پاسخ به:وصف حال خود با شعر
چهارشنبه 2 بهمن 1392 8:12 PM
بن بست / بن بست
انتها ..............
سقوط ،سکوت
انقضا..............
گاهی تمام شبانه روزت میشود.../همه دغدغه ات..........
گاهی سقوط را به اوج ترجیح میدهی
و دلت میخواهد از بلندترین بلندی پایین را نگاه کنی
دست هایت را باز کنی و هیـــــچ احمقی جلودارت نباشد......
چشمهایت را ببندی و تصمیمی بگیری / بین مرز بودن و نبودن!
دو دِل باشی.... / هی نفهمی و دلت بخواهد !
گاهی آنقدر از خودت هم خسته ای
که پشت به پشت آینه میکنی و با خودت / از خودت بد میگویی.....
و گاهی............... خودت از بوی گـَـندِ خودت فرار میکنی
بوی گند تنهایی...بوی گندِ فهمیده نشدن !
گندِ تکرار.........
به انقضا میخوری،پشت تمام چراغ قرمز ها.......
پشت تمام حرف هایی که خفه ات میکنند
پشت نقابت.....پشت سرِ تمام آدمهای پیاده رو /به زور لبخند میزنی
که مبادا حرفی از دلت بفهمند /که حالشان از تو به هم بخورد.....
گناهِ تو نیست!
آدمها حوصله حرف دل، ندارند......
گناه تو نیست....
همه آدمها تاریخ مصرف دارند
وقتی گذشت.......................................... .............!
ترکی زبان قربون صدقه رفتنه داریم که: گوزلرین گیلهسین قاداسین آلیم که یعنی درد و بلای مردمک چشات به جونم …!.