0

چهره حسينى (1)

 
hasantaleb
hasantaleb
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : شهریور 1387 
تعداد پست ها : 58933
محل سکونت : اصفهان

چهره حسينى (1)
سه شنبه 12 دی 1391  4:30 PM

درباره مطالب گذشته، يكى از عزيزان نامه بسيار خوبى نوشته اند، و همين دليل است بر اين كه توجه و دقت دوستان بسيار رضايت بخش است. ايشان اين مطلب را مى خواهند مطرح كنند كه من در جلسه پيش چنين گفتم : ((در اين چند قرن كه از اين مطالب (سخنان افلاطون) مى گذرد، بشر در جا زده و ترقى نكرده است)). اين عزيز ما كه معلوم مى شود خوب مطلع است و خوب فكر كرده است، مى گويد: ((آن مطالب كه آن موقع گفته شده است، اكنون هم هست و جاودانى است . آن ها يك حالت ثابت دارند و هميشه در طول تاريخ هستند. اگر انسان ها مى خواستند زندگى قابل تفسير داشته باشند، به همان مسائل عمل مى كردند.
اين مسائل حرف اول و آخر است و واقعيات خود پيشرفت نمى كنند، ثابت هستند، بلكه در طول تاريخ هر كس اين واقعيت را فهميد و با ايمان در اعمال خود ظاهر ساخت ، به جايى بايد برسد رسيده است .))
اين تعبير تقريبا اصل مطلب اين دوست بسيار عزيز ماست .
پاسخ : تاءسف از اين جهت است كه بشر به قول خودش ، با اين همه پيشرفت وسايل فرهنگى و با اين همه پيشرفت در زمينه هاى ادبى ، علوم انسانى و با وجود اندوختن تجارب بسيار فراوان ، در تطبيق و تفهيم اين اصول جاودانى كه نخست انبيا از طرف خدا فرموده اند، سپس مغزهاى بزرگ ، چه به طور مستقيم يا غير مستقيم از انبيا گرفته و به بشر تحويل داده اند، مى توانست خيلى كار انجام دهد.
به عنوان مثال، در جهان، حركت حكمفرماست و اگر نگوييم كه قانون است ، يك اصل بزرگ محسوب مى شود، ولى مى دانيد كه درباره تطبيق حركت، اقسام حركت و تشخيص حركت ، و نتايج و خواص و امتيازات حركت ، چه كارهايى انجام شده و چه قدر پيشرفت شده است؟ هراكليت گفته است : ((من دوبار به يك رودخانه وارد نشده ام .)) يعنى دفعه اول وارد شدم و آمدم بيرون. وقتى دفعه دوم خواستم وارد بشوم ، هم من عوض شده بودم ، هم رودخانه . اين تعبير، شعار خوبى است . حال ، آيا مى دانيد چه فلاسفه اى مانند ملاصدرا و چه دانشمندان بزرگى كه حركت را در ذرات بنيادين طبيعت مى ديدند، درباره حركت چه كرده اند؟ يا چه بحث هايى از چگونگى انتزاع زمان از حركت مطرح شده است ؟ درباره اين موضوع غوغا كرده اند؟ اين آقاى عزيز (سؤ ال كننده ) خوب متوجه شده است كه اصول ، اصول جاودانى است . درباره كسانى كه به طور تفريط قضاوت مى كنند كه همه چيز بايد هر دقيقه تازه و جديد باشد، گاهى اين تشبيه را عرض كرده ام : مثل اين كه از عقربك ساعت آويزان شده و هنگامى كه عقربك يك دقيقه ، يك ربع ساعت و يك ساعت مى چرخد، مى گويد: بلى ، هستى عوض شد. يا چنين و چنان شد و... اين امرى عاميانه و افراطى است . اگر هم در هر لحظه ، تحول و دگرگونى هايى است ، ثابت هايى هم هستند، نه به عنوان سكون فيزيكى كه شما آن را مى پذيرد، و عللى دارد كه هزاران سال پيش در اين كيهان بزرگ كاشته شده و معلول هايش امروز بيرون خواهند آمد. فقط بايد مقدارى دقت شود. ما نه عاشق گذشته ايم ، نه عاشق زمان فعلى و نه عاشق آينده. اصلا ما به زمان عشق نمى ورزيم. ما با حقيقت سروكار داريم ، اگرچه اين حقيقت در جويبار زمان گسترده شده است، اما اگر ما بنشينيم و بگوييم هرچه بود، گذشت و... {بايد پرسيد} چه چيزى گذشت؟ مثلا در هندسه اقليدسى، كوتاه ترين فاصله بين دو نقطه يك خط مستقيم است. حال بگوييم، گذشت آن روز! چه چيز گذشته است؟ الان هم همين طور است. براى اين كه از يك نقطه به مركز دايره، خطى رسم كنيد، يك خط بيشتر نمى شود. بالاخره، نظرات امثال اقليدس و ارسطو و... همگى هنوز ثابت هستند. زنده بايد از زندگى خودش دفاع كند و از عصر اولين زنده اى كه در روى زمين از جان خود دفاع كرده، ميليون ها سال گذشته است. آيا حالا بگوييم آن دوره گذشت؟ ما حقايق و موضوعات ثابت داريم، هم چنين متغيرهايى نيز داريم، كه ثابت ها آن ها را تفسير مى كنند.
قرن ها بگذشت اين قرن نوى است

ماه آن ماه است ، آب آن آب نيست

آب در جريان است ، ولى شكل ماه روى آن به صورت ثابت افتاده است . البته مثال است ، والا ماه هم ثابت نيست .
عدل آن عدل است و فضل آن فضل هم

ليك مستبدل شد آن قرن و امم

قرن ها بر قرن ها رفت اى همام

اين معانى برقرار و بردوام

شد مبدل آب اين جو چند بار

عكس ماه و عكس اختر برقرار

پس بنايش نيست بر آب روان

بلكه بر اقطار اوج آسمان (1)

اين اصل از سه هزار سال پيش است : ((در موقع دادرسى يك متهم ، از او بپرسيد كه آيا در جوابى كه خواهد داد، قلب و زبانش يكى است يا نه ؟(2))) يعنى چه كه گذشته است ؟ نهايت آرمان دادرسى ، اين است كه وقتى متهم مى خواهد درباره خودش مطالبى را بيان كند، قلب و زبانش يكى باشد. آيا حالا بگوييم {قلب و زبان متهم } دو يا سه باشد؟ چون بايد همه چيز تازه باشد، بفرماييد هفت باشد بهتر مى شود، زيرا هفت بيشتر از دو است . الان هم عالى ترين آرمان دادرسى اين است كه متهم در پاسخ به چيزى كه از او پرسيده مى شود، قلب و زبانش يكى باشد.
پس بنايش نيست بر آب روان

بلكه بر اقطار اوج آسمان

ميلياردها جاندار آمده و مرده اند، ولى اين اصل ثابت كه از جان دفاع شود كجاست ؟ چون آن چه كه به طور فيزيكى با آن روبه رو هستيم ، هر لحظه در تغيير است . به قول هراكليت و به قول ملاصدرا، پس اين ثابت كجاست ، كه ((بايد)) از آن در مى آيد؟ اگر جاندار است ((بايد)) از خود دفاع كند.
به هر حال، مطلب ايشان (سؤال كننده) بسيار عالى بود و خداوند ان شاء الله توفيقشان دهد. منتها، در تطبيق آن و در تشويق انسان ها به بهره بردارى از اين ثابت ها و در فهماندن به انسان ها كه ثابت چيست و جاودانگى حقايق چيست ، ما پيشرفت نكرده ايم . اگرچه مى توانستيم خيلى كار انجام دهيم . مثل همين هنر نقاشى كه از زمان هاى باستانى به جلو آمده و در بعضى موارد خيلى غوغا كرده است ، كه اصول آن هم تقريبا ثابت بوده است. در فلسفه، مى توان تمامى نطفه هاى نظام (سيستم)هاى جهان بينى را از يونان قديم ، و به قول ما از شرق قديم، جست وجو كرد. نطفه ها كلى بوده، ولى در آن، صدها مكتب گسترش پيدا كرده است . بنابراين ، بايد اين طور در نظر بگيريم كه اصول بسيار عالى است و جاودانه بوده است و هيچ وقت تغيير نخواهد كرد، مگر اين كه بشر با خصوصياتى كه مى بينيم ، عوض شود. اين تغيير خصوصيات ، در روش هاى به ثمر رساندن قانون است .
{افلاطون مى گويد} آن عقايد؛ ((الله ، نظاره او بر هستى و دادگرى مطلق اوست كه هيچ تمايلى به وسيله اغناظ و شدت به خرج دادن به او راه ندارد)). اين جا يك لحظه بايد توقف كنيم و ببينيم اوضاع از چه قرار است .
شما مى دانيد كه باسواد در دنيا خيلى زياد شده است . بعضى از كشورها شايد بى سواد ندارند، اما صاحب نظر كجاست ؟ غربى ها چند شخصيت مثل افلاطون مى توانند به ما نشان دهند؟ ما شرقى ها چند نفر مى توانيم مثل ابن سينا و مولوى نشان دهيم ؟ در اين مورد، بحث نبايد قاطى شود. يك نظريه نسبيت كه از يك فيزك دان ظهور مى كند، محصول صدها مغز بزرگ دانش فيزيك است ، كه با يك سنتز و جهش از يك مغز، به عنوان نسبيت بيرون مى آيد. بلى ، باسواد زياد است ، اما صاحب نظر كجاست ؟ كجا هستند انسان هايى كه مسير حيات انسان ها را رو به تكامل از نظر علم ، و از نظر معرفت تغيير بدهند. چرا امثال چنين اشخاصى وجود ندارند؟ براى اين كه بشر فقط مى گويد به من دست نزنيد. به من فقط آفرين و بارك الله بگوييد. با آفرين و بارك الله نمى شود. اين {بشر} ضربه مى خواهد، آن هم ضربه ملايم : چرا به خود نمى آييد، بعضى ها مى گويند به ما نگوييد چرا به خود نمى آييد؟
ابن سينا در يك جلسه - به گمانم در آن زمان چهارده ساله بوده است - يك عبارت عربى را غلط خواند. به او گفتند غلط نخوان ! اگر بلد نيستى ، نخوان ! ابن سينا ضربه را خورد و در مدت دو سال ، تمام قواعد عربى را خواند. تاريخ پر از اين موارد است . آيا اگر مى گفتند: جناب آقاى حسين بن عبدالله بن سينا كه مادر شما ستاره خانم است ، خواهش مى كنيم اگر امكان دارد، برويد و مقدارى عربى بهتر بخوانيد تا عبارت را خوب بخوانيد، آيا او ابن سينا مى شد؟ گفتند: تو عربى بلد نيستى ، چرا مى خوانى ؟ اكنون معلوم مى شود كه افلاطون چه مى گويد. مى گويد: ((ولى شدت ملايم ، شدتى كه شخصيت را نشكند))، از نظر روانى مجوز داشته باشيد، شخص را تكان دهيد. همه اين ها مى گويند همان قدر كه براى تشكل وجدان، خنده و لبخند و بارك الله و آفرين لازم است، كمى هم بايد به بشر گفت تكان بخور! مثلا به كسى مى گوييد اين چه درسى است كه تو خوانده اى؟ اين {بازخواست} را بايد ملايم گفت تا او احساس نكند كه شما مى خواهيد او را بشكنيد. تعدادى از جهش ها و دگرگونى هاى تاريخ، مربوط به اين ضربه هاست. تكان خوردنى با شدت و با احساس ضربه. من نمى خواهم مثال بيشتر عرض ‍ كنم، چون بحث طولانى مى شود. دگرگونى هاى در تاريخ به دليل ضربه است . تشويق و آفرين به جاى خود، اما بايد به بشر گفت درست راه برو، اين راه درست نيست (همان خوف و رجا). يك عبارت ((درست نيست)) به بشر بگوييد تا به خود بيايد.
در مورد حكيم سنايى ، اين مطلب را شايد بارها عرض كرده ام . نوشته اند كه او يك شاعر همه جايى و يك شاعر معمولى بود. يكى از سلاطين غزنوى عازم فتح هندوستان بود. به او گفتند كه سلطان غزنوى قصد فتح هندوستان دارد، شما براى او قصيده اى بخوانيد تا به شما جايزه بدهد. او هم قصيده اى بلند بالا ساخت و نزد سلطان آورد و او هم خيلى خوشش آمد و جايزه و خلعت بزرگى به او داد. سنايى جايزه و خلعت را به بغل گرفته و روبه خانه مى رفت كه صداى مجذوب لايخوار را شنيد. ((مجذوب لايخوار)) كه بود؟
مى گويند در آن زمان ، مثل بهلول دوران بنى عباس ، عاقل ديوانه نما بود. {شعرى در زبان آذرى ، مى گويد}:
بوبير ياقچى صفت دور

عاقل ال ديوانه بولسونر

((اين صفت خوبى است ، عاقل باش ولى ديوانه ات بدانند.))
خود اين هم يك وقتى ممكن است باعث قدم هايى در جامعه شود. سنايى صداى مجذوب را مى شنيد، ولى خود او را نمى ديد. آغوش حكيم سنايى هم از جايزه پر و هم چنين خوشحال بود. نگاه كرد تا ببيند صداى مجذوب لايخوار از كجا به گوشش مى رسد. آمد و از شكاف ديوار نگاه كرد. آن جا تون حمام بود.
شايد جوان ترها ندانند: سابق بر اين ، خزينه هاى حمام را كه مى خواستند گرم كنند، مكانى بود كه در آن مواد سوخت مى ريختند و به آن ، تون حمام مى گفتند. سنايى ديد كه مجذوب لايخوار آن جا نشسته است و با تون تاب صحبت مى كند. گوش فراداد و ديد كه مى گويد: ((پياله اى بياور تا به كورى چشم آن ابراهيمك غزنوى كه كار مسلمانان را نساخته ، به فكر فتح هندوستان افتاده است ، بنوشيم . پياله اى ديگر بياور، به كورى چشم سناييك غزنوى كه عمر خود را تلف كرده است تا براى اين طفيلى شعر بگويد. و اگر روز قيامت كه آغاز ابديت است بگويند، سنايى براى ابديت چه ارمغان آورده اى ؟ اين كاغذ باطل شده را نشان خواهد داد)). {با اين ضربه }، سنايى حركت كرد و رفت و عرفان نظرى و عرفان عملى نيز به دنبال او. به علت همين قضيه ، تا بدان جا پيش رفت كه در رده اول شخصيت هاى عرفانى ما قرار گرفت . بعضى ها در اين قضيه تحقيقاتى دارند كه شبيه به چنين قضيه اى (چنين ضربه اى ) سنايى را بلند كرد كه اى سنايى چه كار مى كنى ؟ شعر را براى چه شخصى گفته اى ؟ بسيار خوب ، آقاى سنايى ! از نظر هنرى ، شعرى واقعا عالى گفته اى و قريحه اى بسيار عالى دارى . اما اشتباه كردى كه اين شعر را سرودى .
به خاطر دارم زمانى در دانشگاه اهواز، بزرگداشتى براى فارابى برگزار شده بود. يكى از اساتيد كه درباره فارابى صحبت مى كرد، به سراغ ارسطو هم رفت، ولى افراط كرد و گفت: ارسطو چنين و چنان بود و... يك دانشجوى فضول نيز در آن جلسه حضور داشت - خدا از اين دانشجوها زياد كند - گفت مگر همين ارسطو نبود كه بردگى را تجويز كرد؟ استاد گفت: درست است. سپس استاد قصد داشت اين را درست كند و درست نمى شد. بعد عده اى از دانشجوها گفتند از شما خواهش مى كنيم در اين باره صحبتى بكنيد. بلند شدم و گفتم: بسم الله الرحمن الرحيم. ارسطو بسيار مرد بزرگى است و واقعا به بشريت خدمت كرده، اما در قضيه بردگى اشتباه كرده، غلط فكر كرده و خطا رفته است، والسلام عليكم و رحمه الله و بركاته. با همديگر هم نزاع نداريم . ارسطو نباشد كه بالاتر از ارسطو باشد! سنايى در آن جا يكه خورد و جهش پيدا كرد، رفت و سنايى شد و چشم ها و ادبيات و عرفان ما نيز به دنبال او.
يكى از غربى ها مى گويد، افلاطون كمى شدت به خرج داده است . افلاطونى كه خيلى نرم حركت مى كرد، در اين مورد شدت را تجويز كرده است كه بايد يك شدت مناسب شخصيت فرزندان به كار رود تا آن سه بذر (الله ، نظاره او بر هستى ، دادگرى مطلق او) در دل هاى آنان كاشته ، يا روييده شود. من هم در حاشيه آن مرد - كه او هم شخصيت بزرگى است - اضافه كردم ، چون جاى جدى است . او (افلاطون ) مى گويد: اگر اين سه عقيده در درون انسان كاشته نشود، زندگى او هميشه در مبارزه با خويشتن سپرى خواهد شد، افلاطون حق دارد كه شدت پيدا كرده است .
مقصود اين كه، ان شاءالله در نظر شريفتان باشد، براى آن كسانى كه به جهت ضعف نفس، يا آلودگى هاى اخلاقى ، سستى مى ورزند و آن عقايد را فراموش مى كنند و اجازه مى دهند در درونشان محو شود، قانون بايد به طور جدى از آنان جلوگيرى نموده و بگويد نمى شود. چون واقعا اگر زمامداران و حكام بشرى ، سعادت انسان را بخواهند و پهلو به پهلوى حقوق جسمانى ما، حقوقى هم براى جان هاى ما در نظر بگيرند، مجبورند به مردم بگويند: بياييد در جلسات هفتگى يا ماهيانه بنشينيد و با همديگر به طور جدى بحث كنيد. در غير اين صورت ، اين مساءله به شوخى تلقى مى شود.
همين امروز با يكى از مغرب زمينى ها صحبت مى كرديم ، كه حتى مقام علمى و اجتماعى داشت . او هم به اين مساءله رسيده بود كه بلى ، بشر به فن آورى رسيده است ، اما معلوم نيست كه در قرن بيست و يكم به كجا خواهد رفت ؟ يا بايد مذهب را جدى بگيريد يا...
به نظر مى رسد، آن فيلسوف غربى ، درباره افلاطون افراط كرده است . به عقيده من ، كمى حق به جانب افلاطون است . يعنى بايد اين قضيه را جدى گرفت تا به عنوان تزيين روانى ما تلقى نشود. افلاطون مى گويد:
((هر تربيتى كه دينى نيست ، ناقص و باطل است ، و هر دولتى كه شهروندان آن از اين مسائل با اهميت روى گردان شوند، در معرض نابودى است .))
سخن خيلى بزرگى است ، زيرا شما خواهيد گفت : پس علت ادامه دولت ها در طول تاريخ چيست ؟ بله ، ولى به چه كسانى آقايى مى كردند؟ يعنى اگر واقعا دولت ها، دولت هاى حقيقى بودند، انسان ها را تربيت مى كردند و تربيت انسان ها را به عهده مى گرفتند و نمى گفتند و از ديدگاه ما حقوق دانان مثلا فلان كشور، آن چه كه ما مى خواهيم اين است كه: انسان نبايد مزاحم انسان نباشد، و فقط كلاه همديگر را برندارند، و اگر هم از پست ترين و فاسدترين و افراد باشند، به ما مربوط نيست . اين مطلب اگرچه خارج از كادر تخصصى حقوقى باشد، نبايد اين سخن را بگوييم، از من (متخصص) مى شنوند، من نبايد اين حرف را بزنم. در بعضى از قوانين، اين مطلب را تصريح كرده اند: ((اگرچه افرادى پست و فاسد باشند)). اين شخص (3) كه يك حقوق دان بزرگ و دادستان ديوان يكى از بزرگ ترين كشورهاى دنياست، در مقدمه يك كتاب حقوقى چنين مى نويسد:
((به نظر يك نفر آمريكايى، اساسى ترين اختلافات ميان قانون و مذهب است. در غرب، حتى كشورهايى كه عقيده محكم به تفكيك مذهب از سياست ندارند، سيستم قانونى را يك موضوع دنيوى مى دانند كه در آن مقتضيات زمان، نقش بزرگى را ايفا مى كند...

تشکرات از این پست
دسترسی سریع به انجمن ها