امداد آسمانی
رضا فرماندهی یکی از گردان های بسیج را بر عهده داشت، عملیات فتح المبین در اوج خود بود، نیروهای عراقی سنگر بچه ها را محاصره کرده بودند، رضا به آنها دستور داد، سریع به عقب بازگردند، رزمنده ها با اصرار می خواستند بمانند، اما رضا فرمانده بود و دستورش باید اجرا می شد، چراغی داخل سنگر نشست، تیربار را به کار انداخت، تا عراقی ها را به سمت دیگری منحرف کند، بچه ها از آنجا فرار کردند، حاج احمد متوسلیان در عقبه منتظر آنها بود، وقتی متوجه محاصره رضا شد، بغض گلویش را فشرد چند روز بعد خبر دادند چراغی شهید شده است، پایگاه مریوان یکپارچه سیاه پوش شده بود، تا اینکه چند روز گذشت و رضا در میان چشمان ناباور بچه ها وارد پایگاه شد و گفت:«شما که رفتید یکی از تانکها به طرف من آمد، کنار من چاله ای قرار داشت، که مهمات داخل آن در حال انفجار بود، راننده تانک با دیدن شعله های آتش مسیرش را تغییر داد، چند ساعت همانجا بود، لباسهایم را زیر خاک پنهان کردم، زمانیکه منطقه آرام شد، به راه افتادم، در یک لحظه مقابلم یک ماشین جیپ را دیدم به خواست خدا سوئیچ روی ماشین بود، سریع جیپ را را روشن کردم در راه تعدادی از بسیجیان مجروح را سوار نمودم و حدود 60 الی 70 کیلومتر از منطقه عین خوش را که تحت تصرف دشمن بود، طی کردم تا به نیروهای ایرانی برسم.