پاسخ به: پيوند سنتهاي الهي با مهدويت
جمعه 15 دی 1391 7:54 PM
2. سنت اعطاي مسؤوليت
خداوند متعال كه به همه امور آفريدگان آگاه است، از ميان تمام موجودات، انسان را براي خلافت برگزيد و تصميم خود را با فرشتگان در ميان گذاشت. اکنون گفتوگوي خداوند با فرشتگان را به طور مشروح بررسي ميكنيم. پروردگارمتعال در قرآن کريم، خلافت انسان بر زمين را متذکر شده، ميفرمايد:
(وَ إِذْ قالَ رَبُّكَ لِلْمَلائِكَةِ إِنِّي جاعِلٌ فِي الْأَرْضِ خَليفَةً قالُوا أَ تَجْعَلُ فيها مَنْ يُفْسِدُ فيها وَ يَسْفِكُ الدِّماءَ وَ نَحْنُ نُسَبِّحُ بِحَمْدِكَ وَ نُقَدِّسُ لَكَ قالَ إِنِّي أَعْلَمُ ما لا تَعْلَمُون) (بقره، 30)؛
(به خاطر بياور) هنگامي را كه پروردگارت به فرشتگان گفت: «من روي زمين، جانشيني )= نمايندهاي( قرار خواهم داد». فرشتگان گفتند: «پروردگارا! آيا كسي را در آن قرار ميدهي كه فساد و خونريزي كند؟! در حالي كه ما تسبيح و حمد تو را به جا ميآوريم و تو را تقديس ميكنيم».
خداوند در رد سخن آنان فرمود:
(قالَ إِنِّي أَعْلَمُ ما لاتَعْلَمُون ٭ وَ عَلَّمَ آدَمَ الْأَسْماءَ كُلَّها ثُمَّ عَرَضَهُمْ عَلَي الْمَلائِكَةِ فَقالَ أَنْبِئُوني بِأَسْماءِ هؤُلاءِ إِنْ كُنْتُمْ صادِقين) (بقره، 31).
علامه طباطبائي در تفسير شريف الميزان مينويسد:
سياق كلام به دو نكته اشاره دارد: اول اينكه منظور از خلافت نامبرده، جانشيني خدا در زمين بوده، نه اينكه انسان جانشين ساكنان قبلي زمين شود، كه در آن ايام منقرض شده بودند، و خدا خواسته انسان را جانشين آنها كند، هم چنان كه بعضي از مفسران اين احتمال را دادهاند؛ براي اينكه جوابي كه خداي سبحان به ملائكه داده، اين است كه اسماء را به آدم تعليم داده و سپس فرموده: حال، ملائكه را از اين اسماء خبر بده و اين پاسخ، با احتمال نامبرده هيچ تناسبي ندارد.
بنابراين، ديگر خلافت نامبرده به شخص آدم عليه السلام اختصاصي ندارد؛ بلكه فرزندان او نيز در اين مقام با او مشتركند. آن وقت، معناي تعليم اسماء اين ميشود كه خداي تعالي اين علم را در انسانها به وديعه سپرده است؛ به طوري كه آثار آن وديعه، به تدريج و به طور دائم، از اين نوع موجود سر بزند، هر وقت به طريق آن بيفتد و هدايت شود، بتواند آن وديعه را از قوه به فعل در آورد.
دليل و مؤيد اين عموميت خلافت، آية (إِذْ جَعَلَكُمْ خُلَفاءَ مِنْ بَعْدِ قَوْمِ نُوحٍ)؛ هنگامي كه شما را جانشينان قوم نوح قرار داد و آية (ثُمَّ جَعَلْناكُمْ خَلائِفَ فِي الْأَرْضِ) (يونس، 14)؛ سپس شما را جانشينان آنها در روي زمين (پس از ايشان) قرار داديم و آية: (وَ يَجْعَلُكُمْ خُلَفاءَ الْأَرْضِ) (نمل، 62)؛ و شما را خلفاي زمين قرار ميدهد، ميباشد.
نكته دوم اين است كه خداي سبحان، در پاسخ و رد پيشنهاد ملائكه، مسأله فساد و خونريزي در زمين را، از خليفه زميني نفي نكرد و نفرمود كه نه، خليفهاي كه من در زمين ميگذارم، خونريزي نخواهد كرد و فساد نخواهد انگيخت و نيز ادعاي ملائكه را (مبني بر اينكه ما تسبيح و تقديس تو ميكنيم) انكار نكرد؛ بلكه آنان را بر ادعاي خود تقرير و تصديق كرد. در عوض، مطلب ديگري عنوان كرد و آن، اين بود كه در اين ميان، مصلحتي هست كه ملائكه قادر بر ايفاي آن نيستند و نميتوانند آن را تحمل كنند؛ ولي اين خليفه زميني، قادر بر تحمل و ايفاي آن است. آري؛ انسان از خداي سبحان كمالاتي را نمايش ميدهد، و اسراري را تحمل ميكند كه در حد طاقت فرشتگان نيست.
اين مصلحت، بسيار ارزنده و بزرگ است، به طوري كه مفسده فساد و سفك دماء را جبران ميكند، ابتداء در پاسخ ملائكه فرمود: «من ميدانم آنچه را كه شما نميدانيد»، و در نوبت دوم، به جاي آن جواب، اينطور جواب ميدهد: كه «آيا به شما نگفتم من غيب آسمانها و زمين را بهتر ميدانم؟» و مراد از غيب، همان اسماء است، نه علم آدم به آن اسماء، چون ملائكه اصلاً اطلاعي نداشتند از اينكه در اين ميان اسمايي هست، كه آنان علم بدان ندارند، ملائكه اين را نميدانستند، نه اينكه از وجود اسماء اطلاع داشته، و از علم آدم به آنها بياطلاع بودهاند، و گر نه جا نداشت خداي تعالي از ايشان از اسماء بپرسد، و اين خود روشن است، كه سؤال نامبرده به خاطر اين بوده كه ملائكه از وجود اسماء بيخبر بودهاند. در غير اين صورت، حق مقام، اين بود كه به آدم بفرمايد: «ملائكه را از اسماء آنان خبر بده»، تا متوجه شوند كه آدم علم به آنها را دارد، نه اينكه از ملائكه بپرسد كه اسماء چيست؟
پس اين سياق به ما ميفهماند كه فرشتگان ادعاي شايستگي براي مقام خلافت كرده، و اذعان كردند به اينكه آدم اين شايستگي را ندارد و چون لازمه مقام خلافت آن است كه خليفه اسماء را بداند، خداي تعالي از فرشتگان از اسماء پرسيد و آنها اظهار بياطلاعي كردند و چون از آدم پرسيد، وي جواب داد. به اين وسيله، لياقت آدم براي دارا بودن اين مقام، و عدم لياقت فرشتگان ثابت شد. آنچه آدم فرا گرفت، حقيقت علم به اسما بود (طباطبايي، همان: ج1، ص178).
آيت الله جوادي آملي ميفرمايند:
مقصود از خليفه، شخص حقيقي آدم نيست؛ بلكه مراد، شخصيت حقوقي آدم و مقام انسانيت او است؛ يعني «خليفةالله» مطلق انسانها يا دست كم نوع انسانهاي كامل هستند و مقصود از «مستخلف عنه»، خداوند سبحان است.
سپس در ادامه ميفرمايد:
كسانيكه در حد استعداد انسانيت هستند، تنها از استعداد خلافت بهرهمندند وكساني كه در كمالهاي انساني و الهي، ضعيف و متوسطند، چون علم به اسماي الهي در آنان ضعيف يا متوسط است، ظهور خلافت الهي نيز در آنان ضعيف يا متوسط است؛ اما انسانهاي كامل كه از مرتبه برين اسماي الهي بهرهمندند، از برترين مرتبه خلافت الهي نيز برخوردارند؛ پس حد نصاب در خليفة الله شدن، انسان كامل است و هر كسي به اين حد نصاب رسيده باشد، خليفة الله است و اين مقام، اختصاصي به اكمل انسانها، خاتم انبياء ندارد.
به بيان ديگر، تفاوت موجود در انسانهاي كامل، تأثيري در امر خلافت الهي ندارد و باز به بيان ديگر، خلافت الهي، از سنخ كمال وجودي و مقول به تشكيك (= داراي شدت و ضعف) است و مراحل عالي آن، در انسانهاي كامل، نظير حضرت آدم و انبياء و اولياي ديگر يافت ميشود و مراحل ما دون آن، در انسانهاي وارسته و متدين متعهد ظهور ميكند (جوادي آملي، 1380: ج3، ص41).
پس خلافت الهي مخصوص انسان معيني نيست و همه انسانها خليفه هستند؛ اما هر چه مراتب كمال آنها بيشتر باشد، از مراحل عالي خلافت بيشتر بهرهمند ميشوند. باتوجه به ديدگاه مفسران نامبرده، چنين برداشت ميشود که خداوند، خلافت را به همه انسانها داد؛ اما انسانهاي کامل، از مرتبه برتر خلافت الهي بهرهمندند. بنابراين نتيجهاي که براي سنت اعطاي مسؤوليت از آيه و نظرات مفسران نامبرده به دست ميآيد، اين است که دانسته شود وظيفه انسان برابر انسانهاي کامل که خليفه خداوند هستند، چيست؟منتظران بايد انسانهاي کامل را که مظهرتام و اتم صفات الهي هستند به عنوان الگوي هدايت برگزينند و در راستاي اتصاف به آن ويژگيها بكوشند؛ چرا که تأسي به يک الگوي کامل و جامع، نقش مهم و غير قابل انکاري در عملکرد انسان داشته و زمينه پيشرفت و رشد همه جانبه را فراهم ميكند.
خدایا چنان کن سرانجام کار تو خشنود باشی و ما رستگار