0

شيطان

 
tondar
tondar
کاربر برنزی
تاریخ عضویت : بهمن 1387 
تعداد پست ها : 42
محل سکونت : آذربایجان شرقی

خواب دید
چهارشنبه 28 مرداد 1388  9:06 PM

در خواب با خدا گفتگویی داشت .

خدا گفت : پس می خواهی با من گفتگو کنی ؟

او گفت : اگر شما وقت داشته باشین .

خداوند لبخند زد و گفت وقت من ابدی ست .چه سوالاتی در ذهن داری که می خواهی
از من بپرسی ؟

او پرسید : چه چیز بیش از همه شما را در مورد انسان متعجب می کند .

خداوند پاسخ داد : اینکه آنان از بودن در دوران کودکی ملول می شوند عجله دارند
که زودتر بزرگ شوند و بعد حسرت دوران کودکی را می خورند .

اینکه سلامتی شان را صرف بدست آوردن پول می کنند و بعد پولشان را خرج
حفظ سلامتی می کنند .

اینکه با نگرانی نسبت به آینده زمان حال فراموششان می شود آنچنان که دیگر
نه در آینده زندگی می کنند و نه در حال .

اینکه چنان زندگی می کنند که گویی دیگر نخواهند مرد و چنان میمیرند که
گویی هرگز نبوده اند.

سپس خداوند دستهای او را در دست گرفت و هر دو ساکت ماندند .

بعد او پرسید :به عنوان خالق انسانها می خواهید آنها چه درس هایی از زندگی
یاد بگیرند ؟

خداوند با لبخند پاسخ داد :

یاد بگیرند که نمی توان دیگران را مجبور به دوست داشتن خود کرد اما می توان
محبوب دیگران شد .

یاد بگیرند که خوب نیست خود را با دیگران مقایسه کنند .

یاد بگیرند که ثروتمند کسی نیست که دارایی بیشتری دارد بلکه کسی ست
که نیاز کمتری دارد .

یاد بگیرند که ظرف چند ثانیه می توانیم زخمی عمیق در دل کسانی که
دوستشان داریم ایجاد کنیم و سالها وقت لازم خواهد بود که آن زخم التیام یابد.

با بخشیدن بخشش یاد بگیرند .

یاد بگیرند که کسانی هستند که آنها را عمیقا دوست دارند اما بلد نیستند
احساسشان را ابراز کنند و نشان دهند .

یاد بگیرند که می شود دو نفربه یک موضوع واحد نگاه کنند و آن را متفاوت ببینند .

یاد بگیرند که همیشه نیست که دیگران آنهاد را ببخشند بلکه خودشان هم باید
خودشان خودشان را ببخشید .

لحظه‌ها را گذراندیم که به خوشبختی برسیم؛ غافل از آنکه لحظه‌ها همان خوشبختی بودند
تشکرات از این پست
دسترسی سریع به انجمن ها