پاسخ به:خاطرات خوش راسخونی (امتیاز ویژه ویژه ویژه+جـــایــزه)
پنج شنبه 11 دی 1393 5:53 PM
تابستون امسال که چند تا کلاس داده بودند بهم تو مساجد میرفتم برای درس دادن یه کلاسی بودش خیلی شلوغ بودند (نصیب گرگ بیابون نکنه خدا
) تو یکی از روزها داشتم درس میدادم و تو لب تابم هم پاورپینت گذاشته بودم اونا هم همه خیلی خوب گوش میدادند (البته به قول خودشونا وگرنه همه داشتند بازی میکردند منم داشتم برای در و دیوار درس میدادم
) که دیدم گوش نمیدن منم کلاسو زود تعطیل کردم و قبل از کلاس بعدی رفتم دفتر موسسه (کناره مسجده دفترش) حدود نیم ساعتی وقت داشتم بچه ها هم رفتند تو حیاط برای خودشون بازی میکردند منم تو دفتر اومدم سایت راسخون که چند دقیقه ای بود که داشتم پست میزدم یهو دیدم مسئول موسسه رنگش قرمزه و عصبانی و لباسش کلا خیسه اومده میگه سید کلاست چرا زود تعطیل شده نکنه بازم رفتی راسخون (اونا هم دیگه میدونستند پاتوق من کجاست
) منم گفتم حاجی چی شده هیچی نگفتش اومدم از بچه ها پرسیدم گفتند که داشتند تو حوض مسجد با هم آب بازی میکردن حاجی رد شدنی اشتباهی(البته بازم به قول خودشون چون خیلی شیطون بودن و امکان داره عمدا انجام داده باشن) روی حاجی آب پاشیدیم و لباس حاجی رو خیس کردیم یادم نمیره حاجی اومد بیرون گفتش که سید کلاس رو تعطیل کرد شما چرا اومدید بیرون ؟ مگه تکلیف ندارید برای کلاس بعدی؟اونا هم گفتند ببخشید سید اصلا درس نمیده هی میاد تو کلاس با لب تاب بازی میکنه و ما هر چه قدر منتظر میمونیم بهمون هیچی یاد نمیده:
من![]()
مسئولمون از کم توجهی من![]()
![]()
بچه ها![]()
از اونجایی که حاجی منو میشناخت پی برد به قضیه منم بعد از اون کلاسو یک هفته بدون لب تاب و پاور پینت و کاملا جدی با کلی تکلیف دادن زیاد اداره کردم دیدم بازم اینا عوض نشدند و بازم گوش نمیدند که شیوه جدید و بروز بازی آنلاین(عشق بچه های ابتدایی ) با این روش درس میدادم ، آخر هر جلسه مسابقه میذاشتم یکی از بازی های امتیازی راسخونو میاوردم( برای شرکت کردن تو مسابقه هم باید به سوالات آخر کلاسم جواب میدادند تا منم بازی بیارم)و هر کس بیشترین امتیازو میاورد برای جلسه بعد تکلیف لازم نبود بنویسه(واقعا هم حرفه ای بودند من یه بار اومدم امتیاز اونا رو بزنم به نصفشم نتونستم برسم
)که بچه ها هم بعد از چند روز از این قضیه دونه به دونه میومدند عذر خواهی میکردند حتی رفته بودند پیش حاجی گفته بودند که اون روزی اشتباه کردند و دروغ گفتند بعد از اونم خیلی خوب گوش دادند به درس.
*هر وقت که سرت به درد آید نالان شوی و سوی من آیی
چون درد سرت شفا بدادم یاغی شوی و دگر نیایی*
*پاسبان حرم دل شدهام شب همه شب تا در این پرده جز اندیشه او نگذارم*