0

محبت راستين

 
sadali
sadali
کاربر طلایی2
تاریخ عضویت : اسفند 1387 
تعداد پست ها : 1442
محل سکونت : خراسان رضوی

محبت راستين
شنبه 27 فروردین 1390  11:49 AM

عزيزى از عزيزان گفت : سرپوشيده اى را به نكاح خود آوردم . ما را فرزندى پديد آمد. شبى در خواب ديدم كه قيامت برخاسته ؛ علمها ديدم ، در زير هر علمى جماعتى . گفتم : اين علمهاى كيست ؟ گفتند: از آن زاهدان و عابدان و صادقان . علمى ديگر ديدم در سايه او جمعى به انبوه . گفتم : اين علم كيست ؟ گفتند: از آن محبان . خود را در ميان ايشان افكندم . دستم گرفتند و از ميان خود بيرون انداختند. گفتم : من نيز از محبانم . گفتند: بودى اما چون دلت به آن فرزند ميل كرد، نامت از جريده (769) ايشان محو كردند. گفتم : خداوندا! چون فرزند مانع راه است جانش بردار. در ساعت خروش زنان به گوشم رسيد. از خواب درجستم . گفتم : چه بود؟ گفتند: كودك از بام افتاد و جان بداد. گفتم : انا لله و انا اليه راجعون .(770) شعر:

جان و دل من فداى خاك در تو
گر فرمايى به ديده آيم بر تو
وصلت گويد كه تو ندارى سرما
بى سر بادا هر كه ندارد سر تو

تشکرات از این پست
دسترسی سریع به انجمن ها