شبنم
سه شنبه 24 دی 1387 3:12 PM
شبنم
پسرك باهوش نگاهش خبر از كشف تازه ای میداد... دوان ....دوان.... مادر را برای دیدن خدا به حیاط خانه برد.مادر فكر می كرد پسرك جانوری غریب دیده و در تصور خود او را خدا می خواند . اما پسرك با دستان كوچكش به شبنمی اشاره كرد كه بر روی گلبرگ های سرخ رنگ گل نشسته بود . مادر از تصور پاك و معصومانه كودكش اشك ریخت و او را در آغوش كشید
…
كودك پاكترین ذره را خدا می دانست