همه مى روند
شنبه 20 فروردین 1390 10:20 AM
نقل است كه چون اسكندر ذوالقرنين از ظلمات (612) بيرون آمد، وفاتش نزديك رسيد. آن كه با خود داشت به مادر خود فرستاد و در نامه ياد كرد كه چون اين نامه و مال به تو رسد دعوتى عام بسازى و خلايق را جمع كنى . چون بر طعام نشينند آواز درده كه هر كه كسى از او مرده است برخيزد و طعام نخورد. چون آواز داد همه برخاستند و هيچ كس ننشست و ديگر در نامه نوشته بود كه دنيا با ما نباشد. بدان كه مرگ حكمى است بر همه واجب . كس از دست او نرست (613). هم ملك و هم مهتر مى رود و هم كهتر و خواجه و هم چاكر، هم درويش و هم توانگر، هم غمگين و هم شاكر. نه فدا (614) پذيرد و نه شفيع (615)، نه هديه ستاند نه ارمغان . من رفتم و با خود هيچ نبردم و جان به جهان آفرين سپردم و روى فرا خانه غريبان كردم و هر چه داشتم از طاعت و معصيت با خود بردم . فردا با هم رسيم . اگر صبر كنى يا نكنى ، من رفتم و تو از من بازماندى . مرا به جزع (616) به تو باز ندهند.
اگر فدا پذيرفتى مال داشتم و اگر به جنگ بودى ، لشگر داشتم . پس وفات كرد