0

شاهنامه فردوسي

 
savin125125
savin125125
کاربر طلایی2
تاریخ عضویت : تیر 1388 
تعداد پست ها : 5409
محل سکونت : بوشهر

ضحاک [صفحه 11]
سه شنبه 28 دی 1389  12:46 AM

1
2
3
4
5
6
7
8
9
10
11
12
13
14
15
16
17
18
19
20
21
22
23
24
25
26
27
28
29
30
 
بگفت و به گرز گران دست برد تو گفتی یکی آتشستی درست گران گرز برداشت از پیش زین کس از روزبانان بدر بر نماند به اسب اندر آمد به کاخ بزرگ طلسمی که ضحاک سازیده بود فریدون ز بالا فرود آورید وزان جادوان کاندر ایوان بدند سرانشان به گرز گران کرد پست نهاد از بر تخت ضحاک پای برون آورید از شبستان اوی بفرمود شستن سرانشان نخست ره داور پاک بنمودشان که پرورده​ی بت پرستان بدند پس آن دختران جهاندار جم گشادند بر آفریدون سخن چه اختر بد این از تو ای نیک​بخت که ایدون به بالین شیرآمدی چه مایه جهان گشت بر ما ببد ندیدیم کس کاین چنین زهره داشت کش اندیشه​ی گاه او آمدی چنین داد پاسخ فریدون که تخت منم پور آن نیک​بخت آبتین بکشتش به زاری و من کینه جوی همان گاو بر مایه کم دایه بود ز خون چنان بی​زبان چارپای کمر بسته​ام لاجرم جنگجوی سرش را بدین گرزه​ی گاو چهر چو بشنید ازو این سخن ارنواز بدو گفت شاه آفریدون تویی                     عنان باره​ی تیزتک را سپرد که پیش نگهبان ایوان برست تو گفتی همی بر نوردد زمین فریدون جهان آفرین را بخواند جهان ناسپرده جوان سترگ سرش به آسمان برفرازیده بود که آن جز به نام جهاندار دید همه نامور نره دیوان بدند نشست از برگاه جادوپرست کلاه کیی جست و بگرفت جای بتان سیه​موی و خورشید روی روانشان ازان تیرگیها بشست ز آلودگی پس بپالودشان سراسیمه برسان مستان بدند به نرگس گل سرخ را داده نم که نو باش تا هست گیتی کهن چه باری ز شاخ کدامین درخت ستمکاره مرد دلیر آمدی ز کردار این جادوی بی​خرد بدین پایگه از هنر بهره داشت و گرش آرزو جاه او آمدی نماند به کس جاودانه نه بخت که بگرفت ضحاک ز ایران زمین نهادم سوی تخت ضحاک روی ز پیکر تنش همچو پیرایه بود چه آمد برآن مرد ناپاک رای از ایران به کین اندر آورده روی بکوبم نه بخشایش آرم نه مهر گشاده شدش بر دل پاک راز که ویران کنی تنبل و جادویی

 

 

اللهم العن اول ظالم ظلم حق محمد وآل محمد وآخر تابع له علی ذلک  اللهم العنهم جمیعا
تشکرات از این پست
دسترسی سریع به انجمن ها