پاسخ به:تاریخ تحلیلی اسلام
جمعه 26 فروردین 1390 2:07 PM
و این هم داستانى دیگر
3-و نیز نقل شده که سراقه گوید:تنها تقاضائى که رسولخدا و همراهان او از من کردند آن بود که از من خواستند خبرآنها را به کسى اظهار نکنم و او نیز تا وقتى که آنها به مدینهرسیدند و خبر ورود آنها به مدینه پخش شد ماجرا را به کسىاظهار نکرد و پس از آن بود که سراقه آنچه بر سرش آمده و دیدهبود براى مردم بازگو مىکرد و داستان او مشهور گردید...وسران قریش نیز از ترس آنکه اگر متعرض او شوند ممکن استاین تعرض سبب اسلام او و قبیلهاش(یعنى قبیله بنى مدلج کهسراقه امیر و رئیس آنها بود)گردد،او را بحال خود واگذاردندولى با اینحال ابو جهل،قبیله بنى مدلج را مخاطب ساخته واشعارى در ذمتسراقه سرود که از آنجمله است این دو بیت:
بنى مدلج انى اخاف سفیهکم سراقة مستغو لنصر محمد (1) علیکم به الا یفرق جمعکم فیصبح شتى بعد عز و سودد (2)
و سراقة نیز پاسخ او را با قصیدهاى داد که از جمله آنقصیده است ابیات زیر:
اباحکم و الله لو کنتشاهدا لامر جوادى اذ تسوخ قوائمه (3) عجبت و لم تشکک بان محمدا رسول و برهان فمن ذا یقاومه (4) علیک فکف القوم عنه فاننی اخال لنا یوما ستبدو معالمه (25) بامر تود النصر فیه فانهم و ان جمیع الناس طرا مسالمه (6)
که باید گفت اگر این اشعار از سراقه باشد دلیل بر مسلمانشدن او و ایمان وى به رسول خدا است و موجب تردید درروایتبالا مىشود که اسلام او را در سال نهم هجرت و درداستان محاصره طائف ذکر کردهاند...
---------------------------------------------
1-اى بنى مدلج من بر شما بیمناکم از سفیه شما یعنى سراقه که فریبگمراهىهاى محمد را خورده و او را یارى کند.
2-و این ترس را دارم که جمع شما را پراکنده نموده و پس از عزت و سیادتپراکنده و متفرق شوید.
3-اى ابا حکم(کنیه ابو جهل است)بخدا سوگند اگر تو شاهد بودى و نظارهمىکردى داستان اسب مرا هنگامى که دست و پایش در زمین فرو رفت.
4-در شگفت مىشدى و تردید نمىکردى که محمد رسول و برهانى است وچگونه کسى مىتواند در برابر او ایستادگى کند.
5-و من تو را سفارش مىکنم که مردم را از دشمنى با او بازدارى که من روزى رامىبینم که نشانههاى او آشکار گردد.
6-به چیزى که تو یارى آن را دوست داشته باشى که همه مردم یکجا در برابرشتسلیم شوند.
امام على علیه السلام : در شگفتم از کسی که می بیند هر روز از جان و عمر او کاسته می شود، امّا برای مرگ آماده نمی شود.