0

شهدای شهرم

 
aliasghar313
aliasghar313
کاربر طلایی3
تاریخ عضویت : مهر 1389 
تعداد پست ها : 1342
محل سکونت : خوزستان

پاسخ به:شهدای شهرم
شنبه 6 خرداد 1391  9:37 PM

فتح ۲

آرام، آرام و در نهایت سکوت رزمندگان گردان از منطقه تپه چشمه در شب عملیات فتح المبین به سمت نیروهای دشمن حرکت کردند فاصله ی ما تا خط مقدم نیروهای عراقی زیاد نبود. تنها چیزی که فکرم را به خود مشغول کرده بود وجود میدان مین و سیم خاردارهایی بود که دشمن در جلو خط مقدم خود داشت اما بحمدالله بعد از خواندن نام مبارک یا زهرا (س) به عنوان رمز عملیات، طولی نکشید که سید جمشید و دو فرمانده گروهان دیگر گردان بلال خبر سقوط خط مقدم نیروهای عراقی را در بی سیم ها فریاد می زدند. بعد از پاک سازی منطقه باید خود را به جاده دشت عباس می رساندند اما در مسیر گروهان سید کارخانه ای وجود داشت به نام کارخانه سنگ شکن که مقر یکی از گردان های عراق بود زمانی که به این مقر رسیدند با مقاومت نیروهای مستقر در آن روبرو شدند به طوری که شهید صفویان از طریق بی سیم اعلام کرد محاصره شده اند زیرا تعدادی از تانک هایی که از جبهه کرخه عقب نشینی کرده بودند برای دفاع از خود در حوالی این کارخانه آرایش گرفته بودند. من به عنوان فرمانده گردان با شنیدن این خبر اضطراب تمام وجودم را فرا گرفت و مانده بودم چه جوابی را به او بدهم لحظاتی فکر کردم که آیا نیروهای دو گروهان دیگر را که به هدف رسیده اند برای شکستن حلقه ی محاصره بفرستم؟ اما در آن تاریکی شب و فاصله ی نسبتا زیاد، این امکان وجود نداشت. هر لحظه که می گذشت محاصره تنگ تر و خبر شهادت و زخمی شدن نیروهایش را گزارش می کرد. در حالی که به دنبال راه و چاره ای می گشتم ناگاه صدای سید در بی سیم بلند شد که ما را دلداری می داد و با شجاعت و با روحیه ای بالا می گفت در فکر نباشید طرحی به ذهنم رسیده که محاصره شکسته می شود من نیز چون به تدبیر و هوشیاری سید کاملاً آگاه بودم با اطمینان خاطر گفتم سید بسم الله از جدت نیز طلب کمک کن. البته تنها کمک ما به آنها این بود که برادران شنود بی سیم توانستند در دستگاه مخابراتی فرمانده اختلال ایجاد کرده و با زیرکی خاصی به جای فرمانده رده ی بالاتر با زبان عربی به آنها دستور عقب نشینی دهند. از آخرین تماس سید حدود یک ساعت گذشت در حالی که دل نگران بودم و با تمام توان سعی می کردم هر چه زودتر خود را به محل حادثه برسانم ناگاه صدای او در بی سیم پیچید و از روی جاده دشت عباس پیروزی را تبریک می گفت از شنیدن این خبر بسیار خوشحال شدم و خدا را شکر گفتم. دم دمای صبح بود که به سه راهی قهوه خانه رسیدم عده ای از بچه ها در حال خواند نماز بودند و عده ای هم سید را بر روی دوش گرفته و شعار می دادند الیوم یوم الافتخار – العزه للمسامین ...در حالی که اشک شوق در چشمان حلقه می زد بر این همه دلاوری و تدبیر تحسین می گفتم اما آنچه که برایم سوال برانگیز بود چگونگی تدبیر سید و رهایی از حلقه محاصره بود تا این که پس از آرامش نیروها و استقرار در خط پدافندی چگونگی کار را از سید جویا شدم او می گفت در حالی که گلوله های آر پی چی ما تمام شده بود. اما با امیدی که در دل داشتم از تجربه ی عملیات های گذشته استفاده کرده و با تقسیم برادران رزمنده در دو گروه با دو هدف مشخص در یک لحظه همراه با تیر اندازی و تکبیر گویان برای باز کردن رخنه در محاصره اقدام کردیم چند نفر با رساندن خود به تانک ها و با انداختن نارنجک به داخل تانک ها آنها را منفجر کردند، عراقی ها با شنیدن صدای تکبیر دوستان بسیجی فکر کرده بودند با عده زیادی روبرو هستند و انفجار چند دستگاه تانک بر وحشت آنها افزوده بود لذا در حالی که دست ها را به سر گذاشته بودند و زیرپوش سفید خود را بالا گرفته بودند به اسارت نیروهای ما در آمدند.

راوی: سردار حاج غلامحسین کلولی 

تشکرات از این پست
دسترسی سریع به انجمن ها