پاسخ به:بخش داستان و خاطره: درحسرت یک چفیه
سه شنبه 6 مهر 1389 4:15 PM
بنام حضرت دوست
از کوچیکی عاشق جبهه بودم اونم برمی گرده به رابطه دوست داشتنی داداش بزرگم که خیلی من دوست داشت یک روز که از جبهه برگشت برام کلی بیسکوییت اورده بود چقدر شیرین بود همیشه می گفت اینارو تو جبهه به من دادن منم دهنم اب می افتاد هی هوس جبهه رفتن می کردم.
یک روز که داداشم حسن از جبهه برگشت علاوه بر بیسکوییت باخودش شکلات هم اورده بود هنوز مزه اون شکلات ها تودهنمه با همه شکلاتها که ما می خوردیم فرق داشت شکلشم بزرگ و مستطیلی بود که اطرافش گرد بود اندازه یک قوطی کبریت نه یک کم بیشتر باریکتر وقتی از داداشم سوال می کردم اینا چرا اینقدر شیرینن می گفت آخه اینها جیره جنگی اند من که سر در نمی اوردم جیره جنگی چیه ولی می گفت تو جبهه به ما میدن دیگه داشتم می مردم برا جبهه کی داداشم بخواد بره منو هم باخودش ببره.
روز موعود فرا رسید داداشم به ننم گفت امروز می خوام برم جبهه من فرصت غنیمت شمردم و گفتم منم باهات میام با تعجب بهم نگاه کرد گفت خیلی کوچیکی نمیشه اصلا نمی زارن بیای، اینو که گفت اونقدر گریه کردم که حد نداشت دادشم نازم و کشید و گفت باشه می برمت ولی باید خودتو تمیز کنی و لباسهای خوب بپوشی منم رفتم حمام با کمک مادرم خودمو شستم.
درست یادم نمیاد چجوری ننم راضی شد ولی می دونم توکل مادر و پدرم به خدا خیلی زیاد بود و همه کاراشون به خدا واگزار میکردند اون روزم بعد اینکه ننم منو شست لباس تمیز برم کرد منو تا دم در بدرقه کرد منو داداشم از زیر سینی آب وآینه و قرآن رد شدیم بعدش بابام توی گوش منو داداشم دعای سفر رو خوند و بوسمون کرد ننم هم ما رو بغل کرد و بوسید بعد آب رو پشت سرمون ریختن خداحافظی کردن .
بگذریم از خاطرات اتوبوس که دو روز طول کشید از مشهد تا ایلام برسیم بعدهم وقتی رسیدیم چون داداشم دیده بان خط بود سوار یک ماشین شبیه وانت ولی بزرگتر ما را رسوندن به یه سری اپارتمان های مرتفع که پادگان نظامی بود ولی همش سوراخ سوراخ بود و خراب باخودم گفتم اینجا چه جور جایی ( البته بگم وقتی تو اتاقاش رفتیم اصلا سوراخی وجود نداشت) هوا خیلی سرد شده بود شایدم اونجا هوا خیلی سرد بود فکر کنم پادگان دهلران اسمش بود.
تا پیاده شدیم همه بسیجیا دور ما جمع شدند همه تعجب می کردن این بچه اینجا چیکار می کنه ولی از اونجایی که همه از دوری خانواده هاشون ناراحت بودن با دیدن من همه خوشحال شده بودن منو نوازش میی کردن با من شوخی می کردن برام آبمیوه می گرفتن بیسیم و اسلحشون برا بازی با هم به من می دادن.
یادم یه روز تو اتاق کنار یکی از رزمنده ها نشسته بودم به من تعارف اسلحه کرد یک کلاش داشت گفت کیه میخای بکشی منم یاد تفنگ بازیهای گذشته ام افتادم نمی دونستم کیو بگم گفتم خودت بگو گفت اون روبرویی خوبه فکر کنم فرماندشون بود چون همیشه به من چپ چپ نگاه می کرد و به داداشم می گفت اینجا جای بچه نیست خطرناکه بگذریم اومدم اسلحه را بردارم اصلا زورم نمی رسید اون بسیجیه خودش برام اسلحه را برداشت فقط گفت من ماشه رابکیشم همونم زورم نمی رسید باکمک هم این کار رو کردیم چه صدای عجیبی داشت گوشم صوت کشید گیج شده بودم که گفت چرا کشتیش ؟ منو کشتن تعجب کردم دیدم نه بابا یارو سالم داره می خنده بعد دیدم همه از دیدن من دارند می خندن بعدها فهمیدم گلوله اش مشقی بوده.
یه نگاه به داداشم کردم درگوشی به اون گفتم پس چرا شکلات نمی دن بیسکوییت نمیدن اون در جواب به من گفت باید لباس نظامی بپوشی بریم خط مقدم اونجا شکلات می دن
شب شده بود اولین شبی بود که تو جبهه بودم خیلی دلم تنگ خونمون شده بود با داداشم شب رفتم حسینیه اونجا خیلی سرد بود همونشب سرما خوردم بعد از مراسم که رفتیم بخوابیم از شدت سرماخوردگی تا صبح می گفتم بریم خونه بریم مشهد ضمن اینکه شب تا صبح صدای گلوله می امد نمی ذاشت کسی بخوابه مگر از فرط خستگی یا اونایی که آدت کرده بودند.
منو یک شبانه روز دیگه تحمل کردند ولی گریه ها من و نظر فرمانده باعث شد فرداش حرکت کنیم مشهد.
اما جریان چفیه از همون کوچیکی که داداشم چفیه داشت خیلی ارزوی چفیه داشتم . حالا بزرگ شده بودم دبیرستان می رفتم ولی بازم در حسرت یک چفیه بودم خصوصا وقتی میدیدم بسیجیایی که چفیه می اندازن چقدر زیبا به نظر می آیند و چه عظمتی به اونها می ده چند بار باخودم فکر کردم برم یک چفیه بخرم نزدیک حرم چفیه می فروختن ولی گرون بود 300تومن خوباشم بالای 500تومن بود. با حسرت از کنار مغازه ها می گذشتم.
تا اینکه هفته دفاع مقدس شده بود منم سال دوم دبیرستان بودم بخاطر اینکه پارسال تو مراسم بسیج خیلی شرکت کرده بودم همان آغاز سال تحصیلی دبیرستان ما مهمان ویژه داشت لذا منو با چند تا از دوستام انتخاب کردند و لباسهای قشنگ بسیجی مخصوص دبیرستانی ها را برمون کردند یه چفیه هم به ما دادند بعد هم ما خودمون مرتب کردیم بعدهم ما رو دم در به خط کردند و به صورت نمادین محافظ جایگاه و دم در حیاط مدرسه شدیم مراسم خیلی طول کشید ولی برای من نه تو اون لحظات من به لباس بسیجیم با چفیه ام نگاه می کردم و احساس غرور می کردم خیلی دلم می خواست بعد از مراسم چفیه را به من بدند همش همین دعا رو می کردم که شاید قسمتم شود داشتم براش نقشه می کشیدم.
مراسم تموم شد ما رفتیم لباسامون در بیاریم و تا کنیم بدی به بسیج که من رفتم کنار مسول تربیتی مدرسه آقای پردهشناس گفتم آقا می شه این چفیه رو به من بدین قبول نمی کرد با کلی اسرار و خواهش و تمنا که بازم برای مراسمای دیگه با خودم میارمش وقتی دید خیلی علاقه به اون دارم قبول کرد .
اون روز وقتی به خانه رسیدم رفتم توخونه به همه افتخار می کردم می گفتم ببینید چی چفیه قشنگی گرفتم اونقدر احساس غرور می کردم که می خواستم بال دربیارم و پرواز کنم. همه به من تبریک می گفتن منم می گفتم از طرف مدرسه اونو به من دادن.
یادش بخیر الان 15 سال از اون زمان گذشت.
محمدجوادربانی
بدون ویرایش است
این داستان حقیقی است