0

تاریخ تحلیلی اسلام

 
yaemamhasan2
yaemamhasan2
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : اسفند 1389 
تعداد پست ها : 11008
محل سکونت : تهران

پاسخ به:تاریخ تحلیلی اسلام
جمعه 26 فروردین 1390  11:21 AM

داستان اسلام ابو ذر غفارى

و از جمله کسانى که در این مرحله از مراحل دعوت‏رسول خدا(ص)اسلام آورده ابو ذر غفارى است که بنا بگفته‏برخى از علماى اهل سنت چهارمین نفر و بگفته دیگران پنجمین‏شخصى است (1) که به رسول خدا(ص)ایمان آورده و مسلمان شده است،و چنانچه برخى گفته‏اند:
وى سالها قبل از اسلام بت پرست‏بوده و بتى داشته بنام‏«مناة‏»که همان بت قبیله‏اش‏«بنى غفار»بوده روزى براى‏بت‏خود مقدارى شیر آورد و در کنار او گذارد و خود بکنارى‏رفت تا بنگرد که‏«مناة‏»با آن شیر چه مى‏کند و در این هنگام‏مشاهده کرد که روباهى بیامد و شیر را خورد و سپس بکنار بت‏«مناة‏»آمد و پاى خود را بلند کرده و بر آن بت‏بول کرده ورفت!..-
دیدن این منظره ابو ذر را بفکر فرو برد و وجدان خفته توحیدى‏او را بیدار کرده بخود آمد و با خود گفت:این بتى که به این‏اندازه ناتوان و مفلوک است که روباهى میتواند غذاى او را بخوردو این جرات و جسارت را نسبت‏به او روا دارد که بر سر و روى‏او بول کند چگونه مى‏تواند معبود من باشد و دفع زیان و ضرر ازمن و انسانهاى دیگر بکند و همین سبب شد تا او دست ازبت پرستى برداشته و بخداى جهان ایمان آورد و اشعار زیر را نیزدر همین باره گفت:
ارب یبول الثعلبان براسه لقد ذل من بالت علیه الثعالب فلو کان ربا کان یمنع نفسه و لا خیر فى رب ناته المطالب برئت من الاصنام فالکل باطل و آمنت‏بالله الذى هو غالب
و پس از سرودن این اشعار بدنبال حنفاى زمان خود رفت و سالها قبل از بعثت رسول خدا(ص)دست از بت پرستى برداشت ودر زمره حنفاى زمان خود در آمد. (2)
و بلکه بر طبق پاره‏اى از روایات وى قبل از ظهور اسلام وبعثت رسول خدا(ص)نماز میخواند، و چون از او پرسیدند بکدام‏جهت نماز میخواندى؟پاسخ داد:
«حیث وجهنى الله‏»
بدان سو که خداوند مرا بدان سو متوجه میکرد (3) !
و هم چنان بود تا وقتى که به او خبر ظهور رسول خدا(ص) رسید و بمکه آمده و بدست رسول خدا(ص)مسلمان شد.
و البته داستان اسلام او بدو صورت نقل شده که یکى رامرحوم صدوق در امالى و کلینى(ره) در روضة و ابن شهر آشوب درمناقب نقل کرده‏اند و دیگرى را دانشمندان اهل سنت و ارباب‏تراجم حدیث کرده‏اند.
مرحوم ابن شهر آشوب در کتاب مناقب در باب معجزات‏رسول خدا(ص)و آن بخش از معجزات آنحضرت که مربوط به‏تکلم حیوانات و سخن گفتن آنها با رسول خدا(ص)و دیگران بوده حدیث را بطور مرسل از ابى سعید خدرى روایت کرده وظاهرا آنرا از طریق اهل سنت روایت نموده ولى مرحوم صدوق وکلینى(ره)با شرح بیشترى نظیر آنرا با سند خود از طریق شیعه ازامام صادق علیه السلام روایت کرده‏اند که ترجمه حدیث روضه‏کافى-که سالهاى قبل با ترجمه نگارنده بچاپ رسیده-چنین‏است:
مردى از امام صادق روایت کند (4) که فرمود:آیا جریان‏مسلمان شدن سلمان و ابو ذر را براى شما باز نگویم؟آن‏مرد گستاخى و بى ادبى کرده گفت:اما جریان اسلام‏سلمان را دانسته‏ام ولى کیفیت اسلام ابى ذر را براى من‏باز گوئید.
فرمود:همانا ابا ذر در دره‏«مر»(دره‏اى است دریک منزلى مکه)گوسفند مى‏چرانید که گرگى از سمت‏راست گوسفندانش بدانها حمله کرد،ابو ذر با چوبدستى‏خود گرگ را دور کرد،آن گرگ از سمت چپ آمد ابو ذردوباره او را براند سپس بدان گرگ گفت:من گرگى‏پلیدتر و بدتر از تو ندیدم،گرگ بسخن آمده گفت:بدتر ازمن-بخدا-مردم مکه هستند که خداى عز و جل پیغمبرى‏بسوى ایشان فرستاده و آنها او را تکذیب کرده دشنامش مى‏دهند (5) .
این سخن در گوش ابو ذر نشست و به زنش گفت: خورجین و مشک آب و عصاى مرا بیاور،و سپس با پاى‏پیاده راه مکه را در پیش گرفت تا تحقیقى درباره خبرى‏که گرگ داده بود بنماید، و همچنان بیامد تا در وقت گرماوارد شهر مکه شد،و چون خسته و کوفته شده بود سر چاه‏زمزم آمد و دلو را در چاه انداخت(بجاى آب)شیر بیرون‏آمد،با خود گفت:این جریان-بخدا سوگند-مرا بدانچه‏گرگ گفته است راهنمائى میکند و میفهماند که آنچه رامن بدنبالش آمده‏ام بحق و درست است.
شیر را نوشید و بگوشه مسجد آمد،در آنجا جمعى ازقریش را دید که دور هم حلقه زده و همانطور که گرگ‏گفته بود به پیغمبر(ص)دشنام میدهند،و همچنان ازآنحضرت سخن کرده و دشنام دادند تا وقتى که در آخرروز ابو طالب از مسجد در آمد،همینکه او را دیدند بیکدیگرگفتند:از سخن خوددارى کنید که عمویش آمد.
آنها دست کشیدند و ابو طالب بنزد آنها آمد و با آنهابگفتگو پرداخت تا روز بآخر رسید سپس از جا برخاست،ابو ذر گوید:من هم با او برخاستم و بدنبالش رفتم،ابو طالب رو بمن کرده و گفت:حاجتت را بگو،گفتم:این‏پیغمبرى را که در میان شما مبعوث شده(میخواهم)! گفت:با او چه کار دارى؟گفتم:میخواهم بدو ایمان‏آورم و او را تصدیق کنم و خود را در اختیار او گذارم که‏هر دستورى بمن دهد اطاعت کنم،ابو طالب فرمود:راستى‏اینکار را میکنى؟گفتم:آرى. فرمود:فردا همین وقت نزدمن بیا تا تو را نزد او ببرم.
ابوذر گوید:آن شب را در مسجد خوابیدم،و چون روزدیگر شد دو باره نزد قریش رفتم و آنان همچنان سخن ازپیغمبر(ص)کرده و باو دشنام دادند تا ابو طالب نمودار شدو چون او را بدیدند بیکدیگر گفتند:خوددارى کنید که‏عمویش آمد،و آنها خوددارى کردند،ابو طالب با آنهابگفتگو پرداخت تا وقتیکه از جا برخاست و من‏بدنبالش رفتم و بر او سلام کردم،فرمود: حاجتت را بگو،گفتم:این پیغمبرى که در میان شما مبعوث شده‏میخواهم،فرمود:با او چه کار دارى؟گفتم:میخواهم بدوایمان آورم و تصدیقش کنم و خود را در اختیار او گذارم که‏هر دستورى بمن بدهد اطاعت کنم،فرمود:تو اینکار رامیکنى؟گفتم:آرى،فرمود:همراه من بیا، من بدنبال اورفتم و آنجناب مرا بخانه‏اى برد که حمزة(ع)در آن بود،من بر او سلام کردم و نشستم حمزة گفت:حاجتت‏چیست؟گفتم:این پیغمبرى را که در میان شما مبعوث‏گشته میخواهم،فرمود:با او چه کار دارى؟گفتم: میخواهم بدو ایمان آورده تصدیقش کنم و خود را در اختیاراو گذارم که هر دستورى بمن بدهد اطاعت کنم،فرمود: گواهى دهى که معبودى جز خداى یگانه نیست،و به‏اینکه محمد رسول خدا است؟گوید:من شهادتین راگفتم.پس حمزه مرا بخانه‏اى که جعفر(ع)در آن بود برد،من بدو سلام کردم و نشستم،جعفر بمن گفت: چه‏حاجتى دارى؟گفتم:این پیغمبرى را که در میان شمامبعوث شده میخواهم،فرمود:با او چه کار دارى گفتم: میخواهم بدو ایمان آورم و تصدیقش کنم و خود را در اختیاراو گذارم تا هر فرمانى دهد انجام دهم،فرمود:گواهى ده‏که نیست معبودى جز خداى یگانه‏اى که شریک ندارد واینکه محمد بنده و رسول او است.
گوید:من گواهى دادم و جعفر مرا بخانه‏اى برد که‏على(ع)در آن بود من سلام کرده نشستم فرمود:چه‏حاجتى دارى؟گفتم:این پیغمبرى که در میان شمامبعوث گشته میخواهم،فرمود: چه کارى با او دارى؟ گفتم:میخواهم بدو ایمان آورم و تصدیقش کنم و خود رادر اختیار او گذارم تا هر فرمانى دهد فرمان برم،فرمود: گواهى دهى که معبودى جز خداى یگانه نیست و اینکه‏محمد رسول خدا است،من گواهى دادم و على(ع)مرابخانه‏اى برد که رسول خدا(ص)در آنخانه بود،پس سلام‏کرده نشستم رسولخدا(ص)بمن فرمود:چه حاجتى دارى؟عرض کردم: این پیغمبرى را که در میان شمامبعوث گشته میخواهم،فرمود:با او چه کارى دارى؟ گفتم: میخواهم بدو ایمان آورم و تصدیقش کنم و هردستورى بمن دهد انجام دهم،فرمود:گواهى دهى که‏معبودى جز خداى یگانه نیست و اینکه محمد رسول خدااست،گفتم:گواهى دهم که معبودى جز خداى یگانه‏نیست،و محمد رسول خدا است.
رسولخدا(ص)بمن فرمود:اى اباذر بسوى بلاد خویش‏بازگرد که عموزاده‏ات از دنیا رفته و هیچ وارثى جز توندارد،پس مال او را برگیر و پیش خانواده‏ات بمان تا کارما آشکار و ظاهر گردد ابو ذر بازگشت و آن مال را برگرفت‏و پیش خانواده‏اش ماند تا کار رسول خدا صلى الله علیه‏و آله و سلم آشکار گردید.
امام صادق(ع)فرمود:این بود سرگذشت ابو ذر و اسلام‏او،و اما داستان سلمان را که شنیده‏اى (6) .
و اما صورتى که دانشمندان اهل سنت مانند بخارى و مسلم‏در کتاب صحیح خود و دیگران با مختصر اختلافى از ابن عباس‏نقل کرده‏اند و ما ترجمه یکى از آنها را انتخاب کرده‏ایم بدینگونه است که گوید:
چون خبر ظهور پیامبرى در مکه به اطلاع ابوذر رسید برادرش‏را فرستاده بدو گفت:براى تحقیق بمکه برو و خبر این مرد را وآنچه درباره او شنیدى بمن گزارش کن...
وى بمکه آمد و خبرى از آنحضرت گرفت و سپس بازگشته‏به ابو ذر گفت:او مردى است که مردم را امر بمعروف و نهى ازمنکر مى‏کند و به مکارم اخلاق دستور میدهد.
ابوذر گفت:خواسته مرا انجام ندادى!...
و بدنبال این سخن ظرف آبى و توشه راهى برداشته و خودبمکه آمد ولى احتیاط کرد پیش از آنکه رسول خدا(ص)راشخصا دیدار کند و خواسته خویش را بکسى اظهار کند،بهمین‏منظور آنروز را تا شب در مسجد الحرام گذراند و چون پاسى ازشب گذشت على علیه السلام در آنشب او را دیدار کرده فرمود:
از کدام قبیله هستى؟
پاسخداد:مردى از بنى غفار هستم.
على علیه السلام بدو فرمود:برخیز و بخانه خود بیا!
و بدین ترتیب على علیه السلام در آنشب او را بخانه خود بردو از وى پذیرائى کرد ولى هیچکدام سخن دیگرى با هم نگفتند.
آنشب گذشت و روز دیگر را نیز ابو ذر تا غروب به جستجوى‏رسول خدا(ص)گذراند.
ولى آنحضرت را دیدار نکرد و از کسى هم سئوالى نکرد وچون شب شد بجاى شب گذشته خود در مسجد رفت و دو باره‏على علیه السلام بدو برخورد و فرمود:
هنوز جائى پیدا نکرده‏اى!و بدنبال آن مانند شب گذشته اورا بخانه برد و از او پذیرائى کرد و هیچکدام با یکدیگر سخنى‏نگفتند،و شب سوم نیز بهمین ترتیب گذشت و چون روز سوم شدابو ذر به على علیه السلام عرض کرد:
اگر منظور خود را از آمدن به شهر مکه اظهار کنم قول میدهى‏آنرا مکتوم و پنهان دارى؟و على علیه السلام این قول را به او دادو ابو ذر اظهار داشت:آمده‏ام تا ازین پیامبرى که مبعوث شده است‏اطلاعى پیدا کنم،و قبلا نیز برادرم را فرستادم ولى خبر صحیح وکاملى براى من نیاورد و از اینرو ناچار شدم خودم بدین منظورآمده‏ام!
على علیه السلام بدو فرمود:امروز بدنبال من بیا،و هر کجاکه من احساس خطرى براى تو کردم مى‏ایستم و همانند کسى‏که آب میریزم بسوى تو باز میگردم،و اگر کسى را ندیدم(وخطرى احساس نکردم)هم چنان میروم و تو نیز دنبال سر من بیاتا بهر خانه‏اى که وارد شدم تو هم وارد شو!
ابو ذر بدنبال على علیه السلام رفت تا بخانه رسول خدا(ص) وارد شدند و هدف خود را از ورود بمکه و تشرف خدمت آنحضرت ابراز کرده و مسلمان شد،و آنگاه عرض کرد:اى‏رسول خدا اکنون چه دستورى بمن میدهى؟
فرمود:بنزد قوم خود باز گرد تا خبر من بتو برسد!
ابو ذر عرض کرد:بخدائى که جان من در دست او است‏باز نگردم تا این که دین اسلام را آشکارا در مسجد بمردم مکه‏ابلاغ کنم!
اینرا گفت و بمسجد آمده با صداى بلند فریاد زد:
«اشهد ان لا اله الا الله و ان محمدا عبده و رسوله‏»
مشرکان که این فریاد را شنیدند گفتند:
این مرد از دین بیرون رفته!و بدنبال این گفتار بر سر او ریخته‏آنقدر او را زدند که بیهوش شد، در اینوقت عباس بن عبد المطلب‏نزدیک آمد و خود را بر روى ابو ذر انداخت و گفت:شما که این‏مرد را کشتید!شما مردمانى تاجر پیشه هستید و راه تجارت شمااز میان قبیله غفار میگذرد و کارى میکنید که قبیله غفار راه‏کاروانهاى شما را نا امن کنند!
و بدین ترتیب از ابو ذر دست‏برداشتند،و روز دیگر هم ابو ذرهمین کار را کرد و مشرکین مانند روز گذشته او را زدند و باوساطت عباس از او دست‏برداشتند (7) .
نگارنده گوید:با توجه به سبقت ابو ذر در اسلام،و آمدن اوبمکه در مرحله تبلیغ سرى اسلام همانگونه که از این روایات‏ظاهر میشود بنظر میرسد رسیدن خبر ظهور پیامبر اسلام در مکه به‏ابوذر از طریق غیر عادى و بصورت خارق العاده بوده و همانگونه‏که در روایات شیعه بود،و بدان گونه نبوده که به سادگى خبرظهور رسول خدا(ص)به قبیله بنى غفار در بادیه‏هاى مکه رسیده‏باشد و او نیز به جستجوى آنحضرت بمکه آمده باشد،و الله‏العالم.
-------------------------------------
1- الاصابة ج 4 ص 64 و الاستیعاب(حاشیة الاصابة)ص 62 و طبقات ابن سعد ج 4 ص‏224 اسد الغابة ج 5 ص 186.
2- سیرة المصطفى هاشم معروف ص 136،و البته این اشعار به شخص دیگرى هم بنام‏غاوى بن عبد ربه سلمى نسبت داده شده که ما در شماره 55 در ضمن داستان حنفاء سرگذشت او را نقل کرده‏ایم.
3- الغدیر ج 8 ص 308.
4- و در روایت امالى صدوق(ره)سند حدیث‏به ابو بصیر مى‏رسد که او از امام صادق(ع) روایت کرده.
5- و عبارت مناقب اینگونه است:«وا عجب من ذلک رسول الله بین الحرتین فى النخلات‏یحدث الناس بما خلا و یحدثهم بما هو آت و انت تتبع غنمک؟!».
6- روضه کافى(مترجم)ج 2 ص 123-126 مناقب ج 1 ص 99 و امالى صدوق ص 287 و ضمنا داستان اسلام سلمان را نیز انشاء الله تعالى در جاى خود ذکر خواهیم کرد.
7- الطبقات الکبرى ج 4 ص 224.الاصابة و الاستیعاب ج 4 ص 63 و اسد الغابة ج 5 ص‏187.

امام على علیه السلام : در شگفتم از کسی که می بیند هر روز از جان و عمر او کاسته می شود، امّا برای مرگ آماده نمی شود.

تشکرات از این پست
دسترسی سریع به انجمن ها