پاسخ به:آشنائی و شناخت قرآن
سه شنبه 6 تیر 1391 3:04 PM
عظمت قرآن قرآن(5)
در بخـش ديگرى از روش استـدلال نحـوه استـدلال انبيـاى سلف ـ عليهم السلام ـ را بـا طاغوتيان عصرش نقل مـى كند كه فلان پيامبر با فلان طاغى اين چنيـن استدلال كرده است. همه اين ها براهيـن عقلى است و يكـى از روش هاى هـدايت است بـراى كسـانـى كه قـدرت تفكـر دارند. 2ـ تقليدايمانى: روش ديگر تقليد ايمانى است. خيلـى از افراد به محضر معصـوم ـ سلام الله عليه ـ مـىآمـدند; مثلا از رسـول الله ـ صلـى الله عليه وآله وسلـم ـ بعد از اثبـات رســـالت و معجزه و مانند آن سـوالى در باره حق تعالـى, قيامت, فرشته ها مـى كردنـد, پيامبر هرچه مى فرمود آنان يقيـن پيدا مى كردند. راه دوم مثل راه اول يقينا كافى است يعنى راه دينى مثل برهان عقلـى يقينا كافـى است و همه حكما هـم فرمـوده انـد كه قـول معصـوم ـ عليه السلام ـ مى تواند حد وسط برهان قرار بگيرد; يعنى همان طور كه يك مبرهـن مـى تـوانـد بگـويـد مثلا «عالـم متغير است», «هر متغيرى حادث است» يك متدين هـم مى تـواند بگويد: «ايـن قول معصـوم است» و «هر چه معصوم فرمـود حق است», قـول معصـوم مـى تـواند حـد وسط برهان قرار بگيرد, اما اگر كسى يا مستقيما از خـود معصوم بشنود كه جزم داشته باشد كه اين معصوم است و سخن هم سخـن اوست و براى بيان حكـم واقعى هـم فرمود يعنى اصل صدور قطعى, جهت صدور قطعى, دلالت هـم قطعى, قول معصـوم مى تـواند حد وسط قرار گيرد. اما كسى در عصر معصـوم نيست و خبر متـواترى كه سند را قطعى كند ندارد و دلالت هـم نص باشد ندارد يا بى معارض در دست ندارد, ايـن شخص اگر بخواهد به استناد خبرى, مطلبى را ثابت كند اگر اهل رقـم و حساب باشد مـى بيند صدها اصل عقلايـى را بايد روى هـم بچيند و تلـى از اصـول درست كند تا بتـواند يك مطلبـى را بفهمد. اگر روايتى پنج جمله داشت وايـن روايت از امام ششم ـ سلام الله عليه ـ تا ما به ده يا بيست واسطه رسيـد, ما در باره تك تك ايـن وسايط و جمله ها بـايـد اصل عدم غفلت, اصل عدم سهو, اصل عدم نسيــــان, اصل عدم زياده, اصل عدم نقيصه, اصل عدم قرينه, را روى هـم بچينيم تا يك مظنه اى به دستمان بيايـد, آن وقت در برابـر انبارى از اصـول يك ظن سطحى نصيب ما مى شـود. اگر مسئله ما مربـوط به موضـوعات عملى بود كه هميـن حجت است و بايد عمل كرد, اما اگر مربـوط به مسائل اعتقادى بـود ايـن ظنـون سـودى ندارد و آن چه هـم در حديث شريف ثقلين است ايـن است كه عتـرت همتاى قرآن است نه روايت, نفرمـود روايت هـم تاى قـرآن است بلكه فـرمـود عتـرت همتـاى قـرآن است. روايات مجعول و غير مجعول داريـم اما عترت تماما نور هستند «و كلامهم نـور». چـون روايت, جعلى دارد و قرآن مصـون از جعل است, روايت همتاى قرآن نيست, پـس فقط عتـرت همتاى قـرآن است. پـس تا ايـن جـا دو راه از روش هاى هـدايت را گفتيـم: راه بـرهان و راه تعبد ايمانى. 3ـ تهذيب نفـس: اگر كسـى نمـى خواهـد درس بخـوانـد يا فـرصت درس خـوانـدن نـدارد آيـا راهـى به شنـاخت حقايق دارد؟ قرآن مـى فرمايد راه هدايت براى چنيـن افرادى از طريق راه تهذيب نفـس و تصفيه قلب باز است. منتها تهذيب نفـس را خـود شارع مشخص كـرده است. اين كه فـرمـود: «واعبـد ربك حتـى ياتيك اليقيـن» معلوم مى شود همان طورى كه با برهان يقيـن حاصل مى شـود با عبادت هـم يقين به دست مىآيد. يك وقت كسـى عبادت مـى كند براى ايـن كه مكلف به عبادت است و در جهنـم نسوزد ايـن يك همت است, گاهى هـم عبادت مى كند به شـوق بهشت, لذا كتاب هاى دعا را ورق مى زند ببيند كه براى كـدام عبادت ثـواب بيشترى از نظر بهشت ياد شـده است كه آن را بخواند. گاهى نه براى جهنـم است و نه بهشت بلكه عبادت مى كند كه هر گونه حجاب را برطـرف كند و معبـود خـود را ببينـد و حق بـر او روشـن بشـود, مثل «حـارثه بـن مـالك». آيه «واعبـد ربك حتـى ياتيك اليقيـن» هم راه تهذيب نفـس است كه در آن, هـم راه مشخص شده و هـم نتيجه. ايـن «حتى», در آيه شريفه, حتاى «منفعت» است نه حتاى تحديد نه يعنى عبادت بكـن تا به يقين برسى كه اگر به يقين رسيدى معاذ الله عبادت را ترك كنى, چـون اگر عبادت را ترك كردى همان جا سقـوط مى كنى مثل ايـن كه به ما گفتند اگر خـواستى دستت به كليد برق برسد ايـن پله هاى نردبان را طـى كـن تا بالا بروى و كليد برق را بزنـى, اگر كسـى از پله هاى نردبان بالا رفت بعد گفت نردبان چيست گفتـن همان و سقـوط همان, اگر به ما گفتنـد پله هاى نردبان را بالا برو تا دستت به سقف برسد نه يعنـى وقتـى دستت به سقف رسيـد حـالا نـردبـان را انكـار كـن و گـرنه سقـوط مـى كنـى. پـس ايـن «حتـى» حتاى حد نيست, حتاى منفعت است ; يعنى يكى از فـوايد مترتبه بر عبادت پيدايـش يقين است, «فاذا اتاك اليقيـن فاقـم العباده و حسنها و اتمها و اكملها» اگر يقيـن پيدا كردى بهتـر و زيباتـر عبادت بكـن. ايـن عبادت است كه راه «حارثه بـن مالك» است, نبايد كسى بگـويد اين راه مخصوص معصـوميـن ـ عليهم السلام ـ است, چـون «حارثه» يك آدم عادى بـود و در محضر حضـرت اين راه را ياد گرفت. ايـن كه فـرموده انـد: «قلب المـومـن عرش الرحمـن» به اين شرط كه در اين قلب كينه احدى نباشد, ايـن قلب سالن رقص دنيا نباشد. چه قدر اميرالمومنيـن ـ صلوات الله و سلامه عليه ـ آبروى دنيا و افـراد دل باخته به دنيا را مى بـرد, هيچ كسـى در امت اسلامـى به انـدازه حضرت امير دنيا را بـى آبـرو نكرد. او آن قـدر دنيا را رسوا و مفتضح كرد و به طور غيرمستقيـم دنيا خـواه را رسـوا كرد كه آبـرويـى بـراى دنيـا نگذاشت. شمـا يك دور به طـور عميق نهج البلاغه را مطالعه بفـرماييـد و در تشبيهات حضـرت در بـاره دنيا دقت كنيد, گاهى دنيا را به صـورت استخوان خـوك در دست فرد جذام گرفته معرفـى مـى كند, گاهى به صـورت «عفطه عنز» و در جايى به صـورت عطسه انف, گـاهـى به صـورت «ورقه در دهـان جـراده». آن بزرگـوار آن چنان آبروى دنيا را برد كه در امت اسلامـى احـدى اين چنين دنيا را بى حيثيت نكرد. اگر كسى دنيا را ايـن طـور بـى آبـرو كرد دنيازده را نيز هـم چنين. حال ايـن تعبير حضرت(ع) را در بـاره عده اى ببينيـد, ايشـان در كلمات قصـار شماره 367 ايـن چنيـن مـى فرمايـد: «يا ايهاالناس متاع الـدنيا حطام مـوبـىء» پاييز كه مى شود ساقه ها زرد شـده و مى ريزند و خشك مـى شـوند و با يك تكان همه از بين مى روند, ايـن را «حطام» مى گـويند, فرمـود ايـن حطـامـى است وبا دار (مـوبـى) يعنـى بيمـارى وبـا مـىآورد «فتجنبـوا مـرعاه» ايـن جا جايـى است وبا خيز, اولا: حطام است دنيا براى كسى بهار نشده بلكه هميشه پاييز است و ساقه هايش هـم حطام است, دست بزنى مى ريزد و ايـن ساقه هـم وبا مـىآورد نچريد. «فتجنبـوا مرعاه قلعتها احظى من طمانينتها و بلغتها ازكـى مـن ثروتها حكم على مكثر منها بالفاقه و اعين مـن غنى عنها بالراحه من راقه زبـرجها اعقبت ناظريه كمها و مـن استشعر الشغف بها ملات ضميره اشجانا» آن گاه فرمود: «لهن رقص على سويداء قلبه» «سـويدا» حبه شـىء و هسته مركزى را مـى گـويند, سـويداى دل يعنـى آن حبه, آن هسته مركزى دل, آن دل دل. خلاصه, فـرمـود در دل دل ايـن اوباش دارنـد رقص مـى كننـد: «لهن رقص على سويداء قلبه هـم يشغله و غم يحزنه كذلك حتى يوخذ بكظمه» خوب اگر چنان چه اين چنين شد, آن دل توان ايـن راندارد كه اهل عبادت باشد واز عبادت طرفى ببندد. اگر همه ايـن ها را به دور انداخت مى گويد «حارثه بـن مالك» كه بود كه من نيستم. اين تعبير, تعبيـر خـوب و پسنديـده اى است ايـن كه به ما مـى گـوينـد مسابقه بـدهيد يعنـى اين كه چرا او رفت و من نروم ايـن «مـن» مذمـوم نيست, «فاستبقـوا» هميـن است ; يعنـى مسابقه بدهيد نه تنها مسابقه بدهيد در مسابقه شركت كنيد «سارعوا» جلـو بزنيد, اين راهى نيست كه تصادف داشته باشد چـون درايـن معارف و معانـى تزاحمى نيست همه مى گـويند بيا تـو بگير بر خلاف تكالب دنياست كه همه مى گويند مـن مى خواهم بگيرم ايـن تزاحم است اما در معارف هر يك مـى گـويـد اين دنيارا تو بگير, اين حطام را تـو بگيـر, ايـن چراگاه وبا خيز مال تو او مى گويد مال تو مـن رفتم ايـن سبقت در نجات از رذيلت و فراهـم كردن فضيلت تزاحمـى ندارد, لذا فرمـود: تا تـوانستـى سابقـوا و استبقـوا تـا تـوانستـى سارعوا نه تنها سابقـوا نه تنها مسابقه بدهيد برنده بشـويد, سرعت بگيريد, وقتى سـرعت گـرفتيد امام متقيـن مـى شـويـد, لذا بگـوييـد: «واجعلنا للمتقين اماما». برخى چون حل ايـن گونه از معارف برايشان دشوار بود گفته اند كه: «واجعلنا للمتقيـن امـامـا» يعنـى «واجعل لنـا مـن المتقيـن اماما» مى فرمايد چرا همت ما پست باشد كه يك كسى كه با تقـواست امام ما باشد ما چرا امام المتقيـن نباشيم, چرا كارى نكنيـم كه همه مردم باتقـوا به ما اقتدا كنند. ايـن راه براى همه باز است اين راه, راه تواضع است, اگر كسى متـواضع تر و خاكسارتر شد ايـن گـونه حرف مى زند, اگر «هوالله هـو» شد اين چنيـن حرف مى زند و مى گويد: «واجعلنا للمتقيـن اماما» خدايا توفيقمان بده كه مـن طورى باشـم كه همه مردم باتقوا به مـن اقتدا بكنند يعنى علـم و عمل و سيره علمى مـن براى مردم باتقـوا الگو باشد.