ضحاک [صفحه 11]
سه شنبه 28 دی 1389 12:46 AM
1
2
3
4
5
6
7
8
9
10
11
12
13
14
15
16
17
18
19
20
21
22
23
24
25
26
27
28
29
30
|
بگفت و به گرز گران دست برد تو گفتی یکی آتشستی درست گران گرز برداشت از پیش زین کس از روزبانان بدر بر نماند به اسب اندر آمد به کاخ بزرگ طلسمی که ضحاک سازیده بود فریدون ز بالا فرود آورید وزان جادوان کاندر ایوان بدند سرانشان به گرز گران کرد پست نهاد از بر تخت ضحاک پای برون آورید از شبستان اوی بفرمود شستن سرانشان نخست ره داور پاک بنمودشان که پروردهی بت پرستان بدند پس آن دختران جهاندار جم گشادند بر آفریدون سخن چه اختر بد این از تو ای نیکبخت که ایدون به بالین شیرآمدی چه مایه جهان گشت بر ما ببد ندیدیم کس کاین چنین زهره داشت کش اندیشهی گاه او آمدی چنین داد پاسخ فریدون که تخت منم پور آن نیکبخت آبتین بکشتش به زاری و من کینه جوی همان گاو بر مایه کم دایه بود ز خون چنان بیزبان چارپای کمر بستهام لاجرم جنگجوی سرش را بدین گرزهی گاو چهر چو بشنید ازو این سخن ارنواز بدو گفت شاه آفریدون تویی |
|
عنان بارهی تیزتک را سپرد که پیش نگهبان ایوان برست تو گفتی همی بر نوردد زمین فریدون جهان آفرین را بخواند جهان ناسپرده جوان سترگ سرش به آسمان برفرازیده بود که آن جز به نام جهاندار دید همه نامور نره دیوان بدند نشست از برگاه جادوپرست کلاه کیی جست و بگرفت جای بتان سیهموی و خورشید روی روانشان ازان تیرگیها بشست ز آلودگی پس بپالودشان سراسیمه برسان مستان بدند به نرگس گل سرخ را داده نم که نو باش تا هست گیتی کهن چه باری ز شاخ کدامین درخت ستمکاره مرد دلیر آمدی ز کردار این جادوی بیخرد بدین پایگه از هنر بهره داشت و گرش آرزو جاه او آمدی نماند به کس جاودانه نه بخت که بگرفت ضحاک ز ایران زمین نهادم سوی تخت ضحاک روی ز پیکر تنش همچو پیرایه بود چه آمد برآن مرد ناپاک رای از ایران به کین اندر آورده روی بکوبم نه بخشایش آرم نه مهر گشاده شدش بر دل پاک راز که ویران کنی تنبل و جادویی |
اللهم العن اول ظالم ظلم حق محمد وآل محمد وآخر تابع له علی ذلک اللهم العنهم جمیعا