پيمان جوانمردان
|
پيمان جوانمردان
|
دستهاى سياهش را سايبان چشمان گود رفتهاش قرار داد. جايى خالى ديد. با گوشه آستين، عرقهايش را پاك و بساطش را پهن كرد. از قبيله بنى زُبَيْد بود. پارچهها را از كيسه درآورد. در مكه كسى را نداشت. پارچهها را به دقت تا كرد و روى زمين گذاشت. زنى پوشيهاش را بالا زد و نگاهى به پارچهها كرد و رد شد. سايه مردى روى سرش افتاد. نگاه كرد. چشمانش قرمز بود. دستهاى زُمختش را به پارچهها كشيد. پارچه زربافتى برداشت و خنديد. دندانهاى سياهش معلوم شد. عاص بن وائل بود، از قبيله بنى سَهم. پارچه را در كيسهاش انداخت و رفت. دنبالش دويد:
ـ صد درهم.
عاص برگشت، مرد به كيسه اشاره كرد و گفت:
ـ قيمت پارچه.
عاص پوزخندى زد و به راهش ادامه داد. داد زد، ولى كسى توجهى نكرد. فقط نگاه مىكردند. فكر كرد: كاش كسى از زبيديان اينجا بود تا كمكم كند. چند نفر از خويشان عاص آمدند. دور او را گرفتند. آستينهايشان را بالا زدند و گفتند:
ـ پول مىخواهى؟
آب دهانش را به سختى قورت داد و سرش را پايين انداخت. با زانوهايى خم شده خود را كنار بساطش كشاند. پارچهها را روى هم توى كيسه انداخت. بلند شد و با خود گفت: چه مظلوم باشى و چه ظالم، از تو دفاع مىكنند، فقط براى اينكه از قبيله آنهايى.
قدمهايش را محكم برداشت و به طرف كعبه رفت. سران قريش آنجا بودند. جوانى توجهش را جلب كرد. گوشهاى نشسته بود و فكر مىكرد. حدودا بيست ساله، قد بلند با ابروهايى باريك و كشيده. صورتش مىدرخشيد. محمد امين بود.
مرد سپس جاى بلندى پيدا كرد و فرياد زد:
ـ اى مردم قريش! به داد ستمديدهاى، دور از طايفه و كسان خويش برسيد كه در داخل مكه، كالاى او را به زور و ستم مىبرند.
سخنش كه تمام شد، پايين آمد. به جوان نگاه كرد. بلند شده بود و نزديك آمده بود. دستهايش را مشت كرده و رگ پيشانىاش از فرط ناراحتى بيرون زده بود. نگاهى به سران كرد؛ زبير بن عبدالمطلب، بزرگان بنىهاشم، بنىزهره و بنىتميم و بنىحارث؛ همگى خوشنام. سرها را تكان دادند و تصميمشان را گرفتند. بعد دور هم جمع شدند، دستهايشان را روى هم گذاشتند و پيمان بستند. سپس يكى بلند خواند و بقيه تكرار كردند:
ـ پيمان مىبنديم براى گرفتن حق هر ستمديدهاى همداستان شويم. امين صلىاللهعليهوآله تبسم كرد.
ـ و اجازه نمىدهيم در مكه بر هيچكس ستم شود؛ چه به ما وابسته باشد و چه غريبه؛ چه فقير و چه دارا.
به هم نگاه كردند. گويا نخستين كارشان شروع شده بود. كسى را دنبال عاص فرستادند. عاص سرش را زير انداخته بود. بعد با بىميلى كيسه زرى را از پرِ شال كمرش درآورد و به مرد داد. مرد به امين صلىاللهعليهوآله نگاه كرد و در دل گفت: اينك همسنهاى او مشغول عيشند.
سالها بعد، پيامبر اكرم صلىاللهعليهوآله در دوره رسالت خويش، درباره اين پيمان مىفرمود:
در پيمانى شركت كردم كه اگر به جاى آن، شتران سرخ مو به من مىدادند، آنچنان خوشحال نمىشدم. اگر در عصر اسلام نيز مرا به چنان پيمانى دعوت كنند، مىپذيرم. |
کریمی که جهان پاینده دارد تواند حجتی را زنده دارد
دانلود پروژه و کارآموزی و کارافرینی
یک شنبه 7 فروردین 1390 2:09 PM
تشکرات از این پست