عاشقانه 2
جمعه 20 خرداد 1390 5:07 PM
پسر نگاهی به دختر کرد و گفت حالا که کنار ساحل هستیم بیا یه
آرزوی قشنگ بکنیم دختر با بی میلی قبول کرد پسر چشماشو
بست و گفت کاشکی تا آخر دنیا عاشق هم بمونیم ... بعد به دختر
گفت حالا تو آرزوتو بگو دختر چشماشو بست و خیلی بی تفاوت
گفت کاشکی همین الان دنیا تموم بشه ... وقتی چشماشو باز کرد
پسر رو ندید فقط چند تا حباب رو آب دید
***به بهشت نمی روم اگر مــــــادرم آنجا نباشد***
آنگاه که تنها شدی و در جست جوی یک تکیه گاه مطمئن هستی ، بر من توکل نما . نمل/79