اشعاری از منوچهر آتشی
شنبه 14 اسفند 1389 3:29 PM
با پاهایی از باران و رداها و دامنهایی از آب
از مغیلان زاران , آن همه بران
می توان گذشت آسان
البته
اگر آن خیسی خاص
موی و دهان و چانه ات را
تراوان شود
این که می بینی هر خاری
گلبرگ لاله ای به منقار دارد
و هر ستاره از دهان خدایی پنهان می برند
این رمز زخمی می گوید
من از صراط گذشته ام
گذشته ام
هر چند مستقیم
- چنان که گفته بودند نبودند
نبود اما
من اکنون در دوزخم
و دست راست تو از آنطرف پل
در دست چپ من قفل است
می توانم عبورت دهم ,
اما
حس می کنم که زبازوی راستم
- در انتهای دنده ها
خبر چینی از فردوس
در کاربازی توطئهای است
تا انقلاب دوزخی ما را
خنثی کند
میتوانم آری
می توانستم اگر باران
پیراهنی از اکسیژن می پوشاند
بر تو …
« سعادتمند کسی است که از هر اشتباه و خطایی که از او سر می زند، تجربه ای جدید به دست آورد »
سقراط