پاسخ به:مسافر حرم!
شنبه 26 مرداد 1392 1:42 AM
یک روز دلم از همه عالم گرفته بود یک اشک در گوشه چشمانم نشسته بود
خلوت گزیدم و با خدای خود یار شدم در انتظار دیدن یار، بی قرار شدم
پلکهایم آهسته روی هم سوار شدند لختی رها شدم از جسم خویش و قید و بند
عازم شدم به توس با پای پیاده ام با آن دل گرفته ، اما صاف و ساده ام
تا چشمم اوفتاد بر گنید طلایی اش بیخود شدم زخود و دلبسته و فدایی اش
چون پا نهادم در ایوان پاک او مدهوش گشتم و عاشق سینه چاک او
پنجره فولادی حرم بود در مقابلم شوری عجیب خزیده شد در گوشه دلم
در صحن پاک او آهسته می زدم قدم با چشم خیس راهی شدم، راهی حرم
بوسیدم آن ضریح و بستمش دخیل آرامشی عجیب بود در میان قال و قیل
با آن کبوتران حرم نیز همنوا شدم آری به خواب مسافر حرم رضا شدم