چون خراباتی نباشد زاهدی
|
چون خراباتی نباشد زاهدی
|
| چون خراباتی نباشد زاهدی |
|
کش به شب از در درآید شاهدی |
| محتسب گو تا ببیند روی دوست |
|
همچو محرابی و من چون عابدی |
| چون من آب زندگانی یافتم |
|
غم نباشد گر بمیرد حاسدی |
| آن چه ما را در دلست از سوز عشق |
|
مینشاید گفت با هر باردی |
| دوستان گیرند و دلداران ولیک |
|
مهربان نشناسد الا واحدی |
| از تو روحانیترم در پیش دل |
|
نگذرد شبهای خلوت واردی |
| خانهای در کوی درویشان بگیر |
|
تا نماند در محلت زاهدی |
| گر دلی داری و دلبندیت نیست |
|
پس چه فرق از ناطقی تا جامدی |
| گر به خدمت قایمی خواهی منم |
|
ور نمیخواهی به حسرت قاعدی |
| سعدیا گر روزگارت میکشد |
|
گو بکش بر دست سیمین ساعدی |
|
آنروز .. تازه فهمیدم ..
در چه بلندایی آشیانه داشتم... وقتی از چشمهایت افتادم...
شنبه 29 آبان 1389 12:19 PM
تشکرات از این پست