0

خاطرات سوخته

 
sukhteh
sukhteh
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : اسفند 1389 
تعداد پست ها : 7880
محل سکونت : اصفهان

خاطرات سوخته
سه شنبه 22 شهریور 1390  6:51 PM

ديشب همه بچه‌هاي گردان زهير، شيميايي شدند و به عقب رفتند. تمام جزيره مجنون آلوده است. ما هم بايد تا فردا برگرديم. سيد که از قديمي‌هاي جنگ است مي‌گويد قبل از آزادي خرمشهر، عراق فقط چند بار از گاز اشک‌آور و تهوع‌آور استفاده کرد؛ اما بعد از فتح خرمشهر، انواع و اقسام بمب‌هاي شيميايي نيست که مرتب روي سر بچه‌ها نريخته باشد


خاطرات دفتر
آنچه که مي‌خوانيد برگه‌هايي از دفتر خاطرات يک شهيد شيميايي است .

الآن ساعت چهار بعدازظهر چهارشنبه است و من که چهار روز از عملم گذشته بايد چند روز ديگر اينجا در بيمارستان شهر «هِمِر» آلمان بمانم تا قطعه‌اي را که براي نايم ساخته‌اند آزمايش کنند. مي‌گويند با اين لوله تنفس براي شيميايي‌هايي مانند من آسانتر مي‌شود.

مدتي است به صرافت افتاده‌ام خاطراتم را پاکسازي کنم و گويي زمان مناسبي پيش آمده. وقتي صفحات انبوه دفترچه خاطراتم را يکي يکي ورق مي‌زنم و خاطرات شيرين، تلخ، تکان دهنده و خاطره‌انگيز را مرور مي‌کنم، دلم مي‌گيرد. حتي خاطرات شيرين و خنده‌دار هم آن قدر سينه‌ام را مي‌فشارد که نه تنها بغضم، که وجودم مي‌خواهد بترکد.

وجه مشترکي در اغلب خاطره‌ها وجود دارد. اين که همگي حس‌هاي شخصي من هستند و فقط من مي‌فهمم که چه نوشته‌ام. براي همين، امروز تصميم گرفتم، همه را بسوزانم. اما قبل از سوزاندن يک کار ديگر بايد انجام دهم، آن هم جداسازي است.

برخي از صفحات به من تعلق ندارند و من حق ندارم آنها را بسوزانم. گويي من آنجا بوده‌ام تا ببينم و بشنوم و بنويسم، براي همه مردم. از امروز اين صفحات را جدا مي‌کنم تا ببينم سرنوشت آن چه مي‌شود.

 

برگه اول: بازديد از خرمشهر

از روزي که خرمشهر آزاد شده، بمب‌هاي شيميايي امان اين شهر ويران را بريده است. به همراه برادر مسرور بايد يک گروه خارجي را همراهي کنيم تا از خرمشهر بازديد کنند. چند پيرمرد که مي‌گويند پروفسور هستند به همراه چند عکاس اروپايي و يک عکاس ايراني. اروپايي‌ها با ديدن من تعجب کردند. شايد انتظار نداشتند نوجواني را در قد و قواره و شکل و شمايل من در لباس نظامي ببينند.

با اينکه خطر آلودگي شيميايي در مناطقي که بازديد مي‌کرديم، شديد نبود، اما همه گروه از ماسک و بادگير استفاده مي‌کردند.

يکي از پيرمردها به نام پروفسور هندريکس که از بقيه سرزنده‌تر بود، سعي مي‌کرد با من ارتباط برقرار کند. دست آخر هم يک خودکار به من هديه داد. لابد فکر مي‌کرد من با پدرم به پيک ‌نيک آمده‌ام و اين لباس را هم از سر شيطنت کودکانه به تن کرده ام.

پروفسور هندريکس به يکي از خبرنگاران مي‌گفت، اگر يک سرباز ايراني با تجهيزات کامل پدافند شيميايي هنگام بمباران در خرمشهر مي‌ماند، حتماً کشته مي‌شد. زيرا اين حجم مواد شيميايي حتماً به پوست و ريه او نفوذ مي‌کرد.

با خودم فکر مي‌کنم آيا اين اروپايي‌ها مي‌توانند باعث شوند صدام از عواقب اين کار بترسد.

دوست ياسر مي‌گويد: اين اروپايي‌هاي... از يک طرف مواد شيميايي را به صدام مي‌دهند و از يک سو مي‌آيند بررسي کنند چقدر پدر ما را درآورده، تا بمب‌هاي شيميايي را بهتر درست کنند.

امروز تصميم گرفتم، همه را بسوزانم. اما قبل از سوزاندن يک کار ديگر بايد انجام دهم، آن هم جداسازي است. برخي از صفحات به من تعلق ندارند و من حق ندارم آنها را بسوزانم. گويي من آنجا بوده‌ام تا ببينم و بشنوم و بنويسم، براي همه مردم. از امروز اين صفحات را جدا مي‌کنم تا ببينم سرنوشت آن چه مي‌شود

برگه دوم: تشييع پيکر شهيد در اتريش

امروز با ياسر به بيمارستان ساسان تهران رفتيم. يکي از بچه محل‌هايشان در گردان عمار است. تازه از اتريش برگشته. آنها يک گروه بودند که براي درمان تاول‌هاي شيميايي به آنجا رفتند. سه نفر از گروه به شهادت رسيده‌اند.

تعريف مي‌کرد در بيمارستان اتريش، اجازه ملاقات با هر کسي را نداشتند. بيشتر، دانشجويان ايراني مقيم اتريش دور و بر آنها بودند و غذاي ايراني براي آنها مي‌بردند.

يکي از آنها به نام دکتر نهاوندي که رئيس انجمن اسلامي دانشجويان اتريش بوده تصميم مي‌گيرد براي آن سه نفر که شهيد شدند تشييع جنازه راه بيندازد. اما پليس اجازه خروج جنازه‌ها را نمي‌دهد. آنها هم سه تا جعبه خالي با روکش پرچم ايران در خيابان روي دست مي‌گيرند، جمعيت زيادي از مسلمانان ترک و ايراني و عرب جمع مي‌شوند. پليس فکر مي‌کند آنها جنازه‌اند، حمله مي‌کند و با جعبه‌هاي خالي روبه رو مي‌شود!

بنده خدا از اروپا فقط يک تخت و يک اتاق را ديده است و چند تا خاطره از دانشجويان.

 

برگه سوم: بايکوت خبري

ديشب همه بچه‌هاي گردان زهير، شيميايي شدند و به عقب رفتند. تمام جزيره مجنون آلوده است. ما هم بايد تا فردا برگرديم. سيد که از قديمي‌هاي جنگ است مي‌گويد قبل از آزادي خرمشهر، عراق فقط چند بار از گاز اشک‌آور و تهوع‌آور استفاده کرد؛ اما بعد از فتح خرمشهر، انواع و اقسام بمب‌هاي شيميايي نيست که مرتب روي سر بچه‌ها نريخته باشد.

بايد ضربه فتح خرمشهر خيلي کاري بوده باشد که صدام تير خلاص خودش را بزند و از يک سلاح ممنوع استفاده کند، آن هم اينقدر علني.

شيميايي نفس

چند روز پيش برادر مسرور را ديديم، مي‌گفت آن پيرمردي که از تو خوشش آمده بود، دوباره به ايران آمده است. او از سفر قبلي مقداري موي سر يک زن را که در بيمارستان اهواز در اثر تماس با گاز خردل شهيد شده با خود به بلژيک برده بود. خبرنگارها گفته‌اند دروغ مي‌گويي که عراق از گاز خردل استفاده کرده است.

پروفسور هندريکس درِ شيشه را که موهاي زن در آن بوده، باز مي‌کند و مي‌گويد اين موها را لمس کنيد! اگر دروغ باشد که هيچ اتفاقي نمي‌افتد ولي اگر راست گفته باشم و دست شما تاول بزند، کاري از من برنمي‌آيد. چون سولفو موستار(خردل) پادزهر ندارد!

تازه متوجه شدم چه بايکوت خبري شديدي عليه ما حکمفرماست.

 

برگه چهارم: گاز اعصاب

امروز صبح در جفير بچه‌هاي لشکر را ديدم که دم بهداري صف کشيده‌اند. مي‌گفتند گاز اعصاب خورده‌اند. عصبي و وحشت‌زده به خود مي‌لرزيدند. صحنه رقت‌انگيزي بود. بچه‌هاي دوست‌داشتني و نترسي که هيچ کس حريف آنها نمي‌شود، به بيماران رواني تبديل شده بودند.

با خودم فکر کردم دشمن چقدر حقير و زبون است که به جاي مقابله مردانه و رودررو از سم استفاده مي‌کند. شايد دشمنان ائمه هم از وحشت رويارويي با آنها به سم روي مي‌آوردند. چنين دشمني مي‌ترسد به حقانيت حريف و به قدرت و توان او اقرار کند. قانون جنگ مي‌گويد بايد در مقابل کسي که توان بيشتر دارد و حق با اوست، تسليم شد.

در اين جنگ، هم حق با ماست و هم توان و روحيه ما بالاتر است. پس چرا صدام تسليم نمي‌شود و هر چه در ميدان جنگ کم مي‌آورد، با سلاح شيميايي جبران مي‌کند؟

 

برگه پنجم: فاو،شهر مظلوم

اولين بار است فاو را مي‌بينم. به نظرم فرماندهان عراقي ديوانه شده‌اند که دستور مي‌دهند اين قدر مواد شيميايي در اين شهر خالي شود! شايد ياد از دست دادن خرمشهر افتاده‌اند. اينجا ديگر مثل مناطق ديگر کسي پس از حمله شيميايي به عقب نمي‌رود. بچه‌ها مي‌ايستند تا ديگر توانشان تمام شود. هر کس اينجا نفس بکشد آلوده مي‌شود. صادق مي‌گويد از شنود قرارگاه خبر گرفته يک گردان عراقي هم شيميايي شده. جهت باد مکر دشمن را به خودش برگردانده. گرچه آن بدبخت‌هايي که شيميايي شدند به احتمال قوي جيش الشعبي بوده‌اند. سرفه و سوزش چشم اينجا طبيعي است. هر کس مي‌آيد دست خالي برنمي‌گردد. فکر نکنم بتوانم تا فردا دوام بياورم.

آيا فاو در صفحه زمين به فراموشي سپرده شده است؟ چه کسي جز خدا مي‌بيند ظلمي را که در اين شهر رخ مي‌دهد؟

پليس اجازه خروج جنازه‌ها را نمي‌دهد. آنها هم سه تا جعبه خالي با روکش پرچم ايران در خيابان روي دست مي‌گيرند، جمعيت زيادي از مسلمانان ترک و ايراني و عرب جمع مي‌شوند. پليس فکر مي‌کند آنها جنازه‌اند، حمله مي‌کند و با جعبه‌هاي خالي روبه رو مي‌شود!

برگه ششم: پيغام رسان

چند هفته‌اي است، که صالح، يک کبک را که بالش زخمي شده نگهداري مي‌کند. وقتي به خط آمديم، چون کسي در کرخه نماند، مجبور شد پرنده را با خود به خط مقدم بياورد. بيشتر از چند متر نمي‌تواند بپرد ولي پاهاي تيزي دارد.

بعدازظهر پريروز که خط از هميشه آرام‌تر بود، صالح رهايش کرده بود، هوايي بخورد. ديگر جَلد شده بود. وقتي مستقيم به سمت عراقي‌ها رفت، زياد نگران نشديم. عصر بود. غير از چند نفر که نگهباني مي‌دادند، بقيه در حال استراحت بودند. صالح کنار من مقابل درِ سنگر دراز کشيده بود و چفيه‌اش را روي صورتش انداخته بود که ناگهان با پرت شدن چيزي روي سينه‌اش، همه از جا پريديم. باور کردني نبود کبک بيچاره در حالي که از چشم و دهانش ترشحات کف مانند خارج مي‌شد، در دستان صالح جان داد. لحظاتي در حيرت گذشت تا با فرياد يکي از بچه‌ها که شاهد وضع پرنده بود، همه به خود آمديم. بلافاصله از سنگر بيرون پريد و داد کشيد: شيميايي زدند! شيميايي!

حدس او درست بود. پرنده بيچاره به محل اصابت بمب شيميايي نزديک‌تر بود و پيغام رساني‌اش که با مرگش همراه بود، سبب شد يک گردان به موقع خبر شوند و ماسک‌ها را بزنند.

تاول شيميايي

عامل تاول‌زاي خردل زده بودند. به زودي محلش کشف شد و چاله بمب‌ها با خاک پوشانده شد و محدوده آلوده تعيين شد.

در اين فکرم که زورمداران و اسلحه‌سازان منتظر نمي‌مانند تا سلاحي متعارف شود و سپس از آن استفاده کنند؟ آيا اين که در عقبه خط در حال تردد يا کاري هستي و ناگهان يک توپ اتريشي بدون سوت يا هيچ نشانه‌اي کنارت منفجر مي‌شود، غيرمتعارف نيست؟

صدام ملعون هم اين وظيفه را به عهده گرفته است تا سلاح شيميايي را متعارف کند! آيا اين از مصاديق پيشرفت سلاح جنگ‌افروزان است؟ تا کسي نبيند، در نمي‌يابد چه تفاوتي ميان سلاح شيميايي و سلاح‌هاي متعارف وجود دارد.

 

برگه هفتم: خجالت مي کشم بگويم شيميايي شده ام

همين امروز صبح به کانال پرورش ماهي رسيديم. شلمچه از مناطق بسيار آلوده است. امروز براي سومين بار شيميايي زدند. حالم به هم ريخته است. همراه بقيه به عقبه آمده‌ام. در بيمارستان با ديدن وضع بچه‌ها خجالت مي‌کشم بگويم شيميايي شده‌ام.

تاول‌هايي روي پشت يکي از بچه‌هاست که نيمي از پشت او را پوشانده. چشم عده‌اي نمي‌بيند و ترشحات ناجوري دارد. نفس‌ها بريده بريده است. حتي با اکسيژن به زحمت نفس مي‌کشند، انگار ريه‌شان پر از آب است.

چشم بعضي ديگر سرخ شده و عصبي و به هم ريخته مي‌لرزند. برخي آرام دراز کشيده‌اند. برخي نشسته‌اند و نمي‌توانند دراز بکشند. اوضاع وخيمي است.

کسي را نديدم روحيه‌اش را باخته باشد، ولي وضعيت بلاتکليفي است. اگر قرار باشد جنگ اين طور پيش برود چه مي‌شود، صدام از انواع و اقسام بمب‌هاي شيميايي استفاده کند و ما سکوت کنيم و هيچ کس به داد ما نرسد؟

اللّهمّ عرّفنی نفسک فانّک إن لم تعرّفنی نفسک لم أعرف رسولک اللّهمّ عرّفنی رسولک فانّک ان لم تعرّفنی رسولک لم اعرف حجّتک

حافظ از دست مده دولت این کشتی نوح / ور نه طوفان حوادث ببرد بنیادت

تشکرات از این پست
دسترسی سریع به انجمن ها