الگوسازي در دوران جنگ
چهارشنبه 27 بهمن 1389 12:02 PM
هر ملتي تاريخي دارد كه نشان دهندهِ مسيرهاي پرفراز و نشيبي است كه آن ملت درگذر زمان پيموده و تجربه هاي بسياري است كه طي اين مسير اندوخته است. خاطره ها و افسانه هاي يك جامعه، تا اندازه اي، بيانگر گذشتهِ آن جامعه و راهها و بيراهه هايي است كه در طول تاريخ پيموده است. ممكن است اين خاطره ها با واقعيتها چندان همسو نباشند، اما اغلب، غرور آفرين اند. آنها بيشتر، نشانه اي از قدرت بازآفريني ذهن انسان و بيانگر گذشته اي غرورآفرين و دوست داشتني يا آينده اي درخشان و دست نيافتني هستند. مطالعه و مرور اين داستانها، خاطره ها و افسانه ها به انسان امروزي الگوي چگونه زيستن و غلبه كردن بر مشكلات و پيگيري آرمانها و آرزوهاي از دست رفته را نشان مي دهد قهرمانان اين داستانها، به ويژه سرداران داستانهاي جنگي كه باعث نجات كشور و ملت خود شده اند، اغلب نمادي از فضايل انساني به شمار مي آيند و موجوداتي فراتر از زمان و مكان و الگوهايي هميشگي براي انسانهاي آن جامعه هستند.
در اين ميان، جنگ - اين واقعه اي كه بارها تكرار شده است(1)جايگاه ويژه اي دارد؛ چرا كه عموم جوامع و گروههاي انساني، خواسته يا ناخواسته، درگير يكي از اشكال ستيز بوده اند. در واقع، با وقوع جنگ، بر تداوم حيات مادي و معنوي مردم يك سرزمين نقطهِ پاياني گذاشته مي شود. به عبارت ديگر، شايد كمتر اجتماع يا گروه انساني اي را بتوان يافت كه تجربه اي در اين مورد نداشته باشد، همچنان كه كمتر دوره اي در تاريخ بشري بدون درگيري و ستيز سپري شده است.(2) از متون پيشينيان برمي آيد كه در گذشته، جنگ ضرورت و شركت در آن، فضيلت به شمار مي رفته و جنگيدن تجلي مردانگي و موجب افتخار آفريني بوده است. در واقع، هر چند مردم به صلح و آرامش بسيار علاقه دارند، پيشينهِ عموم جوامع، به خون و آتش آغشته است،(3) حتي نقطهِ اوج بسياري از داستانهاي لطيف و عاشقانه، به نوعي، با جنگ گره خورده، گويي آزمون آبديدگي عاشق و اثبات دلدادگي او جز با حضور در ميدان نبرد امكان پذير نبوده است. به هرحال، جنگ و ستيز يكي از نقاط عطف و حيات جوامع است و بخش عمده اي از خاطره ها، افسانه ها و داستانهاي آنها را به خود اختصاص داده است.
ويژگي مشترك همه جنگها، پيش از پايان نبرد به كارگيري تمامي منابع و ذخاير مادي و معنوي براي پيروزي و دفع طرف مقابل و تلاش همگان به كسب موفقيت در نبرد است. اينجاست كه فعال كردن ظرفيتهاي گوناگون مادي و معنوي براي كسب پيروزي اهميت مي يابد؛ مسئوليتي كه به طور معمول، برعهدهِ رهبران و سياست گذاران است و آنان به ناچار مي كوشند كه با بهره برداري سريع و مناسب از اين ظرفيتها، احتمال پيروزي را بالا ببرند. در آغاز جنگ، شايد برنامه ريزي در اين زمينه چندان مشكل نباشد؛ زيرا، شور و شوق همگاني براي پيروزي و درضمن، ترس همگاني از شكست، دست برنامه ريزان را براي بسيج نيرو و فراهم كردن تداركات باز مي گذارد، اما چنانچه جنگ طولاني شود، به ويژه حالت فرسايشي پيدا كند، آنان مجبور خواهند شد، به مسئلهِ مهم تداوم وضعيت جنگي نيز بينديشند، به هر حال، انسانها به آرامش و صلح نيز علاقه مندند و ممكن است پس از مدتي، از جنگ و ستيز خسته شوند و شور و شوق نخستين را نداشته باشند، كما اينكه شكستهاي مقطعي، افزايش تلفات و بدتر از همه، شايعه مي تواند به سرخوردگي و احساس ناتواني و شكست بينجامد. روشن است كه يك برهه هميشه براي آنان حساس نيست. در چنين حالتي، رهبران و سياست گذاران ناچارند كه با به كارگيري تمهيدات گوناگون، نشان دهند كه حساس بودن يك برهه پايان نيافته است و مردم بايد همچنان براي پايان جنگ و كسب موفقيت فداكاري كنند.
از سوي ديگر، اعتبار رهبران و چهارچوب ايدئولوژيك حاكم نيز تاحد زيادي به تحولات جبهه هاي جنگ بستگي دارد. برنامه ريزيها بايد به كسب پيروزيهايي هر چند كوچك و غنايمي هر چند اندك منجر شود وگرنه توانايي رهبران و كارآمدي نظام حاكم و ايدئولوژي آن به تدريج زير سؤال مي رود و در نهايت، به بي اعتمادي و نارضايتي عمومي مي انجامد. اين مسئله، به ويژه در مورد جوامعي، كه رهبران كاريزماتيك دارند، صادق است كه در آنها، رهبران از نهادها مهم تر هستند. در اين گونه جوامع، ناكاميها و ناتواني در كسب موفقيت مي تواند سيادت كاريزمايي اين رهبران و درستي دعوت آنان را با علامت سؤال روبه رو كند. در مقابل، كسب پيروزي، ترديدها و انتقادها را كاهش مي دهد و به گونه نماديني، به منزلهِ حقانيت رهبران و ايدئولوژي حاكم و حمايتهاي غيبي از آنان تفسير مي شود. ماكس وبر به درستي يادآور شده بود : < در چين، صفت كاريزمايي شاه، كه همچون ديگر موارد موروثي بود، چنان جدي گرفته مي شد كه هر حادثهِ ناگواري، نه تنها شكست در جنگ، بلكه قحطي، سيلاب يا پديده هاي ويژه اي كه بديمن تلقي مي شدند، وي را به توبه در ملا‡ عام و حتي احتمالا،ً ترك تاج و تخت ملزم مي كرد. وقوع چنين مواردي نشانه اين بود كه وي فضيلت لازم كاريزمايي را ندارد و فرزند آسمانها نيست> .(4)
حال، رهبران براي كام يابي در جنگ - و از نگاه ديگري، حفظ قدرت و اعتبار خود، پاسداري از ايدئولوژي حاكم و نيز كسب جايگاه مناسبي در تاريخ(5) - به چه اقداماتي دست مي زنند؟ اين پرسش، همچنان كه اشاره شد، زماني اهميت بيشتري پيدا مي كند كه حالت فرسايشي بر صحنهِ نبرد حاكم شود و چشم انداز روشني پيش روي مردم نباشد، پاسخ اوليهِ شيوهِ برنامه ريزي رهبران و سياست گذاران و چگونگي بهره برداري از ظرفيتهاي مادي و معنوي كشور را مورد توجه قرار مي دهد. روشن است كه آنان مي كوشند با استفاده از تمامي توان و ظرفيت خود و كشور، هزينه هاي جنگ را به كمترين سطح برسانند و پيروزي را در دسترس نشان دهند. البته، بايد توجه داشت كه كارآيي شيوه ها و مناسب بودن برنامه ها، در صحنهِ نبرد مشخص مي شود، يعني هر اندازه پيروزي سريع تر و غنايم بيشتر باشد، درستي راه پيموده شده بيشتر تصديق مي شود.
اما در پاسخ، بدين پرسش بايد موارد ديگري را نيز يادآور شد. براي نمونه، چگونگي تعامل با دنياي خارج و استفاده از شرايط مناسب منطقه اي و بين المللي نيز مهم است. در اين زمينه، مي توان عراق را مثال زد كه از نگاه ترديدآميز دنياي عرب و غرب نسبت به ايران بهره برد و خود را به مثابهِ نگهبان استقلال و تماميت ارضي كشورهاي عربي و مانع از پيشروي و دست اندازي ايرانيان معرفي كرد و از اين طريق، كمكهاي مستقيم و غيرمستقيم هنگفتي را در جريان جنگ به دست آورد. از سوي ديگر، بايد از روشهاي تبليغاتي براي ارتقاي روحيهِ عمومي، ايجاد ترديد و دودلي در نيروهاي مقابل، جذب افراد بي طرف و جلب نظر افكار عمومي جهاني نيز ياد كرد. چنانچه عمليات رواني مناسب براي تسخير اذهان صورت نگيرد، ممكن است تمامي تمهيدات و اقدامات رهبران بي نتيجه بماند. بدين ترتيب، بي دليل نبود كه پس از به قدرت رسيدن حزب نازي در آلمان، وزارتخانهِ جديدي با نام وزارت ارشاد و تبليغات عمومي - به سرپرستي گوبلز - پديد آمد تا رسانه ها را كنترل و هدايت كند. مواردي از اين دست (روشهاي تبليغاتي مناسب و استفاده از شرايط منطقه اي و بين المللي) بيانگر آن است كه نسبتهاي آغازين جنگ (تعداد نيرو، ميزان مهمات، وسعت كشور و ...) مشخص كنندهِ نتيجهِ نهايي نيستند، بلكه ابتكارات جديد تأثير به مراتب مهم تري دارند.
الگوسازي يكي از مهم ترين تمهيدات تبليغاتي - رواني و البته، كنترلي، بسياري از دولتها در دورهِ جنگ است، يعني ارائهِ سرمشقها و خلق قهرماناني كه شايد در عالم واقع هم وجود نداشته باشند، اما بتوانند مردم، به ويژه نوجوانان و جوانان، چگونه زيستن - و در دوران نبرد، چگونه جنگيدن و مردن - را آموزش دهند. به تعبير ديگر، ارائهِ الگو اعتقاد جنگ آوران داوطلب را راسخ تر مي كند، سربازان مشمول، انگيزهِ جديدي براي مقاومت و جنگيدن مي يابند و افراد بي طرف نيز افكار و رفتار خود را تصحيح مي كنند تا در نهايت، همگي بدون احساس ترس يا گناه با واقعيتها جنگ روبه رو شوند، بنابراين، اگر الگوسازي موفقيت آميز باشد و با اقبال روبه رو شود، چهارچوب نامرئي، اما مؤثري براي كنترل نسبي و هدايت افكار و فعاليتهاي افراد پديد خواهد آمد.
اين اقدام، در عين حال، پاسخي به يكي از نيازهاي رواني مردم نيز مي باشد؛ چرا كه آنان به طور معمول، به الگو نياز دارند و در زمان بحران، با اشتياق بيشتري به دنبال آن مي گردند،(6) يعني به دنبال فرد ايده آلي كه واجد ويژگيها و تواناييهايي است كه خود افراد فاقد آن هستند و از ويژگيها و صفاتي (قدرت، ثروت، شهرت، زيبايي، شهامت و ...) بهره مند است كه ديگران آرزوي به دست آوردن آنها را دارند. اين تعلق خاطر به الگوها، اغلب، باعث مي شود تا فرد همانند آنها رفتار كند، سخن بگويد و حتي خود را بيارايد. اين الگوها - يا بهتر بگوييم اسطوره ها - انسان عادي و معمولي را وسوسه مي كنند كه دست به تكرار تجربهِ آنها بزند تا < معلوم شود ... واقعاً قهرمان است يا نه، آيا او واقعاً مرد اين ميدان مي باشد؟ مي تواند به شكل استثنايي برخطرها و مشكلات غلبه كند و آيا جسارت، معرفت و ظرفيت لازم را براي اين كار دارد؟(7) اگر در مسير تكرار آن تجربهِ يگانه، انسان فدا شود، باكي نيست؛ چرا كه اسطوره مي گويد از دل زندگي فدا شده، زندگي تازه اي پديدار مي شود(8) و مرگ، نه نابودي، بلكه نوزايي است. وجود آنها همچنين، سبب مي شود تا تحمل افراد و مقاومتشان در برابر خستگي و دلسردي ناشي از خرابيهاي جنگ، جدايي از عزيزان و در كل، سازگار نشدن تدبير افراد با تقديرشان افزايش يابد؛ بنابراين، برنامه ريزي دولتها در اين باره، بهره برداري از يك نياز رواني نيز مي باشد و اگر دولت با بحران مشروعيت روبه رو نباشد و الگوسازي با ظرافت و دقت صورت گيرد، احتمال پذيرش عمومي آن زياد است.
بخشي از بار الگوسازي بر دوش نويسندگان و فرهنگ شناسان، به ويژه مورخان علاقه مند به نظام سياسي يا ايدئولوژي حاكم قرار دارد. به عبارت ديگر، از [اين] مورخان خواسته مي شود تا چيزي را كه از عهدهِ سياستمداران برنيامده، انجام دهند9 و آنان را در راستاي كنترل گذشته كمك كنند. اينان بايد به كاوش در گذشته بپردازند، ميان ديروز و امروز پلي بزنند، همانندي رويدادهاي امروزي را با حوادث گذشته نشان دهند و از همه مهم تر، برخي از شخصيتها را زنده كنند. در اين بازسازيها و بازتفسيرها، اغلب آرايش و پيرايش نيز - با توجه به الزامات زماني و مكاني - انجام مي شود، برخي از نكات مورد تأكيد قرار مي گيرد و برخي از عناصر حذف مي شود. نتيجهِ عمل اين نويسندگان، برهم خوردن فاصلهِ گذشته و حال، نشان دادن نوعي تداوم و پايان نيافتن مبارزه است، اما دستكاري گذشته به فرهنگ شناسان و تاريخ نگاران منحصر نيست و رسانه ها نيز در اين مسير، سهم مهم و حتي بيشتري را بر عهده دارند. در واقع، آنها با استفاده از قالبهاي جذاب هنري، به ساده سازي دستاوردهاي مطالعاتي دست مي زنند. روشن است كه يك پيام مناسب با بسته بندي مناسب و در زمان مناسب مي تواند افكار عمومي را به سمت و سوي مورد نياز سوق دهد؛ وظيفه اي كه دقيقاً بر عهدهِ رسانه هاي دولتي است.
الگوسازي يا ارائهِ سرمشقهايي عملي براي مردم در زمان جنگ، همچنان كه انتظار مي رود، چندان ساده نيست و اغلب، دو نوع فعاليت هم زمان و مرتبط را شامل مي شود:
1) بازگشت به گذشته و احياي بخشي از اسطوره ها، افسانه ها و خاطره ها كه به معناي بازآفريني آنها با نگاهي به مسائل و مشكلات كنوني است. همچنان كه در آغاز گفته شد، هر جامعه، مخزني از داستان، خاطره، افسانه و اسطوره دارد كه احتمالاً، چندان با واقعيت منطبق نيست، اما به هر صورت، شناسنامهِ فرهنگي آن جامعه را تشكيل مي دهد. نكتهِ ديگر اينكه، جنگ بخش عمده اي از اين داستانها، خاطره ها و افسانه ها را به خود اختصاص داده است. حال، بايد افزود كه احياي آن بخشي از اين ميراث تاريخي و فرهنگي در دستور كار قرار مي گيرد كه خوب و بد را دقيقاً نشان دهد، به بسيج گستردهِ مردمي براي جنگ منتهي شود و بر صبر، قناعت، اطاعت پذيري و از خود گذشتگي بيشتر تأكيد كند، ضمن اينكه اسطوره ها به ما مي گويند چگونه با رنج روبه رو شويم و آن را تحمل و تفسير كنيم.(10) نمونهِ اين امر را مي توان به خوبي در تلاش عراق در زمان جنگ عليه ايران مشاهده كرد.در آن زمان، اين كشور مي كوشيد، نشان دهد سربازان عراقي كساني نيستند جز همان جنگ آوران تحت فرمان خالدبن وليد و صلاح الدين ايوبي كه براي مبارزه با عده اي غير مسلمان (مجوس / يهودي) صف آرايي كرده اند. همچنين، براي برخي از واحدهاي ارتش عراق نامهاي غرور آفريني چون قادسيه، سلاسل و نهاوند انتخاب شده بود، يعني نامهايي كه فتوحات و شكست ناپذيري مسلمانان را به ياد مي آوردند. جالب اينكه تظاهر به اسلام گرايي عراق در طور جنگ بدانجا رسيد كه شجره نامه اي براي صدام تنظيم شد (1) كه نشان مي داد نسب وي به امام علي مي رسد؛ چهره اي كه هم براي شيعيان و هم براي اهل سنت گرامي و مقدس است.(11) در مقابل، ايران به صورت موفقيت آميزي از مفاهيم بنياديني همچون شهادت، وقايعي مانند حادثهِ كربلا و شخصيتهايي چون ياران امام حسين (ع) بهره گرفت و صدام حسين به عنوان يزيد زمان تصوير شد كه ديگر شياطين از آن پشتيباني مي كنند. براي واحدهاي نظامي ايران نيز نامهاي معنابخشي چون كربلا، عاشورا، سيدالشهدا (ع)، ثامن الائمه (ع) و وليعصر (عج) انتخاب شده بود كه به روشني، بر تداوم مبارزهِ تاريخي ميان حق و باطل تأكيد مي كرد. از سوي ديگر، مباحثي چون مظلوميت ائمهِ شيعه و پيروانشان كه به ويژه در نمادهايي چون حضرت زينب (س) و مسلم بن عقيل متجلي بود، تحمل در برابر سختيها و دشواريهاي جنگ را افزايش مي داد.
البته، بايد يادآور شد كه بازگشت به گذشته هميشه نيز موفقيت آميز نيست و انتظارات را برآورده نمي كند. بخشي از اين عدم كام يابي ممكن است از ناتواني رسانه ها و دستگاههاي تبليغاتي ناشي يا به نوع نظام سياسي و ايدئولوژي حاكم و حتي شخصيت رهبران مربوط شود؛ براي نمونه، رهبران ممكن است افسانه ها و خاطره هاي جامعهِ خود را نپسندند؛ چرا كه آنها را با ارزش گذاريهاي ايدئولوژي حاكم منطبق نمي بينند. در اين زمينه، مي توان عدم تمايل اوليهِ رهبران ايران را به بهره گيري از افسانه ها و اسطوره هاي ملي در جريان جنگ مثال زد، همچنان كه كادر رهبري عراق در آغاز جنگ در استفاده از مفاهيم و اسطوره هاي مذهبي صرف، به ويژه از نوع شيعي آن، با مشكل روبه رو شد؛ موضوعي كه كاملاً به ايدئولوژي حزب بعث مربوط بود. البته، در ادامهِ جنگ، هر دو كشور مجبور شدند در اين باره تجديدنظر كنند، به طوري كه ايران از عناصر ملي هويت ايراني بهره بيشتري گرفت و حتي سرود مشهور اي ايران - در كنار نوحه هايي چون اي لشكر صاحب زمان، آماده باش! آماده باش- ! براي تهييج بيشتر مردم پخش شد و عراق گفتار خود را به نوعي تغيير داد كه تأكيد اصلي بر ماهيت عربي اسلام قرار گيرد و در نتيجه، هر نيرويي كه با اعراب طرف شود، دشمن اسلام تلقي گردد.(12)
چنانچه اين تلاش (احياي اسطوره ها و افسانه ها)، به هر دليل، توقعات موجود را برآورده نكند يا كارآيي آن در توجيه جنگ و برانگيختن مردم كمتر از حد مورد انتظار باشد، بايد به اسطوره سازي پرداخت.
2) فعاليت دوم را مي توان اسطوره سازي ناميد، يعني اگر اسطوره هاي ديرين براي ما نتيجه اي به بار نياورده است، راهي جز آن نيست كه اسطوره هاي ديگري بپروريم.(13) اگر تلاش نخست، مستلزم كند وكاو در گذشته بود، در تلاش دوم ، مادهِ خام اسطوره سازي در زمان حال نهفته است، يعني برخي از شخصيتهاي موجود و شايد نه چندان مشهور، به مدد روشهاي تبليغاتي و لزوماً ، احساس برانگيز، به تدريج حالتي مقدس و فراتاريخي پيدا كنند و به صورت نشانه هايي راهنما و روشنگر، در اين مسير پر تلاطم، در آيند. البته، اين اساطير جديد و به تعبير سورل، اساطير اجرايي بايد در آسياب اساطير سنتي جريان يابند(14) تا مورد پذيرش واقع شوند. به عبارت ديگر، بايد نسبت محكمي با اسطوره هاي سنتي و باورهاي عمومي داشته باشند. براي نمونه، اسطوره چه گوارا از آن رو پذيرفتني و باور كردني است كه با دو اسطورهِ سنتي گره خورده است. در واقع، از نظر شيوهِ زندگي، با رابين هود جوانمرد عيار و فريادرس ستمديدگان يكي و يگانه شده است و در مرگ، با عيسي مسيح كه براي نجات نوع بشر جانش را فدا كرد> .(15) در ايران زمان جنگ نيز، چهره هايي نماد و اسطوره شدند كه مظلوميت و پايداري ياران امام حسين (ع) را به ياد مي آوردند. اگر اسطوره سازي موفقيت آميز باشد، قدرت تهييج بسيار زيادي خواهد داشت؛ چرا كه مردم، نسبت به آن احساس نزديكي بيشتري مي كنند. در جريان اسطوره سازي، به دو بعد زمان مقدس و مكان مقدس نيز توجه مي شود، يعني برخي از زمانها و مكانها حالت تقدس گونه و معنابخش مي يابند؛ موضوعي كه پرداختن به آن به مجال ديگري نياز دارد.
با نكاتي كه تاكنون گفته شد، مشخص مي شود كه نوع نظام سياسي و ايدئولوژي حاكم، تأثير بسيار مهمي در احياي اسطوره هاي گذشته و نيز معرفي اسطوره هاي جديد (اسطوره سازي) دارد. به عبارت ديگر، هرچند پيروزي در جنگ هدف هر نظامي است، اما هر دو نوع فعاليت ياد شده به گونه اي صورت مي گيرد كه دست كم، با ايدئولوژي حاكم منافاتي نداشته باشد. از سوي ديگر، در زمان جنگ، هر نظام سياسي، به ويژه به بسيج نيروهاي جوان و تازه نفس نيازمند است، از اين رو، بخش عمده اي از برنامه هاي الگوسازي متوجه آنان است.
الگوسازي براي نوجوانان و جوانان در زمان جنگ، به يك معنا، اقدام يا برنامه جديدي نيست ؛ چرا كه نظامهاي سياسي براي آموزش نوجوانان و جوانان در هر زماني برنامه ريزي مي كنند. هيتلر گفته بود: < ما تزريق روح اين اجتماع را از سنين بسيار پايين در جوانانمان وظيفهِ خود قرار داده ايم ... رايش جديد جوانان خود را به هيچ كس نخواهد داد، بلكه خود به جوانان روي مي آورد و آموزش و تربيت خود را به آنان القا مي كند> .(16) بر اين اساس، < به كودكان ياد داده مي شد كه در درجهِ نخست، نسبت به دولت آن گونه كه در پيشوا، يعني آدولف هيتلر تجسم يافته است، وفادار باشند> .(17)صدام حسين نيز چنين عقيده اي داشت و مي گفت: < جوانان هنوز به انديشه هاي ارتجاعي آلوده نشده اند؛ بنابراين، حزب و دولت بايد خانوادهِ آنان، پدر و مادرشان، باشد> .(18) از اين رو، توصيه مي كرد: < شما بايد بزرگسالان را از طريق فرزندانشان احاطه كنيد ... دانش آموزان را آموزش دهيد كه با والدين خود مخالفت كنند ... شما بايد يكي از فرزندان انقلاب را در هر گوشه اي از كشور جاي دهيد، آن هم، با نگاه مطمئن و انديشهِ راسخي، كه تعاليم خود را از يك مقام مسئول انقلاب دريافت كند> .(19) در اين روند، وفاداري به صدام، يعني مستبد عادلي كه به هيچ يك از جناحهاي موجود تمايل ندارد،(20) آموزش داده مي شد. در ايران پس از انقلاب نيز، تغيير بنيادي نظام آموزش و پرورش براي دست يابي به اهداف عاليهِ اسلام و انقلاب(21) مورد توجه جدي قرار گرفت و به صورت طرح كليات نظام آموزش و پرورش جمهوري اسلامي ايران درآمد. در اين طرح، اصول اوليهِ آموزشي، تربيتي و مديريتي حاكم بر نظام آموزش و پرورش عبارت بودند از:
< 1) محور قرار دادن قرآن و سنت معصومين (ع)؛ 2) بازشناسي فرهنگ و تمدن مسلمين؛ 3) تقدم تزكيه بر تعليم؛ 4) تعميم تربيت ديني؛ و 5) اولويت تعليم و تربيت ديني...> .(22) بر اساس يك پژوهش، به طور تقريبي، موضوعات مربوط به اسلام 40 درصد، معرفي ذات الهي 24 درصد، پيامهاي ضد حكومت استبدادي 24 درصد و شهادت 10 درصد مضمونهاي كتابهاي درسي دورهِ دبستاني ايران پس از انقلاب را تشكيل مي دهد.(23)
حال، ويژگي جنگ آن است كه الگوها سمت و سوي ويژه اي پيدا مي كنند و با هدف جديدي، يعني دميدن روحيهِ جنگي در ميان نوجوانان و جوانان طراحي مي شوند، اما در همين وضعيت جديد (زمان جنگ)، نيز ماهيت نظام سياسي و ايدئولوژي حاكم اثرگذار است. براي نمونه، تفاوت دو نوع نظام سياسي ايران و عراق به روشني در الگوهاي ارائه شده از سوي دو كشور در جريان جنگ نمايان بود.
هرچند از سال 1968، عراق تحت حكومت حزب بعث اداره مي شد، اما در واقع، از سال 1979 به بعد، ديكتاتوري فردي بر آن كشور حاكم بود و حزب نيز، همچون ديگر بخشهاي نظام سياسي، از ابزارهاي قدرت صدام به شمار مي رفت.(24) از اين رو، تنها كسي كه بايد سرمشق واقع مي شد، صدام بود. بي دليل نيست كه در تمامي سالهاي حكومت وي، در اماكن عمومي و دولتي، تنها تصوير وي ديده مي شد. جالب اينجاست كه در جريان جنگ نيز، به رغم حضور افسران لايق و برنامه ريزان زبده اي در ارتش عراق، تمامي موفقيتها ناشي از عملكرد صدام تلقي مي شد، چنان كه در يكي از كنگره هاي حزب بعث، گفته شد: < طبق برنامه طرح ريزي شده در تمام كارزارها و برخوردهايي كه روي داد، هرگز، رهبري عراق غافل گير نشد، به گونه اي كه غافل گيري بتواند در وضع استراتژي در ميدانهاي نبرد مسائلي را پيش بياورد كه تصورش نشده يا پيش بيني نشده باشد. در واقع، هميشه صدام حسين، خود، طرحهاي سياسي و نظامي را پي ريزي و مسائل مورد لزوم را بر مبناي بدترين احتمالات بررسي كرده است> .(25) بر اين اساس، تصويري كه از فرماندهان و افسران نظامي و همچنين، مسئولان رده بالاي حزبي به نمايش گذاشته مي شد، پيروان صديق و مجريان مطيعي را معرفي مي كرد كه در اثر اجراي تعاليم صدام توانسته اند، موفقيتهايي را كسب كنند(26) و حتي اين اواخر، مريدانش به نشانهِ ابراز ارادت نسبت به قديس خود، پس از سلام به صدام شانه او را مي بوسيدند. در اين دوران، فيلمي نيز با عنوان الايام الطويله(1) ساخته شد كه نمايشي ظاهراً واقعي از زندگي صدام و اعمال قهرمانانهِ وي بود؛(27) چهرهِ خستگي ناپذير و هميشه تنهايي كه خود را وقف عراق و امت عرب كرده است.
طبيعي است كه در چنين وضعيتي كه تنها يك الگو وجود داشت و دستگاه تبليغاتي نيز در خدمت بزرگداشت وي بود، ظهور الگوها و اسطوره هاي ديگر را شاهد نباشيم، حتي توجه به اسطوره هاي پيشين و احياي آنها براي اين بود كه صدام به عنوان ادامه دهندهِ افتخارات آنان و تجسم زندهِ تاريخ عراق از بابل تاكنون(28) تصوير شود. وجود تنها يك الگو، ايجاب مي كرد كه رهبر در لباسهاي مختلف ظاهر شود و ژستهاي گوناگون سرباز، كشاورز، معلم، سياستمدار و ... را به خود بگيرد، حتي روي جلد كتاب، شعري به نام قائد النصر كه وزارت فرهنگ و اطلاع رساني عراق آن را در سال 1981 براي كودكان و نوجوانان منتشر كرد،(29) تصوير بزرگي از صدام در حالي كه پرچم عراق پشت سر او در حال اهتزاز بود و چند كودك و نوجوان گرد او در حال بازي و شادي بودند، به چشم مي خورد (تصوير 1). بيشتر شعرها و تصويرهاي اين كتاب نيز اشاره اي - هر چند كوتاه - به نقش صدام مي كرد (تصوير 2). شايد تنها مورد استثنا، شعر هيامعي بود كه نوجوان خنداني را نشان مي داد كه چفيه بر گردن دارد و يك هواپيماي دشمن بالاي سر او نابود شده است (تصوير 3).
تجربهِ ايران زمان جنگ تصوير پيچيده تري از مسئله الگوسازي، به ويژه براي نوجوانان و جوانان را به نمايش مي گذارد. رهبري كاريزماتيك امام و گرايش عجيب توده اي به وي نكته اي است كه بارها بدان اشاره شده است، به ويژه اينكه اصولاً جنگ رهبران را پاك و مقدس جلوه مي دهد.(30) اين گرايش وصف ناشدني به خوبي در وصيت نامهِ ايرانيان حاضر در جنگ نمايان است و نشان دهندهِ الگو بودن امام خميني(ره) است:
- وي تجلي نور خداست و كلام و سخنش برخاسته از قرآن است.
- امام جايي را مي بيند كه ما نمي بينيم.
- امام را تنها نگذاريد. او سفير حضرت مهدي (عج) است.
- راه امام، راه حضرت محمد (ص) است.
- من در كلاس امام خميني متولد شدم.
- تمام وجودم مالامال از عشق به خميني و راه خميني است.
- هر چه داريم به بركت اين مرد آسماني، امام خميني، داريم.(31)
نكتهِ اساسي اينكه، در حالي كه در عراق، تنها رهبر اهميت داشت و ديگران بايد او را ملاك و معيار همه چيز قرار مي دادند، در انديشهِ شيعه، اطرافيان و پيروان راستين ائمه نيز شايستهِ الگو شدن هستند و چهره هايي چون مالك اشتر، حُر و جوانان حاضر در حادثهِ كربلا به دليل آنكه بر پيروي خويش پايدار ماندند، شايستهِ نمونه برداري اند. حال، از مطالب ياد شده پيداست كه امام خميني(ره) در اثر پيوند خوردن با اسطوره هاي موجود در انديشه شيعه، به ويژه امام حسين (ع)، به صورت الگو، نمونه، سرمشق و اسطوره اي در عصر حاضر در آمده است.
- هر كس كه در مصاف با يزيد زمان (صدام) به ياري حسين زمان (امام خميني) بشتابد، تجربهِ ياران امام حسين (ع) را تكرار كرده است و به سعادت و آرامش ابدي مي رسد.
- امام خميني(ره) در حكم حسين زمان است.
- هر آن كس خميني(ره) را ياري كند، حسين (ع) را ياري كرده است ....
- پيروان خميني(ره) با روشن بيني و بينايي كامل به سوي الله روان هستند.(32)
از سوي ديگر، نبايد فراموش كرد كه < درگرايش ابراهيمي [كه گويي به تمامي در انديشهِ شيعه متجلي است]، رهبر، بهترين فرزندانش را به جبهه مي فرستد. رزمندگان نيز هر اندازه رهبرشان را دوست داشته باشند، بيشتر متوقع خواهند بود كه آنها را به فداكاري دعوت كند> .(33) در نتيجه، مي بينيم كه در ايران زمان جنگ، به غير از اسطورهِ رهبر، الگوهاي ديگري نيز، همسو با آن، وجود و حضور دارند كه در حكم بهترين فرزندان رهبر بوده اند و به دليل تكرار تجربهِ اسطوره هاي پيشين، به مدد رسانه ها، جايگاهي فراتر از يك انسان معمولي يافته اند.
در پايان، بايد يادآور شد كه هرچند بسياري از دولتها، الگوسازي مي كنند، اما هدف و شيوهِ عمل آنها همسان نيست. براي نمونه، روشن است كه هدف يك دولت تماميت خواه (توتاليتر) از به كار بردن روشهايي چون الگوسازي، نظم بخشيدن به همهِ عرصه هاي فعاليت انساني و مصادرهِ كامل جسماني و روحاني مردم و تبديل آنها به مايملك دولت(34) است تا در نهايت، انسانها به مصاديقي از شعارهاي ايدئولوژيك تقليل پيدا كنند.(35) به عبارت ديگر، الگوسازي از جمله اقدامات دولتهاي توتاليتر براي مستحيل كردن همه در يك ايدئولوژي يا يك فرد به شمار مي رود. اين نوع حكومت، به انسان از خود بيگانه نياز دارد و براي آن چيزي خطرناك تر از اين نيست كه فرد مستقل باشد و ايده آلهايش را خود، به تنهايي جست وجو كند و بيابد. عملكرد حكومت عراق مصداق و مثال مناسبي براي اين نكته است. در واقع، رهبر عراق < به سطح يك نيمه خدا ارتقا داده شده [بود] كه از همه انسانها بالاتر است و تجسم ريشه تاريخي، سرنوشت آينده و تصور انقلابي شان است> .(36) حال، توده ها وظيفه اي جز ذوب شدن در اين خدايگان، نداشتند. در مقابل، تعدادي از دولتها در اين زمينه دخالت چنداني ندارند، يعني تفكيك دو عرصهِ خصوصي (زندگي و عقايد شخصي) و عمومي (زندگي اجتماعي) رعايت مي شود و هر كس الگوي مورد نياز و علاقه خود را مي جويد، در نتيجه، به يك دستگاه الگوساز يا به تعبير جورج اورول، وزارت حقيقت و يك شهرزاد ساختگي نياز نيست. در حالي كه رژيم عراق مجبور بود از بالا و با استفاده از نهادها و تشكيلاتي چند، براي برانگيختن توده ها اقدام كند، ايران تحت تأثير انقلاب توده اي و نيز باز تفسير عناصري از فرهنگ شيعي خود، به صورتي طبيعي و از پايين عمل مي كرد.(37)
فصلنامه نگين - شماره 5
پي نوشت ها:
_________________________________________________
(1) گاستون بوتول؛ جامعه شناسي جنگ؛ ترجمه هوشنگ فرخجسته؛ تهران: سازمان انتشارات و آموزش انقلاب اسلامي، 1368، ص 125.
(2) در اين زمينه، تفاوتي ميان جهان كهن و دنياي مدرن نيست. بر اساس يك محاسبه، در 2340 هفته اي كه از 1945 تا 1990 گذشت. تنها سه هفته غير جنگي در كره زمين وجود داشته است. طي اين مدت، 150 تا 160 جنگ و برخورد داخلي در جهان روي داده كه 7 ميليون و 200 هزار كشته بر جاي گذاشته است. رك به: الوين و هايدي تافلر؛ جنگ و ضد جنگ؛ بقا در آستانهِ قرن بيست و يكم؛ ترجمه شهيندخت خوارزمي؛ تهران: نشر سيمرغ، 1372، صص ؛13-14 به نقل از:
Hans Arnold, The Century of the Refugee, A European Century? Aussenpolitik, No. III, 1991.
(3) از اين روست كه راپوپورت مي گويد: < منازعه ... موضوعي است كه بيش از هر چيز ديگري به استثناي خداوند و عشق فكر انسان را به خود مشغول كرده است> . رك به: تدرابرت گر، چرا انسانها شورش مي كنند؛ ترجمه علي مرشدي زاد؛ تهران: انتشارات پژوهشكده مطالعات راهبردي، 1377،ص 23.
(4) ماكس وبر؛ اقتصاد و جامعه؛ ترجمه عباس منوچهري؛ مهرداد ترابي نژاد و مصطفي عمادزاده؛ تهران: انتشارات مولي، 1374، ص 399.
(5) كسب جايگاهي مناسب در تاريخ و سربلندي در برابر آيندگان يكي از دغدغه هاي طبيعي سياستمداران و دولتمردان هر كشوري است؛ براي نمونه، طي جلسهِ پرسش و پاسخي كه با يكي از دولتمردان ايراني برگذار شد، وي در دفاع از مطلب خاصي، به طور مكرر بر اين نكته تأكيد كرد كه ما در برابر تاريخ مسئول هستيم و بايد پاسخ گوي آيندگان باشيم. نكته اينجاست كه احساس تعهد در برابر آيندگان ممكن است آن قدر پر رنگ شود كه اصل تعهد و پاسخ گويي در برابر نسل فعلي را كم رنگ كند.
(6) البته، در روانشناسي اجتماعي، بيشتر بر همين وضعيت بي هنجاري (آنومي) تأكيد شده است كه طي آن، افراد به دليل احساس خلا‡ يا سرگشتگي به دنبال يك من ايده آل مي گردند. براي اطلاع بيشتر، رك به: اريك فروم؛ گريز از آزادي؛ ترجمه عزت الله فولادوند؛ تهران: انتشارات مرواريد، 1370. اما همچنان كه يافته هاي روانشناسي و جامعه شناسي نشان مي دهد، اين نياز رواني افراد در زمانهاي غير بحراني هم وجود دارد. در اين زمينه، مباحث جامعه شناسان دربارهِ گروههاي مرجع، به ويژه زماني كه فرد عضو اين گروهها نيست و مي كوشد به نوعي خود را منتسب به آنها كند، نكات مهم و سودمندي دارد.
(7) جوزف كمبل؛ قدرت اسطوره؛ ترجمه عباس مخبر؛ تهران: نشر مركز، 1377، ص 192.
(8) همان؛ ص 204.
(9) رابرت هولاب؛ يورگن هابرماس؛ نقد در حوزه عمومي؛ ترجمه حسين بشيريه؛ تهران: نشر ني، 1375، ص 221.
(10) جوزف كمبل؛ پيشين؛ ص 244.
(11) سمير الخليل؛ جمهوري وحشت، سياست عراق امروز، تهران: طرح نو، 1370، ص 190.
(12) عصام الخفاجي؛ < جنگ و جامعه؛ عراق در مسير نظامي شدن> ، گفت وگو؛ شماره 23، بهار 1378، ص 78. براي آشنايي بيشتر با انديشه هاي حزب بعث، به ويژه ديدگاه آن درباره مذهب، رك به: منوچهر پارسا دوست؛ نقش عراق در شروع جنگ؛ تهران: شركت سهامي انتشار، 1369، فصل سوم.
(13) لين و. لنكستر؛ خداوندان انديشهِ سياسي؛ ج 3، ترجمه علي رامين؛ تهران: شركت انتشارات علمي و فرهنگي، 1376، ص 1213.
(14) موريس دو ورژه؛ جامعه شناسي سياسي؛ ترجمه ابوالفضل قاضي؛ تهران: انتشارات دانشگاه تهران،1369 ، ص 167.
(15) جلال ستاري؛ اسطوره در جهان امروز؛ تهران، نشر مركز، 1376، ص 18.
(16) مايكل راش؛ جامعه و سياست، مقدمه اي بر جامعه شناسي سياسي؛ ترجمه منوچهر صبوري؛ تهران: سمت، 1377، ص 103.
(17) همان.
(18)Efraim Karsh and Inari Routsi, Saddam Hussein, A political Biography, New York: The Free press, 1991, pp. 176-177.
(19)Ibid., p. 177.
(20) عصام الخفاجي؛ پيشين؛ ص 79.
(21) براي آگاهي بيشتر، رك به: علي معظمي؛ < نظام آموزشي جديد و آموزش نظام جديد> گفت وگو؛ شماره 19، بهار 1377، صص 7-15.
(22) همان؛ ص9. به نقل از: طرح كليات نظام آموزش و پرورش جمهوري اسلامي ايران؛ مصوب شوراي تغيير بنيادي نظام آموزش و پرورش، خرداد 1376، صص 50-54 .
(23) رسول نفيسي؛ < آموزش و فرهنگ سياسي در جمهوري اسلامي ايران> در: فرهنگ سياسي در جمهوري اسلامي ايران؛ ويراستاران سميح فارسون و مهرداد مشايخي؛ ترجمه معصومه خالقي؛ تهران: مركز بازشناسي اسلام و ايران (باز)، 1379، ص 225.
(24) يكي از بهترين گزارشها دربارهِ شيوه حكمراني صدام در كتاب مشهور جمهوري وحشت آمده است. البته، مطالب كتاب به خوبي بيانگر آن است كه نبايد از پيچيدگيهاي دروني چنين حكومتهايي غافل شد. رك: سمير الخليل، همان. مقاله مهران كامروا نيز در اين باره خواندني است. او از دولت عراق به عنوان يك < دولت فراگير> نام مي برد كه < از طريق شيوه هاي توده اي و ايجاد يك اسطوره در مورد مشاركت عمومي و سپس تكيه بر آن موفق مي شوند به بقاي خود ادامه دهند> (ص 144) طبق توضيح وي، در دولتهاي فراگير خاورميانه، سه نهاد مجزا اما مقوم ، تكميل كننده استبداد فردي هستند. نيروهاي مسلح، بوروكراسي و سازمانهاي گوناگون بسيج توده اي> (ص156). براي آگاهي بيشتر، رك به: مهران كامراو، < تحليل ساختاري از دولتهاي غير دموكراتيك و آزاد سازي سياسي در خاورميانه> ، ترجمه محمد تقي و افروز، فصلنامه مطالعات خاورميانه، شماره 20، زمستان 1380.
(25) روزنامهِ جمهوري اسلامي؛ شماره 5875، 30/6/.1378
(26) بسياري از ناظران، مرگ تدريجي يا استعفا و خانه نشيني فرماندهان مشهور ارتش و سران حزب بعث را در جريان جنگ و پس از آن، عمدي و نتيجهِ دسيسه چيني صدام - براي آنكه بي رقيب بماند - تلقي كرده اند.
(27)Geoff Simons, Iraq: From Sumer to Saddam, London: Mocmillan, 1994, p.239.
(28)Efraim Karsh and Inari Routsi,Op.Cit.,p.196.
(29)http:/cgi.ebay.com/ws/eBay ISAPI.dall? View Item & item.
(30) گاستون بوتول؛ پيشين؛ ص 85 .
(31) روزنامه ايران؛ شماره 13 ؛386/3/ 1375.
(32) همان.
(33) گاستون بوتول؛ پيشين؛ ص 70.
(34) لچك كولاكوفسكي؛ توتاليتاريسم و فضيلت دروغ در: چند گفتار دربارهِ توتاليتاريسم؛ ترجمه عباس ميلاني؛ تهران: نشر آتيه، 1378، ص 162.
(35) همان؛ ص 166.
(36) مهران كامرا؛ پيشين؛ ص 155، به نقل از :
Evvand Abrahamian, khomeinism : Essays on the Islamic Republic, Berkrky, CA: University of California Press, 1993, p. 38.
(37) سميرالخليل، پيشين ، ص 140.