0

خاطرات طنز جبهه

 
mparsa
mparsa
کاربر برنزی
تاریخ عضویت : خرداد 1389 
تعداد پست ها : 222
محل سکونت : فارس

پاسخ به:خاطرات طنز جبهه
جمعه 16 مهر 1389  3:44 PM

آقای نورانی سوخته



بعد از سه ماه دلم برای اهل و عیال تنگ شد و فکر وخیالات افتاد تو سرم .مرخصی گرفتم و روانه شهرمان شدم.
اما کاش پایم قلم می شدو به خانه نمی رفتم.سوز وگداز از مادر و همسرم یک طرف ،پسر کوچکم که مثل کنه چسپید بهم که مرا هم به جبهه ببر یک طرف.
مانده بودممعطل که چگونه از خجالت مادر و همسرم در بیایم واز سوی دیگر پسرم را از سر باز کنم.
تقصیر خودم بود .هر بار که مرخصی می آمدم آن قدر از خوبی ها و مهربانی های بچه ها تعریف می کردم که بابا و ننه ام ندیده عاشق دوستان وصفای جبهه شده بودند،چه رسد به یک بچه ده ،یازده ساله که کله اش بوی قرمه سبزی می داد و در تب می سوخت که همراه من بیاید و پدر صدام یزید کافر!را در بیاورد واو را روانه بغدادا ویرانه اش کند.آخر سر آنقدر آب لب و لوچه اش را با ماچ هی باد مانندش به سر و صورتم چسپاند وآبغوره ریخت و کولی بازی در آورد تا روم کم شد وراضی شدم که برای چند روز به جبهه ببرمش.کفش وکلاه کردیم و جاده را گرفتیم آمدیم جبهه.شور و حالش یک طرف ،کنجکاوی کودکانه اش یک طرف دیگر.از زمین و آسمان و در و دیوار ازم می پرسید
- این تفنگ گندهه اسمش چیه؟
- بابا چرا این تانک ها چرخ ندارند،زنجیر دارند؟
- بابا این آقاهه چرا یک پا ندارد؟
- بابا این آقاهه سلمانی نمی رود این قدر ریش دارد؟

بدبختم کرد بس که سوال پرسید و من مادر مرده جواب دادم.تا این که یک روز بر خوردیم به یک بنده خدا که رو دست بلال حبشی زده بود و به شب گفته بود تو دنیا که من تخته گاز آمده ام.قدرت خدا فقط دندان های سفید داشت و دو حلقه چشم سفید.پسرم در همان عالم کودکی گفت: ((بابایی مگر شما نمی گفتید که رزمندگان نورانی هستند؟)) 
متوجه منظورش نشدم:

-چرا پسرم، مگر چی شده؟ 
-پس چرا این آقاهه این قدر سیاه سوخته اس؟ 
ایکی ثانیه فهمیدم منظورش چیه؛کم نیاوردم وگفتم: ((بابا جان اون از بس نورانی بوده صورتش سوخته ! ، فهمیدی؟))

[تصویر: 523uyv9-1298625533.gif]
امام حسین (ع) فرمودند:
أَعجَزالنّاسٍ مَن عَجَزَ عَنِ الدُّعاء
 
عاجزترین مردم کسی است که نتواند دعا کند
 
 
تشکرات از این پست
دسترسی سریع به انجمن ها