درد و دوا، هر دو از خدا
پنج شنبه 13 مرداد 1390 12:57 AM
نوشته اند كه موسي بن عمران مريض شد. بني اسرائيل بر او وارد شدند و بيماري اش را شناختند. به او گفتند اگر فلان دوا را استفاده كني خوب مي شوي. موسي«ع» گفت: «لا اتداوي حتي يعافيني الله» دوا نمي خورم تا خدا خودش من را شفا بدهد. دوا را نخورد. فطالت عليه علته بيماري او ادامه پيدا كرد. موسي هم منتظر كه خدا شفايش بدهد و خدا شفايش نداد.
اوحي الله اليه: و عزتي و جلالي ... به او وحي شد: قسم به عزت و جلال خودم كه تو را خوب نخواهم كرد مگر اينكه همان دوايي را كه به تو توصيه كردند بخوري. موسي ديگر چاره اي نديد، گفت: همان دوايي كه گفتيد، بياوريد. آوردند و بعد از مصرف آن خوب شد. بعد در دل موسي(ع) واقع شد كه چرا خدا من را شفا نداد و گفت بايد اين دوا را بخوري؟ فاوجس في نفسه من ذلك فاوحي الله اليه خدا به او وحي كرد: «اردت ان تبطل حكمتي بتوكلك علي» تو خواستي با توكلت حكمت مرا باطل كني؟ فمن اودع العقاقير منافع الاشياء غيري تو گفتي كه من دوا نمي خورم خدا من را شفا بدهد، مثل اينكه خاصيت شفا را خدا در دوا قرار نداده و كس ديگر قرار داده كه اگر دوا بخوري ديگر خدا تو را شفا نداده! همان خدايي كه درد را آفريد، دوا را هم آفريده است، تو مي خواهي توكل را نقيض و ضد حكمت من قرار بدهي؟ (1)
1- گفتارهايي در اخلاق اسلامي، شهيد مطهري(ره)، ص 47
پیامبر (ص): صبر اگر به بیقراری رسید دعا مستجاب می شود.
عزیز ما قرنهاست که چشم انتظار به ما دارد!