قصه هاي زندگي (12)
شنبه 5 شهریور 1390 6:41 PM
پلاك
مهدي احمدپور
بيست و چهار...! صد و بيست و يك ...! پنج ....! هجده...! صدو دو...! و...
بچه ها به شوخي شماره پلاك خانه هايشان را مي گفتند تا ثابت كنند، با اينكه مدتها براي تفحص به جبهه آمده و از خانه و كاشانه خود دور بوده اند ولي هنوز شماره پلاك خانه هايشان را فراموش نكرده اند!
همه در حال شوخي و خنده بودند كه من يك لحظه رفتم توي بحر حاج مرتضي. در كمال تعجب متوجه شدم كه در سكوت و به آرامي در حالي كه سرش را پايين انداخته بود، قطرات اشك بر روي گونه هاي مردانه اش مي لغزد.
دستم را روي شانه اش گذاشتم و به آرامي گفتم: حاجي، چيزي شده؟ اتفاقي افتاده؟
حاج مرتضي در حالي كه اشكهايش را پاك مي كرد، سرش را بلند كرد و نگاه نافذش را به من انداخت و گفت: راستش رو بخواي وقتي بچه ها شماره پلاك خونه هاشون رو مي گفتند، ياد آخرين لحظه اي افتادم كه سيدعلي، پلاكش رو برداشت و روي گردنش انداخت، باهام روبوسي كرد و رفت براي شناسايي و ديگه برنگشت!
اولش قرار بود من براي شناسايي برم، اما طوري مريض شدم كه نمي تونستم از جام تكون بخورم. اون شب قرار بود عمليات بشه. اطلاعات سيدعلي در آخرين شب، از نون شب هم واجب تر بود.
حاج مرتضي نفسي تازه كرد و ادامه داد: اطلاعاتي كه سيدعلي با بي سيم به قرارگاه داد، باعث شد عمليات موفقيت آميز بشه! در آخرين لحظه ها كه داشت اطلاعات مي داد، صداي انفجاري از بيسيم شنيده شد و ديگه كسي صداي سيدعلي رو نشنيد.
جنازه اون هم تا حالا پيدا نشده. حاج مرتضي آهي كشيد و ادامه داد: اگه سيدعلي و امثال سيدعلي نبودن، الان هيچ كدام ما نمي توانستيم توي آرامش زندگي كنيم. در واقع اون جونش رو فداي همه ما كرد...!
ازش پرسيدم: حالا واقعاً فكر مي كني همين اطراف باشه؟
حاج مرتضي اشكاش رو پاك كرد و گفت: آره. چون قرار بود از همين اطراف دشمن رو زيرنظر بگيره...!
هنوز حرفهاي حاج مرتضي تموم نشده بود كه يكي از بچه هاي گروه تفحص فرياد زد: بيايد اينجا! بيايد اينجا! يه پلاك پيدا كردم؛ يه پلاك!
پیامبر (ص): صبر اگر به بیقراری رسید دعا مستجاب می شود.
عزیز ما قرنهاست که چشم انتظار به ما دارد!