پاسخ به:زمزمه های باران
جمعه 3 شهریور 1391 1:16 PM
بی تو طوفان زدۀ دشت جنونم
صید افتاده به خونم
تو چه سان می گذری
غافل از اندوه درونم
بی من از کوچه گذر کردی و رفتی
بی من از شهر سفر کردی و رفتی
قطره ای اشک درخشید به چشمان سیاهم
تا خم کوچه به دنبال تو لغزید نگاهم
تو ندیدی...
نگهت هیچ نیفتاد به راهی که گذشتی
چون در خانه ببستم دگر از پای نشستم
گویی یا زلزله آمد
گویی یا خانه فرو ریخت سر من
بی تو من در همۀ شهر غریبم
بی تو کس نشنود از این دل بشکسته صدائی
بر نخیزد دگر از مرغک پر بسته نوائی
تو همه بود و نبودی....
تو همه شعرو سرودی....
چه گریزی ز بر من که ز کویت نگریزم
گر بمیرم ز غمه دل با تو هرگز نستیزم
من و یک لحظه جدائی
نتوانم نتوانم
بی تو من زنده نمانم...........
abdollah_esrafili@yahoo.com
شاد، پیروز و موفق باشید.