اصغر - اصغر، مهدی...
جمعه 14 بهمن 1390 2:09 PM
پیشنوشت: فصل آخر کتاب "خداحافظ سردار" شامل نوزده روایت از ساعات آخر حیات ظاهری شهید مهدی باکری است. قصد دارم همه روایات این فصل را بدون حذف بیاورم (برای فصول قبل این کار را نکردهام!) . این فصل از کتاب به لحاظ اینکه تصویرگر اوضاع کاملاً خاصی است که ساعاتی پیش از شهادت شهید باکری برای او و تعداد محدودی از یاران وفاداراش پیش آمده و روایتی است از مظلومیت و در عین حال فداکاری و پایداری جمعی کوچک که بدون فکر کردن به بازگشت و با دست خالی جنگیده و به شهادت رسیدهاند، اهمیت خاصی دارد. دوستانی که میگویند "چیزی از باکری بگو که بدرد امروز ما بخورد" اگر چیزی در این روایات نیافتند عفو بفرمایند. جنگ است دیگر!
بیسیم را آماده کردم. دکمه گوشی را فشار دادم و صدایش کردم: "اصغر - اصغر - مهدی، اصغر - اصغر - مهدی" امواج در بینهایت فضا پخش شد ولی جوابی برنخاست. دوباره صدایش کردم...
- مهدی! بگوشم.
- اصغر جان! چه خبر؟
- آقا مهدی! ما روی اتوبان هستیم. دشمن خیلی فشار میآورد. ما هم مهمات نداریم. نیرو هم خیلی کم است. نیروهای تخریب هم هنوز نرسیدهاند. چکار کنیم؟
گوشی را بدست آقا مهدی میسپارم و میگویم که اصغر قصاب (فرمانده گردان امام حسین) خودش پشت خط نیست.
- الله بندهسی! بیسیم را بده به خود اصغر قصاب.
- آقا مهدی! اصغر قصاب رفته به موقعیت حمید(۱). من تجلایی(۲) هستم اگر کاری دارید بفرمائید.
(۲) سردار شهید علی تجلائی از دیگر برجستگان لشگر عاشوراست که در مورد او هم در این وبلاگ خواهم نوشت. شهید تجلائی از فرماندهان کلیدی سپاه و معاون آموزش قرارگاه خاتم الانبیاء (ص) بود. نام او بعنوان "فاتح سوسنگرد" در تاریخ جنگ جاودانه شده است. او در عملیات بدر گمنامانه و با اسلحه کلاشینکف بعنوان تک تیرانداز وارد صحنه نبرد شده بود و در همین عملیات به شهادت رسید.
abdollah_esrafili@yahoo.com
شاد، پیروز و موفق باشید.