پاسخ به:.ღ خــلوت با خــدا... ღ.
سه شنبه 12 بهمن 1395 4:13 PM
بسم الله الرحمن الرحیم
سالها پیش
روزی که خدا مرا بدرقه میکرد تا به زمین بیایم هدیه ای به من سپرد به نام دل.
به من گفت : هرگاه حس کردی نیازمندی ، هرگاه تنها بودی ، هرگاه پناهی نداشتی از همین راه مستقیمی که برایت گذاشته ام و راه ورودی اش در درون دل توست شروع کن ، حتما مرا خواهی یافت .
ومن نیازت را رفع خواهم کرد
مونس تنهاییت خواهم بود و پناه بی پناهی هایت!
هدیه را با خودم آوردم ، به نظر ارزشمند می آمد ، به همین خاطر آن را در صندوق خانه سینه پنهان کردم تا هرگاه به آن نیاز داشتم به سراغش بروم.
سالها گذشت و گردونه گشت و گشت .
تنها شدم و پر از آرزوهای کال.
بی پناهی امانم را بریده است.
آرزو ها را در دفتری نوشتم اما کاغذهای دفترم پوسید و آرزوها قصه شد.
آنها را در سینه مخفی کردم اما زرد شد ، غصه شد!
در باغچه دوستی ها کاشتمشان ، از دیدگانم آبیاریشان کردم اما باز هم سبز نشد.
به من گفتند که آسیاب به نوبت ؛ نوبتت مدتهاست گذشته است ؛ برو ته صف!
نمی دانم چه شد که دوباره به یاد یادگاری خدا افتادم.
رفتم و آن را از صندوق بیرون کشیدم.
وای!
چه سنگین بود و سخت !
پر از قصه ، پر از غصه ، پر از ....
مدتی گذشت تا توانستم راه ورودی را بیابمش.
اینک این منم خدای مهربانم!
در راه می آیم و در جستجوی تو
مبادا برانی ام از درگاهت.
مبادا آنجا هم صفی باشد و نوبت من ته صف!
من می آیم خدای مهربانم.
در راهم
راه فرسنگ هاست و پر است از سمباده هایی که روحم را می خراشد و جوجه تیغی هایی که آزارم می دهند.
راه پر است از خرسنگ هایی که مسیرم را طولانی و سخت میکند.
ولی من در راهم.
می خواهم که پناهم باشی در این مسیر
دستانم را رها نکن.
دستانم را رها نکن خدایا!!!
ترکی زبان قربون صدقه رفتنه داریم که: گوزلرین گیلهسین قاداسین آلیم که یعنی درد و بلای مردمک چشات به جونم …!.