سیزده بدر در خانه
یک شنبه 13 فروردین 1391 7:23 PM

دیگر فرصت نبود سوتیتر و اصل متن را بخوانم. چشم جهانی به من بود و تازه فیلم اجاره نشین ها را هم داشتم، دوباره می دیدم. تلویزیون را خاموش نکردم، صدایش هم خوب بود احساس می کردم دوست بی آزاری مهمانم شده. جنگی تلویزیون کوچک اتاق خواب مشترک با برادر را روشن کردم و دستگاه را راه انداختم. دیدم آقای خاص نیاز به خاطره ی فراموش نشدنی دارد همه ی اصلی ها را گذاشتم بیرون. همین جوان مستعد، پدرو را می گویم برای تفهیم واقعیت تفاوت فوتبال و هنر به خوزه کافی بود.
آرایش هجومی چیدم این فقط یک بازی نبود. درس بزرگی برای خوزه بود. ته دلم ازش خوشم میامد. اعتماد به نفس منحصر به فردی داشت. این همه باخته بود و باز قبل از بازی، رجزخوانی می کرد.
بازی شروع شد. "بن زما" و "رونالدو" شروع کردند و پاسی به ژاوی آلونسو دادند و تا آمد به راموس پاس بدهد بوژان را فرستادم، تکلی برود و تا آمدند به خودشان بیایند، توپ را انداختم پشت دفاع و پدرو همانی که قبلاً هم پیش بینی می شد با کاسیاس تک به تک شد خوب معلوم است کاسیاس را هم دریبل زد و بعد توپ را آرام قل داد توی گل. برای شروع خوب بود ثانیه سی ام یک هیچ جلو افتادیم. گزارشگر بازی انقدر اسم پدرو را تکرار کرد که یاد پدرو آلمادورای خودمان افتادم. فاز بعدی جشن نوروزی را در دیدن فیلم آلمادورا قرار دادم. ولی فعلاً باید تکلیف بازی را معلوم می کردم. تا صحنه ی گل را چند باری نشان بدهند پریدم و از ظرف آجیل مفصل توی پذیرایی پیاله ای پر کردم و برگشتم. خودم را به دو سه تا بادام و پسته مهمان کردم. حالا دلم شیرینی می خواست. خاتون پنجره و شیرینی نخودچی. گذاشتم برای گل بعدی.
ولی خبری از گل بعدی نبود. اجاره نشین ها هم صدایش می آمد. دعوای عباس آقا با اهالی ساختمان نیاز به دیدن نبود صداها برای تداعی تصویر کافی بود .عباس آقا (عزت الله انتظامی) افتاده بود دنبال اکبر عبدی و اکبر عبدی هم با آن لباس کاراته اش فرار می کرد. اشتباه از جایی شروع شد که مطمئن از برد ،خواستم تخمه ای بشکنم. باید به همان مغز بادام ها اکتفا می کردم با یک دست که نمی توانستم بازی کنم. پیکه در کورس با کریس رونالدو جا ماند و دیگر از دست و پای والدس هم کاری برنیامد و گل مساوی را خوردم. تخمه ی تلخ و گل مساوی و پای شکسته ی اکبر عبدی. باید جبران می کردم. اما از دست ذخیره ها که کاری برنمی آمد اما چرا دیگر فقط از دستشان کار برمی آمد آنقدر هند کردند که یکی شان اخراج شد و ده نفره شدم. دیگر هر کی از راه می رسید گل می زد بن زما که هت تریک کرده بود.
پنج بر یک عقب افتاده بودم. ناچار شدم مسی و ژاوی و اینی یستا را وارد کنم. هر سه تعویض ممکن را هم زمان انجام دادم و لبخند مضحک خوزه از جلوی چشمم، محو نمی شد.

از همکاری ستاره ها یک گل هم به دست نیامده بود و فقط هفت دقیقه زمان مانده بود و اهالی ساختمان و عباس آقا دنبال کارگرهای ساختمانی بودند که عذرخواهی کنند و دوباره راضیشان کنند که برگردند سر کار. بازیکن های رئال جان گرفته بودند از دست مسی هم کاری برنمی آمد این مدت انقدر درس خوانده بودم و بازی نکرده بودم که لِم بازی از دستم رفته بود. شاید هم مغرور بودم آخر من که گواردیولا نبودم. من خودم بودم و بیخود این آینه را روبروی خاطره گرفته بودم.
صدای تلویزیون و صدای گزارشگر play station و حواس پرت من از خانه و حواس جمع بی فایده ام یه بازی نگذاشت صدای در را بفهمم. همیشه برگشتن اهل خانه را از صدای در پارکینگ و زوزه ی اگزوز ماشین بابا می فهمیدم ولی این بار صدای ماشین نیامده بود. مامان جانم در چارچوب در ایستاده بود و بعد هم پدر مغموم به چارچوب در اضافه شد و حالتی که گرفته بودند جان می داد برای یک عکس تاریخی. بلند شدم. سلام کردم و مودب سرم را پایین انداختم. پدر رفت تا لباسش را عوض کند مامان جانم شروع کردند به سرزنش و شماتت و برادر کوچکم از بغلش ویراژی داد و آمد داخل اتاق و از نتیجه ای که به صفحه ی تلویزیون نقش بسته، فریادش بلند شد که تو که بلد نیستی بازی نکن و با احساس این همه طرفدار که خدشه دار شده چه می کنی و بارسا با کلی زحمت به این درجه رسیده و فردا جواب گواردیولا را چه می دهی؟ نشست و شروع کرد به بازی. بازی جدید نه ادامه ی باخت سنگین پنج دقیقه وقت داشت مامان جان رفته بودند و من همان جا خشکم زده بود که بابا صدایم کردند. رفتم داخل هال، روی مبل نشسته بودند و اجاره نشین ها برای خودش پخش می شد. مرا هم نشاندند و کلی نصحیت کردند که امسال سال سرنوشتت است و باید دانشگاه دولتی بروی و من اگر داشتم این ماشین را عوض می کردم که وسط راه ما را نگذارد. ماشین خراب شده بود و بعد از انتقال به هزار زحمتش به تعمیرگاه آمده بودند خانه.
اجاره نشین ها آخرش بود. منبع آب پشت بام واژگون شده بود و خانه خراب شد و همه ی اهالی خیس و خسته افتادند دم در. مامان جانم تلفنی با فامیل های کرج حرف می زدند و عذرخواهی می کردند و به دختردایی اش که قرار بود علاوه بر امروز، سیزده به در را هم در باغشان باشند گفت که ماشین تا سیزده بدر درست نمی شود و ناچاریم که سیزده به در را هم در خانه باشیم. و این یعنی ترمیم روح آسیب دیده از شکست به رئال موکول می شود به بعد از کنکور.
تلفن مامان جان که تمام شد تشری زدند که حالا چرا اینجا نشسته ای برو سر درست داخل اتاق که شدم برادرم بازی را تمام کرده بود. نفهمیدم چطور ظرف پنج دقیقه، پنج گل زده بود باخت 5 بر یک شده بود 6 بر 5 به نفع بارسا. سیزده به در آن سال را فقط درس خواندم فقط برای ناهار آمدم سبزی پلو ماهی را خوردم و عصر هم نیم ساعتی به اتفاق اهل خانه به پارک روبروی ساختمان رفتیم و کاهو سکنجبین خوریدم و سبزه ای گره زدم به آرزوی قبولی در دانشگاه دولتی.
abdollah_esrafili@yahoo.com
شاد، پیروز و موفق باشید.