0

دلنوشته های محرم/

 
bolbolz
bolbolz
کاربر نقره ای
تاریخ عضویت : دی 1389 
تعداد پست ها : 143
محل سکونت : تهران

پاسخ به:دلنوشته های محرم/ تاپیک با امتیاز ویژه
شنبه 18 آبان 1392  12:26 PM

حسین فریاد می زند: "*هل من ناصر ینصرنی*؟" 

و من درحالی که نمازم قضا شده است می گویم: 

لبیک یاحسین! لبیک ... 

حسین نگاه می کند لبخندی می زند و به سمت دشمن تاخت می کند... 

و من باز می گویم: لبیک یاحسین ! 

حسین شمشیر می خورد من سر پدرم داد می زنم و می گویم: 

لبیک یا حسین ! 

حسین سنگ می خورد، من در مجلس غیبت می گویم:*لبیک یا حسین! لبیک*... 

حسین از اسب به زمین می افتد عرش به لرزه در می آید و من در پس خنده های مستانه ام فریاد 

 میزنم: لبیک ...  

حسین رمق ندارد باز فریاد میزند: *هل من ناصر ینصرنی*؟ 

من به دوستم دروغ میگویم و باز فریاد می زنم: لبیک ...  

حسین سینه اش سنگین شده است، کسی روی سینه است، حسین به من نگاه می کند می گوید: 

تنهایم یاریم کن ... 

من گناه می کنم و باز فریاد می زنم: لبیک ... 

خورشید غروب کرده است... 

من لبخندی می زنم و می گویم: 

اللهم عجل لولیک الفرج ... 

حسین به مهدی نگاه می کند و می گوید: 

"*مهدی من کسی را نداشتم که بگوید سرباز توئم من کسی نبود یاریم کند و ادعا کننده ای هم نبود تو از من مظلوم تری*..." 

به چشمان مهدی خیره می شوم و می گویم: 

"*دوستت دارم تنهایت نمی گذارم*..." 

مهدی به محراب می رود و برای گناهان من طلب مغفرت می کند... 

مهدی تنهاست...حسین تنهاست ... 




صلی الله علیک یا اباعبدالله الحسین علیه السلام

زندگی صحنه ی یکتای هنرمندی ماست

                            هرکسی نغمه ی خود خواند و از صحنه رود

             صحنه پیوسته به جاست

                                   خرم آن نغمه که مردم بسپارند به یاد

تشکرات از این پست
khodaeem1 omiddeymi1368
دسترسی سریع به انجمن ها