0

داستانهای کوتاه

 
1332214
1332214
کاربر نقره ای
تاریخ عضویت : اردیبهشت 1392 
تعداد پست ها : 1561
محل سکونت : فارس

پاسخ به:داستانهای کوتاه
چهارشنبه 14 مهر 1395  11:26 AM

در خاطرات نيل آرمسترانگ نوشته بود: من آدم حساسی نيستم.
وقتی خانه‌ی والدينم را ترك كردم گريه نكردم،
وقتي در ناسا كار پيدا كردم گريه نكردم، 
و حتي وقتی روی ماه پا گذاشتم گريه نكردم،
. 
اما وقتی از روی ماه به زمين نگاه كردم، بغضم گرفت.
 با ترديد با پرچمی كه بنا بود روی ماه نصب كنم بازی می‌کردم. 
از ان فاصله رنگ و نژاد و مليتی نبود.
 ما بوديم و یک خانه ‌ی گرد آبی .
با خود گفتم انسانها برای چه میجنگند؟ 
دستم را به سمت زمین گرفتم و تمام دارایی ام و کره زمین 
با آن عظمت پشت دستم پنهان شد و من اشک ریختم.

بدی کردیم خوبی یادمان رفت

زدلها لای روبی یادمان رفت

تشکرات از این پست
mehdi0014
دسترسی سریع به انجمن ها