0

هديه اي براي خدا!

 
amirpetrucci0261
amirpetrucci0261
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : تیر 1388 
تعداد پست ها : 27726
محل سکونت : http://zoomstar.ir/

هديه اي براي خدا!
پنج شنبه 25 آذر 1389  7:01 PM

يك ماه روي تابلوها كار كرده بوديم. «لبخند بزن رزمنده، لبخند گل قشنگه»، «يا زيارت يا شهادت»، «ما اهل كوفه نيستيم امام تنها بماند» و «كربلا ما مي آييم» و...

عبارت هايي بودند كه روي تابلوها نوشته شده بود. از بين برو بچه هاي تبليغات يك گروه انتخاب شديم، تابلوها را براي نصب روي خاكريزها، به خط مقدم ببريم. از اين كه انتخاب شده بودم، خيلي خوشحال بودم. چون دوست نداشتم در نصب تابلوهایي كه يك ماه وقتمان را گرفته بود، نكات تبليغاتي در نظر گرفته نشود. تابلوهايي كه از جعبه هاي خمپاره ساخته شده بودند را داخل تويوتا گذاشتيم و به سمت خط مقدم حركت كرديم. وقتي به خط حّدِ لشكر رسيديم، از تويوتا پياده شديم. هر كداممان تابلوها را روي كول انداختيم. هنوز چند تا از آن ها را نصب نكرده بوديم، كه تعدادي خمپاره 60 در چند متري مان فرود آمد. به كارمان ادامه داديم. احساسمان بر اين بود كه شليك اين گلوله ها اتفاقي است. هنوز چند دقيقه اي نگذشته بود كه دوباره به همان تعداد خمپاره ـ البته اين بار نزديكترـ در نزديكي هايمان اصابت كرد. اين بار كمي حواسمان را جمع كرديم تا در صورت شنيدن صوت خمپاره زود خيز برداريم. هنوز تصميم مان را عملي نساخته بوديم، كه چند خمپاره وسط گروهمان به زمين خورد. با اصابت گلوله ها به زمين، خاك زيادي بلند شد. به طوري كه هيچ كس نمي توانست يك متري خودش را ببيند. دو دقيقه اي نكشيد كه صداي سوختم، سوختم«احمدي» بلند شد. خودم را وارسي كردم. حتي يك تركش هم نخورده بودم. سريع به طرف احمدي خيز برداشتم ولي دست قطع شده ي نوروزي مرا ميخ كوب كرد. چفيه را از دور گردنم برداشتم تا دست نوروزي را ببندم. مانع شد و گفت برو سراغ احمدي من درد ندارم و خونم هم بند آمده، برو ببين احمدي وضعيت اش چطور است. از اين همه ايثار تعجب كردم. تنها چيزي كه از او شنيدم. يا مهدي«عج»، يا حسين«ع» بود. در طول مدتي كه داشتم زخم هاي احمدي را مي بستم لحظه اي دست از ذكر گفتن بر نداشت و زيباتر اين كه مي گفت: «خدايا، اين دستم را بپذير، اين هديه ايست از جانب من براي تو»
 سيد علي اكبر مهجوري
تشکرات از این پست
دسترسی سریع به انجمن ها