0

تاریخ تحلیلی اسلام

 
yaemamhasan2
yaemamhasan2
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : اسفند 1389 
تعداد پست ها : 11008
محل سکونت : تهران

پاسخ به:تاریخ تحلیلی اسلام
جمعه 26 فروردین 1390  11:54 AM

مرحله جدید مبارزه رسول خدا با مشرکین

پرتو آئین مقدس اسلام روز بروز در خانه‏هاى مکه و میان‏قبائل قریش شعاع بیشترى را روشن مى‏کرد و نور آن بجاهاى‏تازه‏اى میافتاد،هر روزى که مردم مکه از خواب بر میخاستند با مرد مسلمان و یا زن مسلمان جدیدى روبرو میشدند،مشرکین‏مکه در برابر این موفقیتهائى که نصیب پیغمبر اسلام میشد مانندکلافه سردرگمى شده دست و پاى خود را گم کرده بودند، مى‏خواستند بهر وسیله شده مردم را از گرویدن باین دین بازدارند،بهر مسلمانى دست مى‏یافتند او را حبس کرده شکنجه‏مى‏کردند،یا اگر از اینراه نمى‏شد با مال و ثروت او را تطمیع‏مى‏کردند.
همانگونه که در گفتارهاى پیشین از نظرتان گذشت.
و چون از طریق دیدار با ابو طالب و نظر خواهى بزرگانى چون‏ولید بن مغیرة و عتبة بن ربیعة نیز نتیجه‏اى نگرفتند اینبار به فکرافتادند که خودشان مستقیما بطور دسته جمعى با رسول خدا«ص‏» دیدار کرده و از راه مناظره و محاجه با آن بزرگوار شاید بتوانند اورا محکوم ساخته،و یا حداقل یک حربه تبلیغاتى جدیدى علیه‏آنحضرت بدست آورند و بهمین منظور تصمیم به اینکار گرفتند.
و بالاخره روزى پس از اینکه خورشید غروب کرده بودسران قبائل قریش مانند:عتبة بن ربیعة،ابو سفیان،نضر بن‏حارث،ابو البخترى(برادر ابو جهل)اسود بن مطلب،زمعة بن اسود، ولید بن مغیرة،ابو جهل،عبد الله بن امیة،عاص بن وائل(پدرعمرو بن عاص)نبیه،منبه،امیة بن خلف...و دیگران در پشت‏خانه کعبه گرد هم جمع شده با هم گفتند:کسى را بنزد محمد بفرستید و او را بدینجا احضار کنید و با او صحبت کنید تا از این‏پس اگر کارى نسبت‏باو انجام دادید معذور باشید!
پس کسى را بنزد آنحضرت فرستاده گفتند:بزرگان قبیله تودر اینجا اجتماع کرده تا با تو سخن گویند بنزد ایشان بیا!رسول‏خدا صلى الله علیه و آله که پیغام آنها را شنید گمان کرد آنهادست از مخالفت‏با آن حضرت کشیده و فکر تازه‏اى بنظرشان‏رسیده است،و چون بهدایت و رشد آنان کمال علاقه را داشت وگمراهى ایشان آن حضرت را رنج میداد از اینرو با شتاب بانجمن‏آنان آمده در کنار ایشان نشست،آنان بدان حضرت رو کرده‏گفتند:اى محمد ما تو را در اینجا احضار کرده تا با تو راه عذر راببندیم،چون بخدا سوگند ما کسى را سراغ نداریم که رفتارش باقوم خود مانند رفتار تو نسبت‏بما باشد:پدران ما را دشنام دهى،از دین ما عیبجوئى کنى،بخدایان ما ناسزا گوئى،بزرگان وخردمندان را بسفاهت و نادانى نسبت دهى،میان مردم اختلاف‏انداخته‏اى!و خلاصه آنچه کار ناشایست‏بوده است انجام‏داده‏اى آیا منظورت از این کارها چیست؟اگر اینکارها رابمنظور پیدا کردن مال و ثروتى انجام مى‏دهى ما حاضریم آن‏قدر مال و ثروت براى تو جمع کنیم که داراترین ما شوى و اگربدنبال شخصیت و ریاستى مى‏گردى ما بدون آنکه این سخنان را بگوئى تو را بزرگ خود قرار مى‏دهیم،و اگر طالب سلطنت ومقامى هستى ما تو را سلطان خویش گردانیم،و اگر جن زده‏شده‏اى- چون ممکن است گرفتار جن شده باشى- ما اقدام‏بمداواى تو کنیم تا بهبودى یابى؟!
رسول خدا صلى الله علیه و آله ساکت‏بود و چون سخنان ایشان‏بپایان رسید فرمود:اینها نیست که شما خیال مى‏کنید،نه آمده‏ام‏که مال و ثروتى از شما بگیرم،و نه مى‏خواهم شخصیتى در میان‏شما کسب کنم،نه سلطنت‏بر سر شما را مى‏جویم،بلکه خداى‏تعالى مرا برسالت‏بسوى شما فرستاده و کتابى بر من نازل کرده،و بمن دستور داده تا شما را(از عذاب او) بترسانم و(بنعمتها ولذائذ بى‏پایان آنجهان)بشارت دهم،من نیز بدین کار اقدام‏کرده سالت‏خویش را بشما ابلاغ کردم،پس اگر پذیرفتید بهره‏دنیا و آخرت از آن شما است،و اگر نپذیرفتید من در برابر شماصبر مى‏کنم تا خداوند میان من و شما حکم کند...!
گفتند:اى محمد حال که هیچکدامیک از پیشنهادات ما رانپذیرفتى پس تو میدانى که در میان شهرها جائى تنگ‏تر وبى‏آب و علف‏تر از شهر ما نیست و مردمى تنگدست‏تر از مانیستند، اینک از آن خدائى که تو را برسالت‏برانگیخته‏درخواست کن تا اینکوهها را از اطراف شهر ما دور سازد و زمین ما را مسطح کند و مانند سرزمین شام و عراق نهرها و چشمه‏ها درآن جارى سازد،و پدران گذشته ما و بالخصوص قصى بن کلاب‏را که مرد بزرگ راستگوئى بود زنده سازد تا ما از آنها بپرسیم:آیاسخنان تو حق است‏یا باطل؟پس اگر آنچه ما گفتیم انجام‏دادى و آنان را زنده کردى و تصدیق تو را کردند ما نیز تو راتصدیق خواهیم کرد و مى‏دانیم که مقام و منزلت تو در نزد خدازیاد است،و چنانکه مى‏گوئى تو را برسالت‏برانگیخته؟ !
رسول خدا صلى الله علیه و آله فرمود:من برانگیخته نشده‏ام تاکارهائى که شما مى‏گوئید انجام دهم بلکه من مامورم تا آنچه‏خدا بمن دستور داده بشما ابلاغ کنم پس اگر پذیرفتید بهره دنیا وآخرت از آن شما است و گرنه صبر مى‏کنم تا خدا میان من وشما حکم کند!
گفتند:پس از پروردگار خویش بخواه تا فرشته‏اى بهمراه توبفرستد که گفته‏هاى تو را تصدیق کند و ما را از تو باز دارد،و نیزاز او بخواه براى تو باغها و قصرها و گنجهائى از طلا و نقره قراردهد تا از تلاش روزى آسوده خاطر شوى و مانند ما براى امرارمعاش باین طرف و آنطرف نروى؟در اینصورت ما مى‏دانیم که‏تو فرستاده خداوند هستى و نزد او فضیلت و منزلتى دارى!
پیغمبر اکرم صلى الله علیه و آله فرمود:من چنین چیزى از خدا درخواست نمى‏کنم و براى امثال اینها مبعوث نشده‏ام،ولى‏مبعوث گشته‏ام تا شما را(از عذاب)ترسانده و(بنعمتهاى ابدى) مژده دهم،(و همان است که گفتم:)اگر پذیرفتید بهره دنیا وآخرت از آن شما است...و گرنه صبر مى‏کنم تا خدا میان من وشما حکم کند!
گفتند:پس پاره‏هائى از آسمان را بر ما فرود آر،چنانچه توپندارى که اگر خدا بخواهد اینکار را خواهد کرد چون تا تو اینکاررا نکنى ما بتو ایمان نخواهیم آورد!رسول خدا صلى الله علیه و آله‏فرمود:اینکار با خدا است،اگر خواهد نسبت‏بشما انجام خواهدداد.
گفتند:اى محمد آیا خداى تو نمى‏دانست که ما چنین‏انجمنى خواهیم کرد و چنین درخواستهائى از تو خواهیم نمود،پس چرا قبلا این جریان را بتو اطلاع نداد و پاسخ سخنان ما را بتونیاموخت،تا ما بدین ترتیب گفتار تو را بپذیریم زیرا ما با این‏گفتارهاى تو سخنت را نمى‏پذیریم.اى محمد ما شنیده‏ایم تو ازمردى که در شهر یمامة است و نامش رحمان است تعلیم‏مى‏گیرى،و بخدا سوگند ما هرگز به رحمان ایمان نخواهیم آورد.
اى محمد ما راه عذر را بر تو بستیم و بخدا رهایت نخواهیم‏کرد تا اینکه یا تو را بهلاکت رسانیم یا تو ما را هلاک کنى!
یکى از آنها گفت:ما فرشتگان را که دختران خدا هستندمى‏پرستیم!
دیگرى گفت:ما بتو ایمان نیاوریم تا خدا و فرشتگان رارو در روى براى ما بیاورى!» (1) .
سخن قریش بپایان رسید و رسول خدا صلى الله علیه و آله از آن‏مجلس برخاست.عبد الله بن ابى امیة که عمه‏زاده رسول خداصلى الله علیه و آله و مادرش عاتکه دختر عبد المطلب بود بدنبال آن‏حضرت برخاسته گفت:اى محمد!این جماعت پیشنهاداتى بتوکردند و هیچکدام را نپذیرفتى،سپس درخواستهائى کردند تامقام و منزلت تو را در پیش خدا بدانند و در نتیجه بتو ایمان آورندآنها را هم انجام ندادى،مجددا درخواست کردند براى خودت ازخدا چیزى بخواه تا بدینوسیله برترى و فضیلت تو بر آنها معلوم‏گردد آنرا هم انجام ندادى،پس از همه اینها از تو خواستند تابرخى از آن عذابى که آنان را از آن میترساندى برایشان فرودآرى،اینکار را هم نکردى...عبد الله بن ابى امیه دنباله سخنان‏خود را ادامه داده گفت:بخدا من هرگز بتو ایمان نخواهم آورد تانردبانى بگذارى و بآسمان بالا روى سپس با چهار فرشته از آنجاباز گردى و آن فرشتگان گواهى دهند که تو راست مى‏گوئى،وبخدا اگر اینکار را هم انجام دهى من گمان ندارم بتو ایمان‏آورم!
ولى بد نیست‏بدانید که با همه این احوال این عبد الله بن‏ابى امیة قبل از فتح مکه به رسول
خدا ایمان آورده و مسلمان شدچنانچه در جاى خود ذکر خواهد شد.
----------------------------------------
1- ترجمه سیره ابن هشام بقلم نگارنده ج 1 ص 178-180.

امام على علیه السلام : در شگفتم از کسی که می بیند هر روز از جان و عمر او کاسته می شود، امّا برای مرگ آماده نمی شود.

تشکرات از این پست
دسترسی سریع به انجمن ها