پاسخ به:حکایت های گلستان
سه شنبه 9 آذر 1389 4:54 AM
اعتراض به همنشينى گياه با گل و پاسخ گياه
چند دسته گل تازه را ديدم كه بر روى خرمنى از گياه ، بسته شده بود، گفتم : چرا گياه ناچيز همنشين گلها شده است ؟
گياه از سخن من رنجيد و گريه كرد و گفت خاموش باش و خرده مگير، كه انسان كريم و بزرگوار، حق همسايگى و همخوانگى را از ياد نمى برد و از همنشينى تهدستان روى نمى گرداند ؛ اگر جمال ندارم مگر نه اين است كه گياه باغ خدا هستم .
|
گر نيست جمال و رنگ و بويم |
|
آخر نه گياه باغ اويم |
|
من بنده حضرت كريمم |
|
پرورده نعمت قديمم |
|
گر بى هنرم و گر هنرمند |
|
لطف است اميدم از خداوند |
|
با آنكه بضاعتى ندارم |
|
سرمايه طاعتى ندارم |
|
او چاره كار بنده داند |
|
چون هيچ وسيلتش نماند |
|
رسم است كه مالكان تحرير |
|
آزاد كنند بنده پير |
|
اى بار خداى عالم آراى |
|
بر بنده پير خود ببخشاى |
|
سعدى ره كعبه رضا گير |
|
اى مرد خدا در خدا گير |
|
بدبخت كسى كه سر بتابد |
|
زين در، كه درى دگر بيابد |