به یاری خداوند لباس بپوشید
چهارشنبه 10 اسفند 1390 2:36 PM
خبرگزاری فارس: به یاری خداوند، لباس بپوشید! چشم مظلومان دنیا به شماست. چشم مادران شهدا نظارهگر شماست. این راهی است که امام حسین(ع) رفته است.

به گزارش گروه «حماسه و مقاومت» خبرگزاری فارس، صبح روز ۲۰ بهمن ماه ۱۳۶۴، آقای خضریان فرمانده گردان بلال آمد و گفت: «اگر خدا یاری کند، امشب عملیات است.»
به راستی اگر خدا یاری نمیداد، ما نمیتوانستیم هیچ کاری کنیم، چون جزر و مد آب دست ما نبود.
ماهها برای تعیین برنامه جزر و مد و ساعت دقیق آن کار شده بود، اما در روز هفدهم یا هجدهم بهمن بود که تمام آن محاسبات به هم خورد و تمامی فرماندهان تعجب کردند، چون شدیدترین مد آمد و حدود دو متر جهش مدی در اروندرود پدید آورد.
خلاصه روز بیستم بهمن گفتند: «امشب عملیات است.» بچهها دلگرم شدند و قرار شد آخرین توجیهات توسط آقای خضریان انجام شود.
بچهها در سنگر ما جمع شدند. نیروهای گروهان خودمان ۵۳ نفر بودند. هفت نفر از تخریبچیها و هفت یا هشت نفر از بچههای واحد اطلاعات و عملیات لشکر هم آمدند و جمعا حدود ۷۰ نفر شدیم که به صورت فشرده نشسته بودیم.
بچهها در زیر نور فانوس توسط آقای خضریان بر روی کالک توجیه شدند. پیام و آخرین تذکرات توسط این فرمانده شجاع به بچهها داده شد. پیامی از آقای محسن رضایی، فرمانده کل سپاه، برای گروهانهای غواص خطشکن آمده بود که خودم هنوز آن را نخوانده و برای آن زمان گذاشته بودم.
وقتی آن را باز کردم و شروع کردم به خواندن، تا گفتم: «از فرماندهی کل قوا» بچهها زدند زیر گریه. همه اشک میریختند. چون لحظات آخر بود. آن پیام پیامی عجیب و شورانگیز بود. یک کلمه که میخواندم، صدای گریه بچهها بیشتر میشد. در آن پیام آمده بود:
«به یاری خداوند، لباس بپوشید! چشم مظلومان دنیا به شماست. چشم مادران شهدا نظارهگر شماست. این راهی است که امام حسین(ع) رفته است. ما دنبالهرو امام حسین(ع) هستیم.» نام امام حسین(ع) را که میبردیم، داغ بچهها تازهتر و ناله و ضجهشان بلندتر میشد.
به هر شکلی بود، پیام را تمام کردم. بغض راه گلویم را گرفته بود و خودم را به زحمت، نگه میداشتم، ولی گریه بچهها نمیگذاشت.
میتوان روی نیرویی که با پیام فرماندهی این چنین تکان میخورد و منقلب میشود حساب باز کرد و بچهها همه اینگونه بودند. در پایان هم از تمام بچهها به خاطر اینکه اگر در کارها ناراحتی از خودم و فرماندهان دسته دیدهاند، معذرتخواهی کردم و حلالیت طلبیدم.
در آن جلسه حمید کیانی که فرمانده دسته اول ما بود، با دست اشارهای به من کرد و دریافتم که میخواهد برای بچهها حرف بزند، چون قبلا به من گفته بود که در آخرین روز میخواهم با بچهها سخن بگویم.
اگر چه وقت تنگ بود، بچهها را که هنوز گریه میکردند، به شنیدن سخنان حمید دعوت کردم. حمید برخاست و با دیدن او بچهها زدند زیر گریه. او خودش را به زحمت کنترل میکرد. یکی دو تا تذکر داد و از بچهها خواست در این ساعات آخر، دست توسل را به سوی ائمه اطهار(ع) دراز کنند و با یقین میگفت: «قطعا خدا و امام زمان(عج) ما را کمک میکنند؛ چون هرچه فرموده و خواستهاند، انجام دادهایم، آنها هم یاریمان خواهند کرد.» و میگفت: «برای بیبی حضرت زهرا(س)، خیلی بر سر و سینه زدهایم و الان باید به ما کمک کند و میکند. باید در همه لحظات، چه در آب که خودمان را گم میکنیم و چه در خشکی و چه در وسط صحنه جنگ، از او کمک بخواهیم. او را باید یاد کنیم و او هم باید به ما کمک کند و میکند.»
او صحبتهایش را با صلابت خاص خودش ادامه داد و محکم و با یقین به امداد و نصرت الهی اشاره داشت. حمید حدود شش دقیقه سخن گفت و همه را به گریه واداشت و در دل بچهها تاثیر خوبی گذاشت.
بعد از سخنان حمید، دوباره بلند شدم و در رابطه با مسائل عملیاتی تذکراتی دادم. پس از جلسه، برای رفع برخی مشکلات لباسهای غواصی، از جمله فین، رفتم و با یاری خدا حل شد. ساعت دقیق لباس پوشیدنمان پنج عصر اعلام شد.
نماز جماعت ظهر و عصر هم خواند شد. نمازی که بچهها روحیه بالایی نشان میدادند. بعد از نماز، زیارت حضرت زهرا(س) را خواندیم، آن هم با چه ناله و ضجههایی!
ناهار را خوردیم و چون سرم درد میکرد، کمی دراز کشیدم، ولی از هیجان عملیات، بیدار شدم و کنار بچهها رفتم.
همان موقع حمید آمد و گفت: «بیا برویم برای خداحافظی با بچهها.» به خوبی به یاد دارم که من بودم و حمید که حسین انجیری صدایم کرد و گفت: «محمود پس من چه؟» چون کفش کتانی به پا داشت، ایستادیم. او رفت و پوتینهایش را پوشید و با یکی دیگر از بچهها آمد و چهار نفری برای خداحافظی با بچهها حرکت کردیم.
اول با بچههای گروهان فتح خداحافظی کردیم و حلالیت طلبیدیم. از آنجایی که وقت کم بود، عجله میکردیم. حمید مثل گذشته میگفت: «بگذار درست خداحافظی کنیم!»
بعد از آن نزد بچههای گروهان قائم رفتیم و آنها را هم زیارت کردیم، از جمله شهید عبدالمحمد مشاک که او نیز دلاوری از دلاوران گردان بود. او جوانی خدایی و پاک بود. خدا را دیده بود و همه پردهها از جلوی چشمانش برداشته شده بود. وقتی به او نگاه میکردم، میدیدم که وجودش در خدا حل شده است. برادر فرجالله پیکرستان که ما را دید، گفت: «باز هم آمدی ما را به گریه بیندازی؟» در آنجا امیر پریان هم بود و توانستیم با همه خداحافظی کنیم.
پس از خداحافظی به مقر خودمان برگشتیم. لباسهایمان را پوشیدیم و حدود ساعت ۴:۳۰ عصر بود که آماده شدیم.
در حیاط گروهان، یکی از بچهها روی یک بلندی رفت و پیام آقای عبدالمحمد رئوفی، فرماندهی لشکر، را برای بچهها خواند. خود آقای رئوفی هم آمده بود برای خداحافظی. چون جمعیت زیاد بود، از حیاط خارج شدیم و رفتیم پشت آن خانه که یک منطقه باز بود. بچههای دیگر هم آمده بودند. چند نفر دیگر، از جمله حاج آقا عابدی، حاج صادق آهنگران، حاج محمدحسن کوسهچی (معاون فرماندهی لشکر)، حاج غلامحسین کلولی (از فرماندهی لشکر) هم حضور داشتند.
در همان جا حاج آقا عابدی چند جمله صحبت کرد و پس از آن برادر آهنگران، آیةالکرسی را خواند و همگی با او زمزمه کردیم. برادر سید جمشید صفویان هم برایمان سخن گفت و بعد مراسم خداحافظی آخر شروع شد. بچهها به ستون یک ایستادند تا از زیر قرآن رد شوند.
روزهای آخر را میتوان روزهای اشک و گریه و روز حلالیت طلبیدن نامید، چون لحظهای نبود که یک نفر را در حال گریه کردن نبینی.
آقای رئوفی هم صورت و پیشانی بچهها را میبوسید. دعایمان این بود که خداوند همگی را سالم و زنده نگه دارد چون میدانستیم اینها ذخیره انقلابند، ولی هرچه تقدیر بود، باید همانطور میشد.
در آن روز خداحافظی، بچههایی آمده بودند و فکر میکردند ما شهید میشویم، ولی خودشان سعادت پیدا کردند، از جمله برادر بهروز دینویزاده که با من خداحافظی گرمی کرد. من فکر نمیکردم او شهید بشود و من زنده بمانم.
خاطرات شهید محمود دوستانی
ادامه دارد...
«ویژه نامه شب های عاشورای عملیات والفجر هشت در خبرگزاری فارس»
انتهای پیام/