پاسخ به:اشعار مهدوی
جمعه 26 آبان 1391 4:51 PM
جان به لب آمد دگر از این شب هجران بیا
دل به تنگ آمد ز غم ای خسرو خوبان بیا
چاره درد دلم را کس نمیداند بگو
مردم از دوری تو خود از پی درمان بیا
روزی از روی کرم این پرده را از رخ بکش
روی خود بنما به من چون طالع رخشان بیا
طاقتم دیگر نمانده بی رخ زیبای تو
مرحمت بنما به من با یک بغل احسان بیا
بر سفر پایان بده من التماست میکنم
سوی این شهر و دیار ای یوسف کنعان بیا
بر همه منت بنه بر غیبتت پایان ببخش
بر همه عالم عیان با آن رخ تابان بیا
دل ببر از جمله عالم با فروغ روی خویش
ای مسیحا بهر احیاء دل دوران بیا
از همه دل بریده ام،دلم اسیر یک نگاست،تمام آرزوی من زیارت امام رضـــــــــاست