راوي :همرزم شهيد
منبع :كتاب حسين خرازي
نشسته بودم روي خاك ريز . با دوربين آن طرف را مي پاييدم . بي سيم مدام صدا مي كرد. حرصم در آمده بود. – آدم حسابي . بذار نفس تازه كنم . گلوم خشك شد آخه . گلويم ، دهانم ، لب هام خشك شده بود . آفتاب مستقيم مي تابيد توي سرم. يك تويوتا پشت خاكريز ترمز كرد. جايي كه من بودم، جاي پرتي بود.خيلي توش رفت و آمد نمي شد. گفتم« كيه يعني؟» يكي از ماشين پريد پايين . دور بود دست نمي ديدم. يك چيز هايي را از پشت تويوتا گذاشت زمين . به نظرم گالن هاي آب بود. بقه ش هم جيره ي غذايي بود لابد. گفتم «هر كي هستي خدا خيرت بده مرديم تو اين گرما.» برايم دست تكان داد و سوار شد. يك دست نداشت. آستينش از شيشه ي ماشين آمده بود بيرون، توي باد تكان مي خورد.