0

تاریخ تحلیلی اسلام

 
yaemamhasan2
yaemamhasan2
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : اسفند 1389 
تعداد پست ها : 11008
محل سکونت : تهران

پاسخ به:تاریخ تحلیلی اسلام
جمعه 26 فروردین 1390  12:49 PM

و اما چند تذکر در مورد این داستان  

در این داستان بنحوى که خواندید و آن خلاصه و مجموعه‏اى‏از روایات وارده در این باره بود مواردى دیده میشود که براى‏انسان حالت تردیدى در صحت قسمتهائى از این داستان ایجادمیکند که از آنجمله است:
1-«عداس‏»که نامش در این داستان آمده،بگونه‏اى که‏نقل کرده‏اند،بنظر میرسد که تا به آن روز رسول خدا(ص)رادیدار نکرده بود.
و اطلاعى از بعثت و نبوت آن بزرگوار نداشته.
و چیزى در این باره نشنیده بوده...
و اساسا چنین استفاده میشود که وى ساکن طائف بوده وسالها در آنجا میزیسته و از اوضاع مکه و آنچه در آن شهرمیگذشته بى‏اطلاع بوده...
در صورتیکه در روایات دیگرى مانند روایت کازرونى در کتاب‏«المنتقى‏»و روایت ابن کثیر و دیگران آمده که در آغازبعثت و نزول وحى هنگامى که رسول خدا(ص)از غار حرا بخانه‏آمد و جریان نبوت و دیدار با جبرئیل را براى خدیجه شرح داد،خدیجه آنحضرت را در خانه گذارده و بنزد«عداس‏»راهب آمد ودنباله روایت و متن آن اینگونه است:
«و اتت عداسا الراهب و کان شیخا قد وقع حاجباه على عینیه من الکبرفقالت:یا عداس اخبرنی عن جبرئیل علیه السلام ما هو؟فقال:قدوس قدوس‏و خر ساجدا،و قال:ما ذکر جبرئیل فی بلدة لا یذکر الله فیها و لا یعبد قالت:
اخبرنی عنه؟قال:لا و الله لا اخبرک حتى تخبرنى من این عرفت اسم جبرئیل؟
قالت:لی علیک عهد الله و میثاقه بالکتمان؟قال:نعم،قالت:اخبرنى به‏محمد بن عبد الله انه اتاه!قال عداس:ذلک الناموس الاکبر الذی کان یاتی‏موسى و عیسى علیهم السلام بالوحی و الرسالة،و الله لئن کان نزل جبرئیل على‏هذه الارض لقد نزل الیها خیر عظیم،و لکن یا خدیجة ان الشیطان ربما عرض‏للعبد فاراه امورا،فخذی کتابی هذا فانطلقى به الى صاحبک فان کان مجنونافانه سیذهب عنه،و ان کان من امر الله فلن یضره!ثم انطلقت‏بالکتاب معها، فلما دخلت منزلها اذا هی برسول الله صلى الله علیه و آله مع جبرئیل علیه السلام‏قاعد یقرؤه هذه الآیات:
ن×و القلم و ما یسطرون×ما انت‏بنعمة ربک بمجنون×و ان لک لاجرا غیرممنون×و انک لعلى خلق عظیم×فستبصر و یبصرون×بایکم المفتون
اى الضال،او المجنون فلما سمعت‏خدیجة قراءته اهتزت فرحا،ثم رآه‏صلى الله علیه و آله عداس فقال:اکشف لی عن ظهرک!فکشف فاذا خاتم النبوة یلوح بین کتفیه،فلما نظر عداس الیه خر ساجدا یقول:قدوس قدوس،انت و الله النبی الذی بشر بک موسى و عیسى علیهما السلام اما و الله یا خدیجة‏لیظهرن له امر عظیم،و نبا کبیر،فوالله یا محمد ان عشت‏حتى تؤمر بالدعاءلاضربن بین یدیک بالسیف،هل امرت بشى‏ء بعد؟قال:لا،قال:ستؤمر ثم تؤمرثم تکذب ثم یخرجک قومک و الله ینصرک و ملائکته‏» (1) .
یعنى خدیجه از نزد آنحضرت بیامد بنزد«عداس راهب‏»و اوپیرمردى بود که از شدت پیرى ابروانش بر روى چشمانش افتاده‏بود،خدیجه بدو گفت:
-اى عداس بمن بگو جبرئیل کیست؟عداس(که نام‏جبرئیل را شنید)گفت:پاک است!پاک و منزه!و سپس‏بحالت‏سجده بر خاک افتاده و پاسخ داد:نام جبرئیل در آن‏آبادى که نام خدا در آنجا نیست و پرستش نمى‏شود برده نخواهدشد!خدیجه گفت:برایم بازگو که او کیست؟
عداس گفت:نه بخدا نخواهم گفت تا بمن بگوئى از کجانام جبرئیل را شناخته‏اى؟خدیجه گفت:پیمان خدائى و تعهدى‏الهى با من میکنى که آنرا پوشیده و پنهان دارى؟گفت:آرى،در این وقت‏خدیجه فرمود:
-محمد بن عبد الله(ص)بمن خبر داد که جبرئیل نزدش آمده.عداس گفت:این همان ناموس اکبرى است که بنزدموسى و عیسى علیهما السلام میآمد و وحى و رسالت را بر آنهاآورد.و بخدا سوگند اگر جبرئیل در این سرزمین فرود آید خیربزرگى را بر اینجا آورده.ولى اى خدیجه بدانکه شیطان گاهى بربنده خدا درآید و چیزهائى بر او بنمایاند،اکنون این نامه مرا بگیرو بنزد او ببر پس اگر دیوانه شده با این نامه از نزدش برود ودیوانگیش بر طرف گردد و اگر از جانب خدا باشد به او زیان‏نرساند.
خدیجه نامه را گرفت و چون بنزد رسول خدا(ص)آمدجبرئیل را در کنار آنحضرت نشسته دید و مشاهده کرد که آیات‏سوره قلم را بر آنحضرت میخواند...«ن و القلم‏»...تا آیه...
«بایکم المفتون‏»...خدیجه که آن منظره را دید از خوشحالى به‏وجد آمد...و پس از این ماجرا نیز خود عداس رسول خدا(ص)رادیدار کرد و از آنحضرت خواست تا پشت‏خود را(جاى مهر نبوت)
به او نشان دهد،چون نشان داد و مهر نبوت را که در میان دوکتف آنحضرت مشاهده کرد که میدرخشد بسجده افتاد و گفت:
«قدوس،قدوس‏»توئى بخدا سوگند همان پیغمبرى که موسى وعیسى بدان مژده داده‏اند.
بخدا سوگند اى خدیجه بطور حتم از وى داستانى بزرگ وخبرى عظیم پدید خواهد آمد،و بخدا سوگند اى محمد!اگر من زنده بمانم تا وقتى که مامور به دعوت گردى در راه یارى توشمشیر خواهم زد،آیا مامور بچیزى شده‏اى؟فرمود:نه.
عداس گفت:بهمین زودى مامور خواهى شد و هم چنان‏دوباره مامور شوى و تو را تکذیب کنند و قوم تو بیرونت کنند،ولى خدا و فرشتگانش تو را یارى خواهند کرد.
که از این روایت معلوم میشود:
اولا-عداس قبل از آن از نبوت آنحضرت اطلاع داشته وبا خبر بوده...
و ثانیا-ظاهر میشود که وى در مکه سکونت داشته،نه درطائف..
و ثالثا-آزاد بوده نه غلام و زر خرید...
و رابعا-در سنینى بوده که تا هنگام سفر رسول خدا(ص)به‏طائف یا از دنیا رفته بوده و اگر هم زنده بوده از نظر جسمى دروضعى نبوده که بتواند خدمتکارى و یا باغبانى عتبة و شیبة رابکند.
و تنها احتمالى که میتواند این اشکالات را برطرف سازدآنست که بگوئیم آنها دو نفر بوده‏اند، و آن عداسى که‏رسول خدا(ص)را در طائف دیدار کرده و به آنحضرت ایمان‏آورده غیر از عداسى بوده که در آغاز نبوت در مکه بوده و این‏سخنان را به خدیجه و رسول خدا(ص)گفته است... و اگر این احتمال قوتى پیدا کند میتواند بقول آقایان وجه‏جمعى میان این روایات باشد...
ولى با توجه به چند روایت که ابن کثیر در سیرة النبویه خوداز سعید بن مسیب و سلیمان بن طرخان تیمى نقل کرده این‏احتمال نیز از بین میرود و اشکال قوى‏تر میگردد،زیرا متن‏روایتى که وى از سعید بن مسیب در داستان وحى و تلاش‏خدیجه براى شناختن جبرئیل ذکر میکند اینگونه است:
«...ثم انطلقت من مکانها فاتت غلاما لعتبة بن ربیعة بن عبد شمس،نصرانیا من اهل نینوى یقال له عداس،فقالت له:یا عداس اذکرک بالله الاما اخبرتنى:هل عندک علم من جبرئیل؟ فقال:قدوس،قدوس...»تا بآخرروایت (2) که نظیر همان روایتى است که ما با ترجمه‏اش ازکازرونى نقل کردیم.
ابن کثیر پس از این بلا فاصله روایت دیگرى از ابن عساکربسندش از سلیمان بن طرخان تیمى روایت میکند که در آن نیزپس از داستان نزول وحى بر رسول خدا(ص)و رفتن نزد خدیجه ونقل ماجرا و آمدن خدیجه نزد ورقه و راهبى دیگر گوید:
«...ثم اتت عبدا لعتبة بن ربیعة یقال له عداس فسالته فاخبرها بمثل مااخیرها...» (3) .
و بدین ترتیب براى اهل فن روشن است که جائى براى‏احتمال مذکور باقى نمیماند و رفع شبهه نمى‏شود...
جز اینکه بگوئیم اصل آن روایات-یعنى روایاتى که در موردآمدن خدیجه بنزد ورقه و راهب نصرانى و عداس و دیگران‏رسیده-مخدوش است و پایه‏اى از اعتبار و صحت ندارد،بشرحى‏که در داستان وحى در مقالات گذشته مشروحا بیان داشتیم (4) و الله اعلم.
گذشته از اینکه روایاتى که دلالت دارد براینکه خدیجه بنزد«ورقة بن نوفل‏»رفت و گفتگوئى که از وى با«ورقه‏»نقل شده‏در بسیارى از آنها مثل روایت طبرى با این روایات از نظر جملات‏و مضمون خیلى با همدیگر شباهت دارند که از این نظر نیزاحتمال اتحاد آنها میرود...و بهر صورت روایات مغشوش ودرهم ریخته‏اى بنظر میرسند.
و آخرین مطلبى که موجب تردید در این روایت میشود اینکه‏ظاهر روایت آن است که رسول خدا(ص)هدیه عتبه و شیبه راقبول کرد،در صورتیکه این مطلب نیز بر خلاف سیره آنحضرت‏است که حاضر نبود بهیچ نحوى از مشرکین حقى بر گردن او بیاید و زیر بار منت احدى از مشرکین قرار گیرد،و هدیه یا چیزى‏از آنها بپذیرد.
2-در مورد اینکه رسول خدا(ص)در مراجعت از طائف ازترس آنکه مورد اهانت‏یا سوء قصد و خطر جانى قرار گیرد ناچارشد بنزد اخنس بن شریق و سهیل بن عمرو و بالاخره مطعم بن‏عدى بفرستد و از آنها درخواست کند تا او را در پناه خود قراردهند،و در پناه آنها بمکه در آید-چنانچه مورخین نقل کرده‏اندبرخى تردید کرده و احتمال جعل آنرا داده‏اند...که ما ذیلااصل خبر را نقل کرده و سپس ضمن بیان چند مطلب تذکراتى‏درباره آن خواهیم داد:
و اصل این خبر بگونه‏اى که طبرى و دیگران نقل کرده‏انداینگونه است که چون رسول خدا(ص)در مراجعت از سفر طائف‏بنزدیکیهاى مکه رسید از مردى بنام‏«اریقط‏»خواست تا بنزداخنس بن شریق برود و از او بخواهد تا آنحضرت را در پناه خودقرار داده که بتواند وارد شهر مکه شود و به دور از آزار مشرکین‏طواف خود را انجام داده و زندگى کند،ولى اخنس بن شریق درپاسخ گفت:
«ان حلیف قریش لا یجیر على صمیمها».
یعنى-حلیف و هم پیمان قریش نمى‏تواند کسى را که ازخود قریش است در پناه خود گیرد. سپس رسول خدا همان مرد(و یا دیگرى)را بنزد سهیل بن‏عمرو فرستاد و از او خواست تا آنحضرت را در پناه گیرد وسهیل بن عمرو نیز پاسخ داد:
«ان بنى عامر بن لوى لا تجیر على بنى کعب بن لوى‏».
یعنى من که از بنى عامر بن لوى هستم نمى‏توانم کسى را که‏از بنى کعب بن لوى است در پناه خود گیرم.و رسول خدا(ص)
بناچار کسى را بنزد مطعم بن عدى فرستاد و همین درخواست رااز او کرد و او به آنحضرت پناه داد و رسول خدا(ص)در پناه اوبمکه درآمد و شب را در نزد او بیتوته کرد،و چون صبح شد از خانه‏مطعم بیرون آمد و مطعم بن عدى و پسران ششگانه و یا هفتگانه اونیز در حالیکه شمشیر خود را حمائل کرده(و مسلح شده)بودندبهمراه آنحضرت خارج شده و بمسجد الحرام آمدند،آنگاه مطعم‏به رسول خدا گفت:طواف کن.
و خود و فرزندانش نیز اطراف محل طواف را با شمشیرهاى‏خود پوشانده بودند.
ابو سفیان که چنان دید پیش مطعم آمده گفت:
-آیا پناهش داده‏اى یا پیرو او گشته‏اى؟
گفت:نه،بلکه پناه داده‏ام.
ابو سفیان گفت:در اینصورت ما پناه تو را محترم‏مى‏شماریم در اینوقت مطعم با ابو سفیان نشستند تا هنگامى که‏رسول خدا(ص)طواف را تمام کرد و بخانه رفتند.
و در برخى از روایات بجاى‏«ابو سفیان‏»ابو جهل ذکر شده‏که همان گفتگو را با مطعم بن عدى انجام داده است و در روایت‏ابن کثیر این روایت دنباله‏اى دارد بدینگونه که راوى میگوید:
«...فمکث ایاما ثم اذن له فى الهجرة‏».
یعنى-چند روزى که از این ماجرا گذشت،خداى تعالى‏اجازه هجرت(به مدینه)را به او داد.و چون رسول خدا(ص)به‏مدینه هجرت فرمود پس از اندک زمانى مطعم بن عدى از دنیارفت و حسان بن ثابت گفت:من براى او مرثیه خواهم گفت،وقصیده‏اى در مرثیه او سرود.
و ابن کثیر پس از نقل ابیاتى از آن قصیده گوید:
-و بهمین خاطر بود که رسول خدا درباره اسیران جنگ بدرفرمود:
«لو کان مطعم بن عدى حیا ثم سئلنى فى هؤلاء النتنى لوهبتهم له‏».
یعنى-اگر مطعم بن عدى در اینروز زنده بود و از من آزادى‏ابن خبیتان(بدبو)را درخواست میکرد بخاطر او آنها را آزادمیکردم! (5) .
-----------------------------------------
1-بحار الانوار-ج 18 ص 228.سیره نبوى دحلان-ج 1 ص 83.سیره حلبیه-ج 1ص 243.
2- و 3-سیرة النبویه ابن کثیر-ج 1 ص 406-408.
4-براى تحقیق بیشتر میتوانید به جلد دوم تاریخ تحلیلى که مجموعه این مقالات رابصورت کتابى جداگانه بچاپ رسانده‏اند مراجعه نمائید.
5-تاریخ طبرى-ج 2 ص 82.سیرة النبویه ابن کثیر-ج 2 ص 153-154. سیره ابن هشام-ج 1 ص 381.

امام على علیه السلام : در شگفتم از کسی که می بیند هر روز از جان و عمر او کاسته می شود، امّا برای مرگ آماده نمی شود.

تشکرات از این پست
دسترسی سریع به انجمن ها