عرفان حسيني
چهارشنبه 17 آذر 1389 5:03 PM
به نام حضرت حق، به نام قريب و سلطان، به نام شهيد و شاهد، به نام عزيز و رافع و به نام دوست مطلق انسان حضرت سبحان، سبحاني كه در وهم نگنجد و هيچ خيالي و انديشهاي بدانجا راهي ندارد كه او باعث است؛ باعثي كه همه خير است و خيري كه همه از فيض است و فيضش همه از رحمت و رحمتش بر آنان قرارگيرد، آن رحمت خاص برآنان كه دل در گرو اسماء الحسني دارند و اينان آل محمدند و محمد، يعني ولايت مطلق، ولايتي كه از سوي اوست و صراطش به سوي او. با درود و سلام بر محمد مصطفي ختم رسل، اشرف الانبياء و حبيب اله العالمين و با درود و سلام بر آل او كه اينان همه بيانگر صفات حقند در كسوت انسان و آن كرامت كه خداوند بيان فرمود كرمنا بني آدم به اينان بود نه بر فرعون و شداد. اينان همگي كرامتي هستند از سوي حضرت حق بر آدميان و ما چه ناسپاس، با درود و سلام بر علي مرتضي سيد الاوصيا و آن چهرة راستين حضرت حق، وجه الله كه به تنهايي تمامي كرامتها به او ارزاني شد و او عرش نشين هميشة دوران است در نزد حق و با سلام بر بيبي دو عالم فاطمة زهرا، بروز عصمت ولايت.
سخن از شجاعتهاست، كرامتها، سخاوت، عزت، شهامت، هدايت، مروت در كشاكش دهر و عبادت در جمع و در خلوت، رافت به دوست و دشمن و رشادت براي آزادي و شهامت ايستادگي و رعايت اخلاق و جوانمردي در برخوردها؛ ايثار است در مقام توحيد و عدالت و عصمتي است عظيم كه اينان همه از بينشي والا و عرفاني در خور عارف همة دوران حسين بن علي (ع) مظهر حريت و آزادگي كه ايثارش همه از حريت و بالاترين بروز اخلاق همان آزادگي كه حسين مظهر آزاده بودن است.
گفته شده علمي و پژوهشي بيان شود ولي در مقام بيچارگي و عجز در مقابل حسين و كار حسين، عقل كي بدانجا راه يابد كه با علم سخن گويد و چه جستجويي در مقام، فقط مقام يك روز حسين در عاشورا، كدام كاوش و كنكاشي در بروز تمامي صفاتش در يك روز و در تنهائيش در عاشورا ميتواند بيانگر جز به جز تنفس حسين باشد، در اشتياقش به وصال كه يار ما از بر دوست بود و مشتاق پرواز به بر دوست. كدام رساله، كدام پژوهشي ميتواند بيان كند اين اشتياق را مگر اينكه دل به عشق بسپاريم و در مقام عشق بنشينيم و از دل بگوئيم و با دل از دلدار ورنه حديث عقل كي تواند مقام عاشق پاكبازي را تصور كند، اگر بيان كند چو در اين مقام دردي نيست و از دل نيست بر دل ننشيند، كار حسين ابتدايش همه عرفان است و عشق، اين عرفان و عشق است كه از عصمت به پا خيزد تا عصمت نباشد، چگونه دل ماواي معشوق شود.
پس سخن آغاز كنيم نه از سر تحقيق و نه از سر كتاب، از زبان جاني كه پيوند ازلي با مبداء دارد و از سوي اوست و ميگويد و ميبيند پاكي ها را. از حيات حسين، حيات ظاهري كه در كتب بسيار نوشتهاند كه در شعبان متولد شد، با پيامبر بود، با مادرش زهرا بود، در كنار پدر تلمذ كرد، در كنار برادر ايستاد و پيمان برادر را به آخر برد. همة اينها در كتب دوست و دشمن آمده است، از زبان گاندي و دگرمورخين، پس زواياي ناگفتة حسين كجاست و اين معمايي است، حسين كيست؟ نميگوئيم كه بود كه حسين هميشه هست، حسين بوده و هست و خواهد بود و اين انكار برندارد كه در نهاد تمامي آدميان فطرتي نهفته، چه بدانند و چه ندانند، از حريت. پس كار حسين از هجرتش از مدينه به مكه و آنگاه به كربلا تمامي اين صفات عاليه در اين هجرت بروز كند. بگذريم از آنچه كه قبل از آن بروز كرد، كرامت حسين از هجرتش تا به كربلا و عروجش به بر دوست.
آن شب، شبي بود به اندازة شبهاي يلداي افتاده به جان آدميت، حسين بر مزار مهر غريبانه مينالد، چرا كه عزم سفر دارد از مدينهَ النبي؛ نه از سرگريز بلكه از دوست شنيده بود هاجروا وجاهدوا، آن زمان كه محمد از مكه به مدينه هجرت كرد شبانه و چه سخت است كه حسين همين هجرت آغاز كند، از مدينه به مكه. هزار سخن در اين هجرت است در اين حركت، مگر چه ديده بود، مگرچه شده بود كه بايد شهر پيامبر را ترك ميكرد. او به عينه ميديد ابرهاي سياه جهالت بازگشته به سوي بلاد اسلام براي ريزش بيعدالتيها، بيانديشگيها و ميديد ابرهاي كينة دوران جاهليت، اين بار لباس دين بر تن كردهاند تا انتقام خويش از محمد بگيرند، نداي محمد در گوشش بود كه گفته بود، حسين مني و انا من حسين.
آري حسين از محمد بود و اين كلام محمد بر دل حسين امانتي سپرده بود كه بايد به آن وفا ميكرد و آن خود محمد بود، محمد خود را به حسين سپرده بود و محمد در دينش و در استواري فرهنگ و كتابش زنده بود و حسين ميديد آيات قرآن را وارونه ميخوانند و بر اسلام لباسي وارونه پوشاندند كه چهرة محمد گم شده بود و زخمهاي عداوت و جهالت اشراف را در آن ميديد و بر مزار محمد تجديد پيمان كرد و آنگه به سوي مكه از راه هميشگي بدون گريز و فرار، تا بگويد در معنا صراط من، صراط مستقيم است، هرگز گريز ندارد. با خود انديشه ميكرد، بايد محمد بماند و ميبينيم كه تا كنون مانده، زماني محمد از آزار مكيان به انصار مدينه پناه برد و اين بار حسين از جور يزيديان به سوي مكه ميرفت ولي ديديم در آنجا هم نماند، چون حسين ديد، آن بلد ايمن به ناامني مبدل شده، ديد كعبه درونش بتي نيست ولي مردم دوباره به جهل و بت پرستي باز گشتهاند، ديد طواف كعبه ميكنند، طواف كعبهاي را كه باز در خيال خويش در آن بت استوار كردهاند. ديد سه بت بزرگ قد علم كردهاند، دگر لات و هبل و عزي جان گرفته اند به صورت زور و زر و تزوير و حسين ديد دوباره بتها علم شدهاند، از آنجا هم رفت تا كعبة دگر بسازد عاري از هر بتي، عاري از هر تزويري، آمد به نينوا و در اين مكان كعبة دگر ساخت، كعبة دگر.
حسين اندوهگين از اينكه ميديد امانت محمد، كرسي ولايت به دست بوزينگان افتاده همان خوابي كه محمد ديد كه بوزينگان از منبر او بالا مي روند وجبرائيل به او گفته بود كه اينان بني اميهاند و وارثين بني اميه. مكه را ديد، كعبه را از نظر گذراند، از سويي اگر بيعت ميكرد، افتخار ظاهري فرزندي رسولالله را داشت و حرمت امت به اينان و دنيا را داشت و آخرت خويش با عبادتش و امامت ظاهري بر امت، ولي آيا حسين ميتوانست ببيند. خود را ميديد و شهر پيامبر را، حرمتش را و دين ظاهري مردم كه آرام آرام از بين ميرفت ولي چه ميكرد با كلام محمد، چه ميكرد در برابر درد فاطمه، چه ميكرد با تنهايي حسن، چه ميكرد با گريستنهاي علي در چاه و ستمهايي كه كشيد براي دين محمد، براي استواري آدميت و انسانيت، براي عدالت و ارزشها. خود را ديد، از او هرگز خودبيني برنيايد، شگفت انگيز است اگر بگوئيم خودبيني بر او چيره گشت، اين خودبيني زيبا بود، چه زيبائي؟ كه از براي عشق خويش به دلدار و وصال حق، خود و اهل بيت به قربانگاه برد و اين زيباترين خودبينيها بود، خود بيني كه همه رنگ همه بيني داشت و حق، از اين خودبيني از اين خودنگري و از اين خود خواهي، همه رحمت و بركت باريد بر امت اسلام و تنها غروري بود كه گفت مرگ سرخ به از زندگي ننگين است و اين برنيايد مگر از مقام عصمت، اين عصمت و پاكي است كه عشق به پاكي عرضه ميدارد آنچنان كه جان دهد، اين عصمت است كه درد همگان ديد، درد همگان را در لحظة آخرين افول دين محمد. اينجا طلوع ديگري، كعبة ديگري، كار دگر. چه خواستند كه بگوئيم، صفات عاليه كدام است؟