0

مهدويّت مظلوم یک

 
mmmohamad_1375
mmmohamad_1375
کاربر تازه وارد
تاریخ عضویت : خرداد 1390 
تعداد پست ها : 39
محل سکونت : فارس

مهدويّت مظلوم(3)
جمعه 20 خرداد 1390  11:53 AM

  • جوانان و مهدويّت

با همة اعتقادي كه مردم ما به اسلام دارند، متأسّفانه به دليل رخوت‌هايي كه از آنها ياد شد، آشنايي جوانان ما با مقولة مهدويّت، در خور آنها نيست. با هم گشتي در گوشه و كنار برخي از اذهان جوان مي‌زنيم:
براي پرس‌وجو دربارة ميزان اطّلاعات مردم در مورد حضور امام زمان(عج) وارد يك مركز مشاوره مي‌شوم. از يكي از مشاوران اين مركز مي‌پرسم: به نظر شما حضور امام عصر(عج) در زندگي شما چقدر مشهود است؟

مثل كسي كه سؤالم را نشنيده است، مي‌گويد: چه گفتيد؟!
پرسشم را تكرار مي‌كنم. او به ديوار روبه‌رو خيره مي‌شود. كمي فكر مي‌كند و با استيصال مي‌گويد: اين يك مسئلة بزرگ تربيتي است كه خيلي مي‌شود در رابطه با آن صحبت كرد! مي‌گويم: خيلي خلاصه بگوييد!
مي‌گويد: ببخشيد، فعلاً چيزي به نظرم نمي‌رسد!!

٭ ٭ ٭
در «پارك شهر»، عدّه‌اي از دختران جوان با هم مشغول گپ و گفت وگويند ... گاهي سرهايشان را به هم نزديك مي‌كنند و پس از آنكه حرف يكي از آنها، به پايان مي‌رسد با هم بلندبلند مي‌خندند. به هيچ وجه به اطراف خود توجّه ندارند. به آنها نزديك مي‌شوم و از يكي از آنها همين سؤال را مي‌پرسم. او سراپاي مرا ورانداز مي‌كند و مي‌گويد: شما؟!
مي‌گويم خبرنگارم و براي يك گزارش اين مطلب را از شما مي‌پرسم.
مي‌گويد: ممكن است سؤالتان را در حدّ ديپلم ترجمه كنيد تا بفهمم چه مي‌گوييد؟!
مي‌گويم: امام زمان(عج) چه نقشي در زندگي شما دارد؟
با تعجّب مي‌گويد: آن حضرت كه غايب است. خوب ما فقط او را دوست داريم. همين!
٭ ٭ ٭
كم‌كم به وقت نماز نزديك مي‌شوم. موذّن مؤمنان را به نماز فرا مي‌خواند، خود را به درياي معنويت مي‌رسانم. پس از نماز جماعت، جوان نوراني و خوش سيمايي توجّهم را جلب مي‌كند. به سويش مي‌روم و اسم و شغلش را مي‌پرسم. مي‌گويد سيفي هستم و مهندسي مي‌خوانم. از او مي‌پرسم: امام زمان(عج) در زندگي شما چه نقشي دارد؟
اوّل طفره مي‌رود ... امّا نمي‌تواند از سؤال‌هاي من خلاص شود. مي‌گويد: امام زمان(عج) الگوي من در زندگي است. البتّه من نمي‌توانم ادّعا كنم كه توانسته‌ام در همة امور خود را آن‌چنان كه او دوست دارد، بسازم، امّا به هر حال او به عنوان نقطة بزرگ و هدف اصلي آمال و آرزوهاي من است.
٭ ٭ ٭
نزديك ميدان «وليّ عصر(عج)» هستم. نگاهم به تعدادي جوان مي‌افتد كه در حال خارج شدن از يك مؤسّسة كامپيوتري هستند. موهاي روغن زده‌اشان زير نور خورشيد پاييزي، برق مي‌زند.
با شور و حرارت خاصّي از استفاده‌هايي كه مي‌شود از كامپيوتر كرد، حرف مي‌زنند. خودم را به آنان مي‌رسانم و از يكي از آنها كه بزرگ‌تر از بقيّه است، همين سؤال را مي‌پرسم. رضا به دوستانش مي‌گويد: بچّه‌ها! ما هم آدم شديم. بالأخره يكي هم نظر ما را خواست! بعد به من مي‌گويد: آقا! عكس ما را هم در روزنامه چاپ مي‌كنيد؟
و در پاسخ سؤالم مي‌گويد:
والله دراين باره فكر نكرده‌ام، اين‌طوري چيزي به نظرم نمي‌رسد.
ـ بايد فكركنم.
مي‌گويم: خوب فكركن! مدّتي ساكت مي‌شود و ...

٭ ٭ ٭
درميدان ميوه وتره بار، خانمي در حال خريد ميوه است. پس از خريد، خودم را معرفي مي‌كنم و مي‌گويم اگر مايليد ضمن معرفي خود، بفرماييد كه امام زمان(ع) در زندگي شما چه نقشي دارد؟
مي‌گويد: شقايق نادري هستم و من چندين بار به آقا متوسّل شده‌ام و مشكلم حل شده است. از او بيشتر توضيح مي‌خواهم مي‌گويد: واقعاً آقا، مشكل‌گشا است. من نمي‌توانم شرح مشكلاتم را بگويم. فقط همين را بگويم كه هر وقت مشكلي داشته‌ام كه هيچ كس نتوانسته است، آن را حل كند و واقعاً از همه كس نااميد شده‌ام و خالصانه دست به دامن آقا شده‌ام مشكلم حل شده است. فداي اسم آقا! قربان محبّت امام زمانم بروم...
قطره‌هاي اشك به او اجازة سخن بيشتر را نمي‌دهد.

٭ ٭ ٭
وارد دانشگاه كه مي‌شوم، خاطرات دوران دانشجويي‌ام زنده مي‌شود...
به خودم كه مي‌آيم روبه‌روي دكترسودمند هستم. ايشان دربارة نقش امام زمان(ع) در زندگي‌اش مي‌گويد:
اصولاً من در هنگام گرفتاري به سراغ امام زمان مي‌روم!
البتّه تا به حال چندين بار به مسجد جمكران رفته‌ام و اعمالي را انجام داده‌ام ... امّا خوب ايشان مراد و مقتداي من هستند و من در مراحل مختلف زندگي‌ام سعي كرده‌ام كه رضايت آقا را جلب كنم. با عمل به تكليف با احسان و نيكوكاري، با خودسازي و مراقبه و محاسبه، چون طبق آية قرآن و روايات، اعمال ما به امام زمان عرضه مي شود، من نمي‌خواهم تا حدّ امكان، طوري عمل كنم كه وقتي آقا به نامة عملم نگاه مي‌كند، ناراحت شود.

٭ ٭ ٭
در حين برگشت به اداره، به رانندة تاكسي كه با او مي‌آيم، مي‌گويم: حال پاسخ دادن به يك سؤال را داري؟ نگاه عاقل اندر سفيهي مي كند و آهي مي كشد: چه سؤالي؟
نمي‌دانم چرا؟ ولي احساس مي‌كنم كه از سؤالم صرف‌نظر كنم... در همين فكر هستم كه دوباره مي‌پرسد: نگفتيد.
مي‌گويم: مثل اينكه خسته هستيد ... بگذريم ...
قيافه‌اي جدّي مي‌گيرد و مي‌گويد: خواهش مي‌كنم آقا، بفرماييد ...
مي‌گويم: لطفاً با دقّت به سؤالم پاسخ دهيد. امام زمان(ع) در زندگي شما چه نقشي دارد؟
اخم‌هاي چهره‌اش از هم گشوده مي‌شود و مي‌گويد: خدمت حضرت آقا كه عرض كنم من يك فرزند دارم، او را هم از لطف آقا دارم.
مي‌گويم: بيشتر توضيح بده. مي‌گويد: من 14 سال بچّه‌دار نمي‌شدم. به خيلي از دكترها مراجعه كرديم؛ ولي فايده‌اي نداشت. يكي از دوستانم به من پيشنهاد كرد كه اگر متوسّل به امام زمان(عج) شوي، نتيجه خواهي گرفت ... خلاصه الآن پسرم طلبه است. مهدي را مي‌گويم من هرشب چهارشنبه به جمكران مي‌روم ... اگر مسافري بيا امشب با هم برويم؟!

 

محمد
تشکرات از این پست
دسترسی سریع به انجمن ها