پاسخ به:اخبار دفاع مقدس 16 مرداد
دوشنبه 16 مرداد 1391 5:29 PM
آشنايي با دانشجويان شهيد/ داود پاكنژاد
ظهر جمعه به خاكريز پشت جاده رسيده بوديم. تا شب بيشتر بچهها شهيد و زخمي شدند چون سنگر نداشتيم. محمد گچكار و علي رمضان سرشت هم زخمي شدند. حدود نصف گردان شهيد و زخمي شده بودند...
به گزارش سرويس فرهنگ حماسه خبرگزاري دانشجويان ايران (ايسنا)، اين چند خط خاطراتي از دفترچه خاطرات شهيد داود پاكنژاد دانشجوي رشته دندانپزشكي دانشگاه شهيد بهشتي است. در ادامه اين خاطره آمده است: پنجشنبه شب با ماشين به كنار پل شناور رفته و از آنجا پياده در شب شروع به حركت كرديم. از غروب تا صبح يكسره پياده رفته و صبح تا توپخانه دشمن درگير شديم. بعد از تسخير توپخانه به طرف جاده اهواز ـ خونين شهر حركت كرديم. در كنار جاده مستقر شديم و شروع به نبرد با دشمن كرديم. ما ظهر جمعه به خاكريز پشت جاده رسيده بوديم و تا شب بيشتر بچهها شهيد و زخمي شدند،چون سنگر نداشتيم. محمد گچكار، علي رمضان سرشت زخمي شدند. حدود نصف گردان شهيد و زخمي شده بودند.
پاكنژاد روز 29 آذرماه سال 1344 در شهر تهران به دنيا آمد. دوره راهنمايي را هنوز تمام نكرده بود كه انقلاب پيروز شد. از همان روزها به همراه پدرش تا نيمههاي شب براي نگهباني در مسجد ميماند. سال 1360 عضو انجمن اسلامي مدرسهشان شد. مسجد و مدرسه دو كانون مهم براي فعاليتهاي داود بودند. از همان زمان هم عزم رفتن به جبههها را كرد. در «عمليات فتحالمبين» از ناحيه چشم مجروح شد ولي طاقت ماندن در شهر را نداشت و دوباره به جبهه رفت. در واحد تخريب قرارگاه كربلا و كنار شهيد «عليرضا عاصمي» در بيشتر عملياتها شركت ميكرد. در «عمليات والفجر» سه گلوله به كتف و بازوهايش اصابت كرد و براي مداوا به اراك منتقل شد ولي به هيچ كدام از اعضاي خانوادهاش خبر مجروحيتش را نداد.
زمستان سال 1362 و در «عمليات خيبر»، حين معبر زدن از ساق پا گلوله خورد. مدتي كه براي مداوا به تهران آمده بود ديپلمش را هم گرفت و در كنكور دانشگاه شركت كرد و در رشته دندانپزشكي قبول شد. يك ترم از درسهاي دانشگاه را خوانده بود كه خبر شهادت دوستش عباس فراهاني را شنيد و دوباره عازم جبهه شد.
اين بار در «قرارگاه رمضان» و در تيپ ويژه پاسداران به عنوان معاون تخريب مشغول خدمت شد. داود بسيجي بود كه بيهيچ ادعايي شهر و دانشگاه را رها كرد و در پي گمشدهاش كوه و دشت جبههها را زير پا گذاشت. غرب و جنوب برايش فرقي نميكرد. يك بار كه براي مرخصي به تهران آمده بود، ميگفت «تا الان نميدانستم بسيجي بودن يعني چه؟ تازه معناي آن را فهميدم».
در يكي از يادداشتهايش به تاريخ 61/9/3 نوشته است:
از ديروز بعد از ظهر هوا ابري شد تا شب. زماني كه گفته بودند ميخواهد عراق پاتك كند چنان باراني به فضل الهي آغاز شد كه تا حال هم ادامه دارد. هوا سرد است. سنگر ما كه قسمتي از آن در دل كوه است مانند ناودان از جاهاي مختلفش باران ميآيد. روحيه بچهها خيلي بالاست و با اين مصائب خللي در آن به وجود نميآيد. ديشب وقتي از پاس( نگهباني) برگشتم سنگر خالي بود. دعاي توسلي خواندم و به قول معروف شارژ شدم.
اواخر زمزمه زير لبش اين شعر بود:
اي خوشا با فرق خونين در لقاء يار رفتن
سر جدا پيكر جدا در محفل دلدار رفتن
روز سيزدهم دي ماه 65 عراق شهر كرمانشاه را بمباران كرد و خرابيهاي زيادي به بار آمد و چند بمب هم عمل نكرده بود. يكي از وظايف واحد تخريب خنثي كردن بمبهايي بود كه در بمبارانهاي هوايي منفجر نشده بود. پاكنژاد به همراه شهيدان عليرضا عاصمي، احسان كشاورز و براي خنثيسازي بمبها به حوالي شهر ميروند و موقع خنثيسازي، با انفجار بمب هر چهار نفرشان شهيد ميشوند.
در وصيتنامهاش درباره پيروي از خط امام اين طور نوشته است:
Irane aziz