پاسخ به:داستانهای کوتاه
چهارشنبه 14 مهر 1395 11:26 AM
در خاطرات نيل آرمسترانگ نوشته بود: من آدم حساسی نيستم.
وقتی خانهی والدينم را ترك كردم گريه نكردم،
وقتي در ناسا كار پيدا كردم گريه نكردم،
و حتي وقتی روی ماه پا گذاشتم گريه نكردم،
.
اما وقتی از روی ماه به زمين نگاه كردم، بغضم گرفت.
با ترديد با پرچمی كه بنا بود روی ماه نصب كنم بازی میکردم.
از ان فاصله رنگ و نژاد و مليتی نبود.
ما بوديم و یک خانه ی گرد آبی .
با خود گفتم انسانها برای چه میجنگند؟
دستم را به سمت زمین گرفتم و تمام دارایی ام و کره زمین
با آن عظمت پشت دستم پنهان شد و من اشک ریختم.
بدی کردیم خوبی یادمان رفت
زدلها لای روبی یادمان رفت