0

انقلاب اسلامي ايران

 
amuzesh2005
amuzesh2005
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : مهر 1387 
تعداد پست ها : 6524
محل سکونت : آذربایجانشرقی

انقلاب اسلامي ايران
یک شنبه 24 بهمن 1389  9:20 AM

 انقلاب اسلامي ايران (1)

مقدمه
فاصله شب تاريک حکومت طاغوت، تا صبح روشن فجر صادق انقلاب، ده روز خدايي بود، شبهايش همه شب قدر، آري... «دهه فجر» پس از آن ده روز، سپيده «روشن جمهوري اسلامي‏» دميد.
«کلمه‏الله‏» بر فراز زمان جاي گرفت و آن روز بزرگ، يکي ديگراز «ايام الله‏» ماندگار تاريخ شد.
کاخ‏هايي که به قيمت ويراني کوخ‏ها برپا شده بود، به دست کوخ‏نشينان سقوط کرد و محشري عظيم از اراده مومنان مصمم و مشيت‏تحول آفرين خدا پديد آمد. ديو گريخته بود که فرشته در آمد.
امام، در پيام خدايي‏اش و با دم مسيحايي‏اش در شهيدآباد «بهشت‏زهرا»، در «صور انقلاب‏» دميد و مردم را در عرصات حق و محشرنهضت، جان بخشيد.
آن ده روز فجر آفرين، از ده قرن هم پربارتر بود و 22 بهمن، اوج آن موج‏هاي خونين و موج آن شطهاي خروشان بود.
باري... «صبح صادق‏» انقلاب بود و فجر ايمان از مشرق مکتب‏سرزده بود که به «نماز عشق‏» ايستاديم. با وضويي از خون‏دههاهزار شهيد، برسجاده صدق نشستيم و پيشاني اخلاص بر مهر تعبدنهاديم و دل به «ولايت‏» سپرديم.
همين که خواستيم ذکر استقلال و آزادي بر «زبان انقلاب‏» جاري‏کنيم، شياطين سربرداشتند و تيغ کينه برکشيدند و بذر فتنه‏کاشتند. «ناکثين‏»، سوار بر «جمل قدرت طلبي‏»، در بصره‏بي‏بصري فتنه به پا کردند. «قاسطين‏»، ديگر بار «صفين‏» راپديد آوردند و صف حق و باطل برابر هم ايستاد و «مارقين‏» نيزدر «نهروان خيانت‏» از پشت‏خنجر زدند. بازرگانان، تهيدست ازبازار برگشتند و کالاي «آزادي‏» شان قلابي از آب در آمد و روي‏دستشان بادکرد. شيادان و مزدوراني که سنگ «توده‏» و «خلق‏»
را به سينه مي‏زدند، به دست همان توده و خلق، سنگسار شدند ونفاقشان علني و مشتشان باز شد.
در اين همه سال که برما گذشته است، «فجر پيروزي‏» با «شب‏کين توزي‏» درگيربوده و حق و باطل، هنوز هم به نوعي ديگر دربرابرهم صف آراسته‏اند. در اين سالهاي پرفراز و نشيب، با همه‏وجود، غربت‏حسين(ع) و مظلوميت علي(ع) را حس کرديم و ميدان احد ومعرکه صفين و صحنه کربلا بارها برايمان تکرار شد.
با نفاق و کفر جنگيديم و احزاب مهاجم را تا آن سوي «خندق‏پيروزي‏» عقب رانديم. پرچم شرق و غرب را از بام تزوير به زيرکشيديم. و... دراوج قدرت، از پشت‏خنجر خورديم و در نهايت‏تنهايي و مظلوميت، تنها خداي يکتا دلمان را گرم و عزم ما راجزم مي‏کرد و به آينده اميدوارمان مي‏ساخت.
در تمامي اين مراحل، پيرو مرادما، همچون نوح، کشتيبان انقلاب‏در امواج توطئه‏ها بود و با بصيرتي الهي «راه‏» مي‏نمود و براي‏«رهروان‏» از ميان آن همه خطرها «معبر» مي‏گشود.
دردمندانه به سوک امام امت(ره) نشستيم و پس از آن پير، بامولاي جديدمان پيمان ولايت‏بستيم، ولي دشمن، جبهه جديدي بر ضدانقلا گشود که رهبر انقلاب، از آن با «شبيخون فرهنگي‏» ياد کرد.
افعي‏هاي خفته در لابه لاي جرايد ومجلات، به نيش زدن و سمپاشي‏پرداختند.
محور عمليات دراين نبرد، مدرسه‏ها، خانه‏ها مطبوعات، فيلم‏ها، جشنواره‏ها، ماهواره و انترنت، القاءات برخي استادان دردانشگاه، نشر و پخش رمان‏هاي مبتذل وخانمان سوز، اشاعه بي‏ديني وسکولاريسم، قداست زدايي از مقدسات و توهين به باورهاي ديني اين‏امت‏بود. مي‏خواستند عناصر فراري و مرده و فسيل شده را دوباره‏زنده کنند و ابوسفيان‏هاي کين‏توز را به صحنه آورند.
حادثه‏هاي تلخي داشتيم. و فراز و فرودهاي شگفت، عبرت آموز وروشنگر بر اين امت‏شهيد داده گذاشت.
اينک، ماييم و «انقلاب اسلامي‏»، که يادگار امام راحل است.
ماييم و رهبري که درخروش و خلوص و درايت و صلابت، «خلف‏صالح‏» امام امت است.
ماييم و نسلي پويا، که هم «آماج فتنه‏ها» ست و هم «ذخيره‏انقلاب. »
ماييم و يک جهان دشمن، که در قالب «نظامهاي استکباري‏» شکل‏گرفته است.
ماييم و يک جهان دوست، که در مبارزات ضد استکباري و حق طبانه‏ملتهاي مظلوم، متجلي است و همه چشم به «ام القري ايران‏»
دوخته‏اند و تشنه معارف ناب مکتب اهل‏بيت عليهم السلام اند.
ماييم و جنگ فرهنگها در عصرحاضر و تلاش گسترده «وهابيت‏آمريکايي‏» بر ضد «اسلام ناب محمدي‏».
ماييم و جبهه‏هاي متعدد گشوده در برابر انقلاب، در ابعادسياسي، نظامي، فرهنگي و اقتصادي، که اين مرحله، بيش از گذشته، «بصيرت‏» و «هوشياري‏» و «آمادگي‏» و «پيام رساني‏» و«تبيين‏» مي‏طلبد.
ما امروز هم، گرفتار مشکل «صدا» درجهان شلوغي هستيم که‏دروغهاي نشسته برامواج صوتي و تصويري، عرصه را بر تابش و جلوه‏حق، تنگ ساخته است.
چشم و گوش انقلاب، بايد بسيار تيزبين‏تر و حساس‏تر باشد، تاهم‏فتنه‏ها را در قالب‏هاي جديدش بشناسد و هم دروغ‏ها، تحريف‏ها، شايعات و غوغا افکني‏هاو فتنه‏انگيزي‏ها، فرزندان انقلاب و نسل دوم‏جمهوري اسلامي را از «جلوه ناب دين‏» غافل نسازد.
اگر ما پيمان نشکنيم و عوض نشويم، نه بيم شکست انقلاب هست، نه‏خوف سست‏شدن بنيان‏هاي آن.
رسالت رساندن اين نهضت‏به «عصرحضور» و سپردن آن به دست‏«خورشيد عصر غيبت‏»، بر دوش ماست.
جبهه انقلاب و پيمان بستگان با آرمان دهه فجر، بايد بيش ازاين «تلاش و تحرک و همبستگي نشان دهند. »

انقلاب اسلامى از ديدگاه امام خمينى
انقلاب ما انقلاب اسلامى است چون متكى بر اسلام است. البته مى‏دانيد كه بعد از هر انقلابى يك مشكلات زيادى براى كشور و براى دولتها پيش مى‏آيد اين اجتناب‏ناپذير است. هيچ نمى‏شود تصور كرد كه انقلابى حاصل مى‏شود يك رژيم دو هزار و پانصد ساله با همه قدرتى كه داشت‏شكسته بشود و از بين برود و آرام باشد و مملكت همه چيز به جاى خودش باشد و همه چيزها زود اصلاح بشود، همه حوائج‏برآورده بشود اينها يك امورى است كه هيچ امكان ندارد براى يك انقلابى، بعضى انقلابهايى كه در حدود 60سال پيش از اين شده است الان هم با مشكلات روبرو هستند و من گمانم اين است كه انقلاب ما بهترين انقلابى بوده است كه با ضايعاتى كم، نتايج زيادى از آن تاكنون برداشتيم و اميدواريم كه بعد از اين هم برداشته بشود و نكته‏اش هم اين بوده است كه انقلابهاى ديگر، انقلابهاى يك رژيمى بر يك رژيمى، يك رژيم‏مشابه رژيم بوده و انقلاب ما انقلاب اسلامى است چون متكى بر اسلام است. صحيفه نور، جلد8، صفحه 167، تاريخ‏28/4/58

انقلاب اسلامى در مقايسه با انقلاب‏هاى ديگر
انقلاب ما عظيم است و متكى به هيچ قدرتى نيست نه قدرت شرق و نه قدرت غرب، انقلاب‏هايى كه در دنيا مى‏شود به يكى از اين دو ابرقدرت متكى است ولى انقلاب مردم ما انقلابى است متكى به خود مردم، پس مردم بايد از پيامدهاى انقلابشان گله نداشته باشند. صحيفه نور، جلد19، صفحه 58، شماره‏3، تاريخ‏18/3/63

ره آورد عظيم
اكنون مسلمانان بايد با دقت مسايل را بررسى كنند و انقلاب‏هاى غيراسلامى را به انقلاب اسلامى ايران مقايسه كنند، انقلاب اسلامى در عين حال كه وارث يك كشور صددرصد وابسته و مخروبه و عقب رانده شده در تمام جهات بود.... دشمنان ما بايد بدانند كه هيچ انقلابى در جهان همانند انقلاب اسلامى ما با ضايعه‏اى كم و ره‏آوردى عظيم همراه نبوده است و اين نيست جز به بركت اسلام. صحيفه نور، جلد13، صفحه 82، شماره‏29، تاريخ‏21/6/59
استكبار و انقلاب اسلامى
مملكت آشفته است، مملكت‏بعد از انقلاب است، بعد از انقلاب آشفتگى است و بحمدالله انقلاب ايران انقلاب بزرگى بود كه ضايعه كم و برداشت زياد، برداشت قطع ايادى اجانب و قطع ايادى خيانتكاران داخلى و خارجى و برداشت‏هاى بزرگتر در سازندگى است. صحيفه نور، جلد6، صفحه‏103، تاريخ‏7/2/58
امروز دنيا با ما به خاطر اسلام بد است‏بعضى‏ها كه جاهلند مى‏گويند اسلام به درد نمى‏خورد اما بعضى‏ها كه كمى اوضاع مردم ايران را مى‏دانند مى‏گويند اسلام خوب است ولى نه اسلام اينها بلكه اسلام راستين. امروز تبليغات عليه من و شما نيست تبليغات عليه اسلام است. اگر ما با اسلام كار نداشتيم كسى با ما بد نبود.
... امروز آمريكا و شوروى را كه آنقدر در دنيا فساد مى‏كنند كسى محكوم نمى‏كند ولى تمام محكوميت‏ها مال ماست.
در دنيا تنها ايران است كه مورد سوال است. صحيفه نور، جلد17، صفحه‏256، تاريخ‏28/2/62
هر چيزى كه برخلاف حق است‏سفارش كنيم كه انجام نگيرد و حق در ايران انجام بگيرد و مشكلاتى كه در اثر جنك و در اثر انقلاب و در اثر مخالفت‏با ابرقدرتها براى مملكت ما پيش آمده است‏خودشان صبر كنند و دوستان خودشان را به صبر سفارش كنند. صحيفه نور، جلد13، صفحه‏245، تاريخ‏11/10/59
ملت عزيز ايران بيدار باشيد كه ساليان دراز مبارزه در پيش داريد، ابرقدرتها براى نابودى شما هر روز نقشه مى‏كشند ولى \\'ان كيد الشيطان كان ضعيفا\\' صحيفه نور، جلد12، صفحه‏1، تاريخ‏20/12/58
قدرت‏هاى بزرگ كه دستشان از مخازن بزرگ ايران كوتاه شده و سلطه و قدرتشان با همت ملت ايران و قواى مسلح آن قطع گرديده اكنون به دست و پا افتاده‏اند تا با جنگ‏افرزوى بين برادران سلطه خود را اعاده دهند و چپاولگرى خود را از سرگيرند. صحيفه نور، جلد13، صحفه‏119، تاريخ‏24/7/59

خدا محوري و گرايش ديني در انقلاب اسلامي
در يک تحليل از علل انقلاب ما به نقش فرد در جامعه توجه مي‏کنيم. فرد با اراده‏اش منشاء تحول و دگرگوني جامعه است. جهت تاريخ و جوامع بشري و محتواي آنها ناشي از تلاقي اراده افراد با جبرهاي طبيعي و قوانين اجتماعي است. و در يک تحليل عميقتر ما معتقديم که علت العلل هر اثري از جمله انقلاب، خداي قادر متعال مي‏باشد.
امور فوق در اصل 56 قانون اساسي جمهوري اسلامي چنين متجلي شده‏اند «حاکميت مطلق بر جهان و انسان از آن خداست و هم او، انسان را بر سرنوشت اجتماعي خويش حاکم ساخته است... » چگونگي ارتباط طولي اراده بشر با خواست و اراده خداوند (از جمله با عنوان «جبر و اختيار») در کتب فلسفي و کلامي مفصلا بحث‏شده است.
قلم زدن در وادي الهي بودن اين انقلاب امري خطير و لغزنده است، لذا صواب آنست که اين مهم را به پير عرفان و بنيانگذار انقلاب اسلامي بسپاريم، امام در وصيت نامه خود چنين مي‏گويد:
ما مي‏دانيم که اين انقلاب بزرگ که دست جهانخواران و ستمگران را از ايران بزرگ کوتاه کرد با تاييدات الهي پيروز گرديد. اگر نبود دست تواناي خداوند امکان نداشت‏يک جمعيت‏سي و شش ميليوني با آن تبليغات ضد اسلامي و ضد روحاني خصوصا در اين صد سال اخير و با آن تفرقه افکني‏هاي بي‏حساب قلم داران و زبان مردان در مطبوعات و سخنرانيها و مجالس و محافل ضد اسلامي و ضد ملي بصورت مليت و آن همه شعرها و بذله گوئيها و آن همه مراکز عياشي و فحشاء و قمار و مسکرات و مواد مخدر که همه و همه براي کشيدن نسل جوان فعال که بايد در راه پيشرفت و تعالي و ترقي ميهن عزيز خود فعاليت نمايند بفساد و بي‏تفاوتي در پيش آمدهاي خائنانه که بدست‏شاه فاسد و پدر بي‏فرهنگش و دولتها و مجالس فرمايشي که از طرف سفارتخانه‏هاي قدرتمندان بر ملت تحميل مي‏شد و از همه بدتر وضع دانشگاهها و دبيرستانها و مراکز آموزشي که مقدرات کشور بدست آنان سپرده مي‏شد با بکار گرفتن معلمان و استادان غرب زده يا شرق زده صددر صد مخالف اسلام و فرهنگ اسلامي بلکه ملي صحيح با نام مليت و ملي گرائي گر چه در بين آنان مرداني متعهد و دلسوز بودند لکن با اقليت فاحش آنان و در تنگنا قرار دادنشان کار مثبتي نمي‏توانستند انجام دهند و با اين همه و دهها مسائل ديگر از آن جمله به انزوا و عزلت کشيدن روحانيون و با قدرت تبليغات به انحراف فکري کشيدن بسياري از آنان، ممکن نبود اين ملت‏با اين وضعيت‏يک پارچه قيام کنند و در سر تا سر کشور با ايده واحد و فرياد الله اکبر و فداکاريهاي حيرت آور و معجزه آسا تمام قدرتهاي داخل و خارج را کنار زده و خود مقدرات کشور را بدست گيرد. بنا بر اين شک نبايد کرد که انقلاب اسلامي ايران از همه انقلابها جداست. هم در پيدايش و هم در کيفيت و هم در انگيزه انقلاب و قيام و ترديد نيست که اين يک تحفه الهي و هديه غيبي بوده که از جانب خداوند منان بر اين ملت مظلوم غارت زده عنايت‏شده است‏» حضرت امام انقلاب را تحفه‏اي الهي و هديه‏اي غيبي و مورد تاييد خداوند معرفي کرده است. چنين سبک و سياقي از «مضمون و محتوي‏» شايد فقط در وصيت نامه ايشان آمده باشد زيرا مطمئن بود که پس از مرگش مطرح خواهد شد. واقعا چگونه است که مستضعفان له شده و تهي گشته تغيير حال مي‏دهند و بر عليه مستکبران که ظاهرا همه آلات سرکوب را دارند قيام مي‏کنند؟ گوئي خداوند هر از چند گاهي مي‏خواهد درسي به مستکبران بدهد و خود از راهها و طرقي خاص به مستضعفان دل و جرات مي‏دهد و زمينه انگيزش آنها را فراهم مي‏کند.
درست است که آواي آزاديخواهي در پهنه حيات اجتماعي و تاريخي بشر هيچگاه بکلي فروکش نکرده است ولي گاهي چندان به ضعف مي‏گرايد که شنيده نمي‏شود. پيشتازان و پيشاهنگان اين قوم هيچگاه دست از مقابله و مبارزه نکشيده‏اند ولي در سال 1354 و 1355 و زير پتک‏هاي زر و زور و تزوير استبداد و استکبار از نيمه‏هاي سال 56 صداها بلند مي‏شود و اوج مي‏گيرد و طي چند ماه ملت را مي‏بينيم که يکپارچه در صحنه است و آماده شهادت. در راهپيمائي روزهاي 16 و 17 شهريور سال 1357 کمتر کسي بود که غسل شهادت نکرده باشد در حاليکه تا چند ماه قبل از آن شايد دلهاي فراواني از هيبت طاغوت و اياديش در لرزه‏بودند. از بعد اعتقادي اسلام، خداوند صرفا ناظر گردش هستي و جامعه نيست‏بلکه هستي و حيات در هر لحظه منوط به اراده و فيض اوست و تحت امر و تدبير مستمرش مي‏باشد. تاريخچه و مراحل انقلاب اسلامي را که مرور مي‏کنيم آن را بر اساس عقل و تجربه انساني خويش توجيه و تحليل مي‏نماييم اما در همه حال بايد اين تبيين انساني را در ذيل فلسفه الهي قرار دهيم. بخصوص برخي از فرازها و حوادث را مشاهده مي‏کنيم که اگر بدون توجه به نگرش توحيدي و ديني تفسير شوند غامض به نظر خواهند آمد. فرضا در طول 37 سال سلطنت‏شاه ما شاهديم که چند بار از ترورها جان بدر مي‏برد يا از قيامهاي مردمي سالهاي 32 و 42 حکومتش فرو نمي‏ريزد. او و اطرافيانش اين بقاء و استمرار را نشانه لطف خدا تلقي مي‏کنند و شايد دل بسياري از مؤمنين و مخالفين نيز از ادامه حيات طاغوت بدرد مي‏آمد و مکدر مي‏شدند که چرا طاغوت در آن برهه‏ها ساقط نمي‏شده است اما اينک اگر به حوادث بنگريم مي‏توانيم بگوئيم حکمت الهي چنين اقتضاء داشته است که طاغوت تا سال 57 دوام بياورد تا اکثريت قريب به اتفاق مردم به عمق خيانت او آگاه شوند و گر نه مرگ او در جريان ترور بهمن سال 1327 يا فروردين 1344 ممکن بود از او شاه شهيد درست کند و اساس سلطنت استمرار يابد. از طرف ديگر ما چون از ديد اعتقادي خود کل زندگيمان را در اين دنيا آزمايش مي‏دانيم دوام حکومت‏شاه تا سال 57 براي تکميل آزمايش و امتحان بسياري از مردم و پيشتازان بوده است و همچنين براي امتحان و آزمايش خود طاغوت و بر خلاف تصورش اين دوام و بقاء به نفع شاه نبوده است.
از طرف ديگر اگر به فراز و نشيبهاي حيات امام در طي دوران مبارزه نگاه کنيم در آن هم جلوه‏هايي از قدرت و اراده الهي ديده مي‏شود. اين قدرت و اراده الهي بود که پس از 15 خرداد سال 42 و در طول دوران تبعيد و در جريان هجرت به کويت و پاريس و به هنگام ورود به ايران با اينکه حضرت امام کاملا در دست دشمن بود و هر آن مي‏توانست‏براي وي تصميمات خطرناکي بگيرد در همه اين مراحل خداي متعال نعمت هستي و حيات امام را از خطرات مصون داشت و او را براي مردم و انقلاب حفظ نمود.
بايد توجه کنيم که محوريت امام و نقش و تاثير او در حفظ و بقاء مبارزه براي همه روشن‏بود.
و بنا بر اين تصور خيلي‏ها اين بود که اگر امام حذف شود موج مي‏خوابد. پس فکر حذف امام نمي‏توانسته مطرح نباشد. اسناد و مدارک تاريخي و اطلاعاتي مي‏گويند شاه و اطرافيانش از يکطرف با حرکت وسيع مردم و علما روبرو شدند و از طرف ديگر به اين نتيجه رسيده بودند که حذف و ترور فيزيکي امام مبارزه را تندتر مي‏کند و از آن پس عمدتا در صدد ترور فرهنگي و شخصيتي امام بودند تا از اين طريق ريشه جنبش را بکلي و براي هميشه بخشکانند. اين يک طرف قضيه، اما بعد ديگر تحليل الهي مطلب است که:
گر نگهدار من آن است که من مي‏دانم
شيشه را در بغل سنگ نگه ميدارد
خداوند موسي را در دامن فرعون بزرگ مي‏کند تا بعدها همين شخص پرچم مبارزه را عليه او بلند کند در حاليکه فرعون با پيشگوئي کاهنان مي‏دانست که طفلي از بني اسرائيل دستگاه او را بهم خواهد ريخت و او نوزادهاي پسر بني اسرائيل را مي‏کشت. جلوه‏هاي فراواني از الطاف الهي در کل حيات انسان و از جمله در انقلاب اسلامي ايران ديده مي‏شود. بهر حال، وقايعي چون اعلاميه امام در عصر 21 بهمن سال 57 دال بر ناديده گرفتن مقررات حکومت نظامي، واقعه طبس، قبول قطعنامه از سوي امام و... در سطح کلان آثاري از امدادهاي الهي است و در سطح خرد نيز بايد رفت و از زبان ميليونها رزمنده و جانباز شنيد: که چگونه در صحنه‏هاي جنگ و انقلاب مشمول عنايات خدا شده‏اند.
نکته مهم اينجاست که ما از الهي بودن انقلاب نبايد دچار اين اشتباه شويم که پس خداوند براي ما خط امان فرستاده است و خود انقلاب را تا سر حد مقصد نهائي و هدف غائي پيش خواهد برد و ما هم همينطور بي‏درد سر به سعادت دنيوي و اخروي خواهيم رسيد.
از طرف ديگر انبوه مشکلاتي که پس از انقلاب شب و روز چون سيل بر سر ما ريخته است که برخي از آن‏ها را دشمنان دانا و برخي را دوستان نادان سبب شده‏اند، و کم و بيش در انقلابها جريان دارد ممکنست الهي بودن انقلاب را در نزد عده‏اي زير سؤال ببرد. مشکلاتي همانند مشکلات اقتصادي، مسکن، تورم و گراني، مشکلات اداري و نارسائيها براي بسياري از افراد حتي طرفدار انقلاب تحملش دشوار خواهد بود. البته توجه به اين نکته هم لازم است که ضمن اعتراف به وجود مشکلات با توقع بالائي که مردم از انقلاب اسلامي داشته و دارند به نوبه خود نمود آنها بيش از آنچه در واقع هست نشان مي‏دهد. از اينجاست که بايد گفت: رمز بقاء انقلاب در اين است که تا حد امکان از يک سو در رفع مشکلات و از سوي ديگر در پائين آوردن توقعات بي‏مورد تلاش شود و از اين طريق بقاء و تداوم انقلاب و اسلام راستين تضمين و از شکست و انحراف آن جلوگيري شود.
اما همه اينها بجاي خود، تحليل الهي قضايا اين است که انقلاب نيز به نوبه خود صحنه‏اي وسيع و خطير از آزمايشهاي الهي است. خداوند همواره اوضاع و احوال را دگرگون مي‏کند تا در شکلهاي گوناگون و در مراحل مختلف همگان را در بوته آزمايش و امتحان قرار دهد و انسان را با فقر و ثروت، غضب و شقاوت، مرض و سلامت و حتي با اولاد و خانمان آزمايش مي‏کند تا مقام اهل ايمان روشن شود فرض کنيم يک مسلمان در دوره شاه واجبات را عمل کرده و محرمات را ترک نموده و حتي با دستگاه طاغوت نيز سر ستيز داشته است و زندان و داغ و درفش و... تا اينجا ممکنست او امتحان خود را تمام شده تلقي نمايد اما خداوند اوضاع را زير و رو مي‏کند و او را از زندان در مي‏آورد و اينبار او را در مسند قدرت و حکومت آزمايش مي‏کند که حقا اين آزمايشي است‏بسيار خطرناک. بطور کلي انقلاب ميدان عمل و افکار انسان را وسعت مي‏بخشد و امکان جولان بيشتر براي همه فراهم مي‏کند. در حاليکه در عرصه اجتماع طاغوت، از بسياري از جنبه‏ها توان مانور فکري و عملي محدود مي‏شود و خيلي‏ها به انزوا مي‏روند و شايد شخصيت و ماهيت‏خودشان بر خودشان هم پوشيده بماند. اما در عرصه انقلاب فرصت مانور و حرکت وسيع براي ميليونها نفر فراهم مي‏شود، هر کس استعداد کوچکي دارد شکوفا مي‏شود هر کس در عمق وجودش شيطنتي دارد آنهم بروز وظهور مي‏کند در اين غليان‏هاست که مي‏بينيم هزاران نفر که شايد انتظارش را نداشتيم اوج مي‏گيرند و عده‏اي نيز که شايد انتظارش را نداشتيم سقوط مي‏کنند.
اما راجع به مکتبي بودن انقلاب بايد بدانيم اراده خداوند در اداره هستي و جامعه بدو صورت تکويني و تشريعي متجلي مي‏شود. بعد تکوين آنرا زير مقوله «الهي‏» بودن انقلاب بررسي کرديم. بعد تشريعي آنرا نيز تحت مقوله «مکتبي بودن‏» در مي‏آوريم.
اراده تکويني خداوند بر آن تعلق گرفته است که بشر اشرف مخلوقات و داراي عقل و آزادي اراده باشد و عملا بتواند رنوشت‏خويش را خودش تعيين نمايد و به همين لحاظ داراي مسئوليت دنيوي و اخروي باشد. اما چون احتمال انحراف مي‏رود و عقل و اراده بشر محدود به زمان مکان بوده و ممکنست در سيطره شهوات و احساسات و... قرار گيرد لذا خداوند هدايت و راهنمائي خود را از طريق ارسال رسل و انزال کتب براي بشر تشريع مي‏کند. آخرين رسول و جامعترين کتاب، حضرت ختمي مرتبت و قرآن عظيم الشان است، که راه سعادت را ترسيم مي‏کند انقلاب اسلامي ايران چه در ترسيم هدف و چارچوب مدينه فاضله و چه در بيان راه و روش مبارزه و دستيابي به هدف، متکي بر قرآن و سنت‏بوده است و در ادامه راهش نيز بايد چنين بماند.
بهر حال مکتبي و الهي بودن اين انقلاب ويژگي اصلي و بنيادي آنست زيرا ديديم که انقلابهاي معاصر جامعه بشري که از غرب شروع شدند ويژگي اصليشان دوري از دين و مذهب بود تا آنجا که انقلاب مارکسيستي رسما و آشکارا پرچم دين زدائي و خدا ستيزي را بلند کرد.

ماهيت و عوامل انقلاب اسلامى ايران
خداوند رحمان‏در سوره مباركه مائده ميفرمايد: اليوم يئس الذين كفروا من دينكم فلا تخشوهم و اخشون... (1)
آيه خطاب به مسلمانان ميفرمايد: اكنون ديگر كافران ازدين شما نا اميد شده‏اند. آنها نااميدند از اينكه بتوانند با دين شمامبارزه كنند. دشمنان شما شكست قطعى خورده‏اند و ديگر از ناحيه آنها خطرى شما را تهديد نميكند. اما امروز كه روز پيروزى است‏بايد از چيز ديگرى ترس داشته باشيد و آن ترس از منست.
مفسرين در تفسير اين آيه گفته‏اند منظور اين است كه ازاين پس خطر از درون شما را تهديد ميكند نه از بيرون. يعنى كه‏خطر بكلى رفع نشده بلكه تنها خطر دشمن خارجى از ميان رفته‏است.
«از خدا ترسيدن‏»كه در آيه آمده است‏بمعناى ترس ازقانون خداست، ترس از آنكه خداوند، نه با فضلش، بلكه با عدلش‏با ما رفتار كند. در دعاى ماثور از امام على(ع) ميخوانيم: يا من‏لا يخاف الا عدله... اى كسيكه ترس از او ترس از عدالت اوست. در يك نظام عادلانه كه در آن حقيقتا هيچ ظلم و اجحافى نسبت‏به‏هيچكس صورت نميگيرد، انسان تنها از اجراى عدالت است كه‏ميترسد. ترس او از اين خواهد بود كه مبادا خطائى مرتكب شودكه مستحق مجازات گردد. اينست كه ميگويند ترس از خدا درنهايت امر بر ميگردد به ترس از خود، يعنى به ترس از تخلفات وجرائم خود.
آنجا كه ميفرمايد اى مسلمانان، در آستانه پيروزى و شكست‏خصم، ديگر از دشمن بيرونى نترسيد، بلكه از دشمن درون ترس‏داشته باشيد، به يك معنا با آن حديث معروف كه پيغمبر اكرم‏خطاب به جنگاورانى كه از غزوه‏اى برميگشتند بيان فرمود، ارتباطپيدا ميكند. پيغمبر در آنجا فرموده بود: شما از جهاد كوچكترباز گشتيد اما جهاد بزرگتر هنوز باقى است (2).
مولوى ميگويد:
اى شهان كشتيم ما خصم برون
مانده خصمى زان بتر در اندرون
آيه‏اى كه برايتان تلاوت كردم همراه آيه يازده از سوره رعد ان الله لا يغير ما بقوم حتى يغيروا ما بانفسهم... (3) اساس و بنيان‏مناسبى را تشكيل ميدهند براى تحليل تاريخ اسلام.
بررسى تاريخ اسلام نشان ميدهد كه بعد از وفات پيغمبرمسير انقلاب اسلامى كه آن حضرت ايجاد كرده بود عوض شد. دراثر رخنه افراد فرصت طلب و رخنه دشمنانى كه تا ديروز با اسلام‏ميجنگيدند، اما بعدها با تغيير شكل و قيافه خود را در صفوف‏مسلمانان داخل كرده بودند، مسير اين انقلاب و شكل و محتواى‏آن تا حدود زيادى عوض گرديد، بدين ترتيب كه از اواخر قرن اول‏هجرى، تلاشهائى آغاز شد تا از اين انقلاب ماهيت اسلامى يك‏انقلاب ماهيتا قومى و عربى تعبير بشود. وارثان ميراث پيامبر به‏عوض اين كه اعتقاد داشته باشند كه اين اسلام و ارزشهاى اسلامى‏بود كه پيروز گرديد و بعوض آنكه به حفظ و تداوم دستاوردهاى‏انقلاب اسلامى با همان معيارها و با همان اصول اعتقاد داشته‏باشند، اعتقاد پيدا كردند به اينكه انقلاب ماهيتى قومى و عربى‏داشته و اين ملت عرب بوده است كه با ملل غير عرب جنگيده وآنها را شكست داده است. بديهى است كه همين امر براى ايجادشكاف در درون جامعه اسلامى كافى بود.
در برابر اين جريان گروهى به حق ادعا كردند كه آنچه شمابعنوان اسلام مطرح ميكنيد اسلام واقعى نيست، زيرا در اسلام‏حقيقى، مسائل قومى و نژادى محلى از اعراب ندارد. از سوى ديگرگروهى نيز اين مسئله را مطرح كردند كه حالا كه پاى قوميت در ميان است چرا قوم عرب؟چرا ما نبايد سرورى و آقائى داشته باشيم؟ به اين ترتيب نطفه جنگهاى قومى و نژادى و يا به اصطلاح امروزناسيوناليستى و راسيستى در ميان امت مسلمان بسته شد.
تاريخ دو سه قرن اوليه اسلام، مالامال از جدالها و نزاعهابين نژادهاى عرب، ايرانى، ترك، اقوام ما وراء النهر و... است. در ابتدا، در دوره بنى اميه، نژاد عرب روى كار آمد. بنى عباس كه‏به خلافت رسيدند، با آنكه عرب بودند اما چون با بنى اميه ضديت‏داشتند، ايرانيها را تقويت كردند و زبان و خط فارسى را رواج‏دادند. بعدها متوكل عباسى، هم بدليل آنكه پيوندى با نژادترك پيدا كرده بودند (4) و هم از آن جهت كه ميخواست‏خودش‏را از شر ايرانيها خلاص كند تركها را بر امور مسلط كرد، و اعراب‏و ايرانيها را زير دست قوم ترك قرار داد.
امروز نيز ما درست در وضعى قرار داريم نظير اوضاع ايام آخرعمر پيامبر، يعنى وقتى كه آيه اليوم يئس الذين... نازل شد. پيام‏قرآن به ما نيز اين است كه حالا كه بر دشمن بيرونى پيروز شده‏ايدو نيروهاى او را متلاشى كرده‏ايد، ديگر از او ترسى نداشته باشيد، بلكه اكنون بايد از خود ترس داشته باشيد، از منحرف شدن نهضت‏و انقلاب است كه بايد ترس داشته باشيد. اگر ما با واقع بينى و دقت‏كامل با مسائل فعلى انقلاب مواجه نشويم و در آن تعصبات وخودخواهى‏ها را دخالت دهيم، شكست انقلابمان بر اساس قاعده‏«و اخشون‏»و براساس قاعده‏«ان الله لا يغير... »حتمى الوقوع خواهد بود، درست‏به همانگونه كه نهضت صدر اسلام نيز بر همين اساس‏با شكست روبرو شد.
اصلى كه در بسيارى از موارد صدق ميكند اين است كه نگه‏داشتن يك موهبت از بدست آوردنش اگر نگوئيم مشكلتر، مطمئناآسانتر نيست. قدما ميگفتند جهان گيرى از جهاندارى ساده‏تر است. و ما بايد بگوئيم انقلاب ايجاد كردن از انقلاب نگاهداشتن سهلتراست. در همين انقلاب خودمان بوضوح ميبينيم كه از وقتى كه به‏اصطلاح شرايط سازندگى پيش آمده، آن نشاط و قوت و قدرتى را كه‏انقلاب در حال كوبيدن دشمن بيرونى داشت، تا حدود زيادى ازدست داده و يك نوع تشتت و تفرقه در آن پيدا شده است. البته‏اين تفرقه يك امر غير مترقبه و غير قابل پيش بينى نبود، از قبل‏حدس زده ميشد كه با رفتن شاه آن وحدت و يك پارچگى كه درميان مردم بود تضعيف شود.
از اينجا معلوم ميشود كه بررسى ماهيت اين انقلاب بعنوان‏يك پديده اجتماعى ضرورت اساسى دارد. ما ميبايد انقلاب خودمان‏را بشناسيم و همه جنبه‏هايش را به بهترين نحو تحليل كنيم. تنهابا اين شناختن و تحليل كردن است كه امكان تداوم بخشيدن به‏انقلاب و امكان حفظ و نگهدارى آنرا پيدا خواهيم كرد.
لازم است ابتدا يك بحث كلى درباره انقلابها مطرح كنيم‏و بعد از آن، انقلاب ايران را بطور اخص مورد بررسى قرار دهيم‏در اولين قدم بايد ببينيم انقلاب يعنى چه؟انقلاب عبارتست ازطغيان و عصيان مردم يك ناحيه و يا يك سرزمين، عليه نظم حاكم‏موجود براى ايجاد نظمى مطلوب. به بيان ديگر انقلاب از مقوله‏عصيان و طغيان است عليه وضع حاكم، بمنظور استقرار وضعى ديگر (5) باين ترتيب معلوم ميشود كه ريشه هر انقلاب دو چيز است، يكى‏نارضائى و خشم از وضع موجود، و ديگر آرمان يك وضع مطلوب، شناختن يك انقلاب يعنى شناخت عوامل نارضائى و شناخت آرمان‏مردم.
در مورد انقلابها بطور كلى دو نظريه وجود دارد، يك نظريه‏اين است كه اصلا همه انقلابهاى اجتماعى عالم، اگر چه در ظاهرممكنست‏شكلهاى مختلف و متفاوتى داشته باشد، روح و ماهيتشان‏يكى است. پيروان اين نظريه ميگويند تمام انقلابها در دنيا، چه‏انقلاب صدر اسلام چه انقلاب كبير فرانسه، جه انقلاب اكتبر و ياانقلاب فرهنگى چين و... با اينكه شكلهايشان فرق ميكند در واقع‏يك نوع انقلاب بيشتر نيستند. در ظاهر به نظر ميرسد كه يك‏انقلاب مثلا علمى است و ديگرى سياسى است، يكى ديگر انقلاب‏مذهبى و قس عليهذا، با اين حال روح و ماهيت همه اينها يك‏چيز بيشتر نيست، روح و ماهيت تمام انقلابها اقتصادى و مادى‏است.
انقلابها از اين جهت درست‏شبيه يك بيمارى است كه درموارد مختلف آثار و علائم متفاوت و مختلفى نشان ميدهد، امايك طبيب و پزشك ميفهمد كه همه اين علائم مختلف و متفاوت و همه اين نشانه‏ها و آثار كه بظاهر مختلفند يك ريشه بيشترندارند. اين آقايان ميگويند در همه انقلابها، در واقع نارضائيها درنهايت امر بيك نارضائى برميگردند خشم‏ها نيز همگى بيك خشم، و آرمانها نيز همگى بيك آرمان منتهى ميشوند. تمام انقلاب‏هاى‏دنيا در واقع انقلاب‏هاى محرومان است عليه برخوردارها. ريشه‏همه انقلابها در آخر بمحروميت‏برميگردد. (6)
در زمان ما اين مسئله-تكيه بر روى منشا طبقاتى انقلاب‏ها-رواج بسيار پيدا كرده و حتى كسانى هم كه از مفاهيم اسلامى‏سخن ميگويند و دم از فرهنگ اسلامى ميزنند، خيلى زياد روى‏مسئله مستضعفين، استضعافگرى و استضعاف شدگى تكيه ميكنند. بطورى كه اين افراط بنوعى تحريف و انحراف كشيده شده است.
پيروان نظريه دوم ميگويند، بخلاف آنچه معتقدان نظر اول‏ادعا ميكنند، همه انقلاب‏ها ريشه مادى صرف ندارد. البته ممكن‏است ريشه پاره‏اى از انقلابها دو قطبى شدن جامعه از نظر اقتصادى‏و مادى باشد، و يك شاهد مثال در اينمورد تعبير حضرت امير(ع) است در خطبه‏اى كه بمناسبت آغاز خلافت ايراد فرمود. (7).
امام عليه السلام در اين خطبه از كظه ظالم-سيرى و اشباع‏ظالم-و سغب مظلوم-گرسنه ماندن مظلوم-نام ميبرد. يعنى‏دو قطبى شدن جامعه و تقسيم آن بمعدودى افراد سير و كثيرى‏افراد گرسنه. سيرى كه از شدت پرخورى ثقل كرده و باصطلاح تخمه(سوء هاضمه) پيدا ميكند و گرسنه‏اى كه از شدت محروميت‏شكمش‏به پشتش مى‏چسبد.
بر طبق نظر دوم درباره انقلاب‏ها، تقسيم جامعه از نظراجتماعى و اقتصادى به دو قطب محروم و مرفه شرط ضرورى پيدايش‏انقلاب نيست. بسا ممكن است انقلابى خصلت انسانى محض‏داشته باشد. طغيان به جهت گرسنگى، اختصاص بانسان ندارد. حيوان هم اگر خيلى گرسنه بماند بسا هست كه عليه انسان يا حيوانهاى‏ديگر و يا حتى عليه صاحبش طغيان ميكند. حال آنكه در بسيارى‏موارد انقلابها صرفا خصلت انسانى داشته‏اند. انقلاب هنگامى‏مى‏تواند انسانى باشد كه ماهيتى آزاديخواهانه و ماهيتى‏سياسى داشته باشد نه ماهيتى اقتصادى. چون اين امكان هست درجامعه‏اى شكم‏ها را سير بكنند و گرسنگى‏ها را تا حدى و يا بطور كلى‏از بين ببرند، ولى بمردم حق آزادى ندهند، حق دخالت در سرنوشت‏خود و حق اظهار نظر و اظهار عقيده را از آنها سلب بكنند. مى‏دانيم‏كه هيچ كدام از اين مسائل به عوامل اقتصادى مربوط نيستند. در چنين جامعه‏اى، مردم براى كسب اين حقوق از دست رفته‏قيام ميكنند و انقلاب براه مياندازند و به اين ترتيب انقلابى نه‏با ماهيت اقتصادى بلكه با ماهيتى دمكراتيك و ليبرالى بوجودميآورند.
علاوه بر دو نوع ماهيتى كه ذكر كرديم، انقلاب ميتواندماهيتى اعتقادى و ايدئولوژيك داشته باشد. بدين معنى كه مردمى‏كه به يك مكتب ايمان و اعتقاد دارند و به ارزشهاى معنوى آن‏مكتب، شديدا وابسته هستند، وقتيكه مكتب خود را در معرض آسيب ميبينند و وقتى آنرا آماج حمله‏هاى بنيان برافكن ميبينند، خشمگين و ناراضى از آسيبهائى كه بر پيكر مكتب وارد شده و درآرمان برقرارى مكتب بطور كامل و بى نقص، دست‏به قيام ميزنند. انقلاب اين مردم ربطى به سير يا گرسنه بودن شكمشان و يا ارتباطى‏با داشتن يا نداشتن آزادى سياسى ندارد، چرا كه ممكن است اينان‏هم شكمشان سير باشد و هم آزادى سياسى داشته باشند اما از آنجاكه مكتبى را كه در آرزو و آرمان آن هستند، استقرار نيافته ميبينند، برميخيزند و قيام ميكنند.
اگر بخواهيم عوامل ايجاد انقلاب را دسته بندى كنيم، باين‏نتيجه ميرسيم كه عامل ايجاد قيام‏ها يا از نوع عامل اقتصادى ومادى است، يعنى قطبى شدن جامعه و تقسيم آن به دو قطب مرفه‏و محروم، و برخوردار و بى‏نصيب است كه سبب قيام ميگردد.
طبعا آرمان چنين قيامى هم رسيدن بجامعه ايست كه در آن‏از اين شكافهاى طبقاتى اثرى نباشد، يعنى رسيدن بجامعه‏اى بى‏طبقه. و يا عامل آن، وجود خصلت‏هاى آزاديخواهانه در بشر است. يكى از ارزشهاى والاى انسانى همين خصوصيت آزاديخواهى اوست‏يعنى براى يك انسان، آزاد بودن و آقا بالا سر نداشتن از هر اندازه‏ارزش مادى ارجمندتر است (8).
در نامه دانشوران نوشته‏اند، بو على سينا در وقتيكه شغل‏وزارت همدان را داشت (9) روزى با دبدبه و كبكبه وزارت از راهى ميگذشت اتفاقا ديد كناسى در كنار ديوارى مشغول خالى كردن‏چاه است. كناس ضمن كار اين شعر را با خود زمزمه ميكرد:
گرامى داشتم اى نفس از آنت
كه آسان بگذرد بر دل جهانت
بوعلى از ديدن وضع كناس و شعرى كه ميخواند بخنده افتادبا خود فكر كرد اين بابا با اين شغل پستى كه براى خودش‏انتخاب كرده، تازه هنوز سر نفس خود منت ميگذارد كه من تو رامحترم شمردم. دستور داد كناس را بحضورش بياورند. بعد رو به اوكرد و گفت، انصاف اينست كه هيچ كس در دنيا به اندازه تونفس خودش را گرامى نداشته است. كناس نگاهى بدبدبه و كبكبه‏بوعلى كرد، فهميد كه او وزير است، جواب داد، شغل من با همه‏پستى كه دارد بمراتب شريفتر از شغل تو است تو ناچارى هر روز كه‏پيش پادشاه ميروى تا بحد ركوع در جلوى او خم شوى، حال آن‏كه من آزادم و نياز به بندگى كسى ندارم، نوشته‏اند بوعلى باشرمسارى از كناس جدا شد و رفت.
آنچه كه كناس بر زبان آورد، حكايت از واقعيتى ميكند كه‏در فطرت هر انسانى قرار دارد. اين فطرت آزادگى انسان است كه‏كناسى را، به خم شدن در برابر يك جبار، يك پادشاه، و يا يك‏انسان مثل خود ترجيح ميدهد، و لو هر قدر هم كه انجام چنين‏كارى مزاياى مادى بدنبال داشته باشد. در نقطه مقابل انسان ازاين جهت، حيوان قرار دارد كه اين مسئله برايش مطرح نيست، حيوان تنها ميخواهد شكمش سير باشد و ديگر هيچ، حال آنكه‏يك انسان آزادگى را به هر چيز ديگر ترجيح ميدهد.
باين ترتيب بسيار طبيعى است كه عامل حركت ملتى، عامل‏سياسى باشد نه عامل اقتصادى، و مادى. انقلاب فرانسه بعنوان‏مثال، از اين قبيل انقلابهاست، بعد از آنكه فيلسوفان و حكمائى‏نظير روسو آنهمه تبليغ درباره آزادى و آزادى خواهى و حيثيت‏انسانى و حريت و ارزشهاى آن كردند، زمينه قيام را آماده ساختند ومردم كه بيدار شده بودند، براى كسب آزادى انقلاب كردند.
عامل سوم ايجاد انقلابها، عامل آرمان خواهى و عقيده طلبى‏است، انقلابهاى اصطلاحا ايدئولوژيك. اينگونه انقلابها جنگ‏عقايدند نه جنگ اقتصادى در مظهر عقايد. جنگهاى مذهبى نمونه‏خوبى از نبردهائى است كه بر سر عقيده و آرمان بر پا ميگردد. قرآن‏نيز بر اين نكته تكيه ميكند، در آيه سيزدهم سوره آل عمران نكته‏ظريفى مندرج است. آيه مربوط بجنگ مسلمانان با كفار در غزوه‏بدر است. آنجا كه آيه از مؤمنان نام ميبرد، جنگ آنان را جنگ‏ايدئولوژيك و جنك عقيده مينامد. حال آنكه از جنگ كافران بجنگ‏عقيده تعبير نميكند. آيه ميفرمايد:
قد كان لكم آية فى فئتين التقتا فئة تقاتل فى سبيل الله و اخرى كافرة (10)
در برخوردى كه ميان دو گروه روى داد، عبرت و نشانه‏اى‏براى شما وجود دارد، يك گروه از اينان در راه خدا يعنى براى‏ايمان و عقيده‏شان ميجنگيدند، و اما آن گروه ديگر كافر بودند. آيه‏نميگويد كه گروه دوم نيز در راه عقيده نبرد ميكردند، زيرا جنگ آنهاواقعا ماهيت ايمانى نداشت، حمايت امثال ابو سفيان از بتها، بدليل‏اعتقاد به بتها نبود چرا كه ابو سفيان ميدانست اگر نظم تازه‏اى‏مستقر شود، از قدرت و شوكت او چيزى باقى نميماند، او در واقع‏از منافع خودش دفاع ميكرد نه از اعتقاداتش.
اكنون نهضت ما با اين پرسش روبروست كه، اساسا انقلاب‏ايران چه ماهيتى دارد؟آيا ماهيت طبقاتى دارد؟آيا ماهيت‏ليبراليستى دارد؟آيا ماهيت ايدئولوژيكى و اعتقادى و اسلامى‏دارد؟ آنهائى كه معتقدند تمام انقلابها ماهيت مادى و طبقاتى‏دارد، ميگويند واقعيت اين است كه انقلاب ايران قيام محرومين‏عليه مرفه‏ها بوده است. يعنى در ايران دو طبقه در مقابل يكديگرايستاده‏اند، طبقه اغنيا و طبقه فقرا و اين انقلاب اگر ميخواهد ادامه‏پيدا كند ميبايد همين مسير را بپيمايد. آن عده‏اى هم كه خود رامسلمان ميدانند اما شبيه ايندسته مى‏انديشند، سعى مى‏كنند به‏قضيه رنگ اسلامى بزنند. اينها مى‏گويند بحكم آيه و نريد ان نمن‏على الذين استضعفوا فى الارض و نجعلهم ائمة و نجعلهم الوارثين و نمكن‏لهم فى الارض و نرى فرعون و هامان و جنودهما منهم ما كانوا يحذرون... (11) اسلام هم تاريخ را بر اساس دو قطبى شدن جامعه‏ها و جنگ‏استضعاف‏گر و استضعاف شده و پيروزى استضعاف شده بر استضعاف‏گرتفسير ميكند. اين انقلاب هم يك نمونه از آنها است.
اما در قرآن نكته ظريفى وجود دارد كه اين آقايان از آن‏غافل شده‏اند و آن نكته اين است: اسلام جهت گيرى نهضتهاى‏الهى را بسوى مستضعفين ميداند اما خاستگاه هر نهضت و هرانقلاب را صرفا مستضعفين نمى‏داند. يعنى بر خلاف مكتب مادى كه ميگويد اصلا نهضت فقط و فقط بدوش محرومان است و به‏سود آنها است عليه طبقات مرفه، اسلام نهضت پيامبران را به سودمحرومان ميداند اما آنرا منحصرا بدوش محرومان نميداند. عدم‏درك اين تفاوت ميان جهت‏گيرى و ميان خاستگاه انقلاب، منشابسيارى از اشتباهات شده است.
آنهائى كه عامل مادى را در انقلاب دخيل و مؤثر ميدانندانقلابها را بالذات اجتماعى مى‏دانند. يعنى ميگويند انقلاب ريشه‏اى در ساختمان انسانها ندارد، بلكه ريشه‏اى در تغييرات اجتماعى‏دارد. حال آن كه اسلام بعكس بر روى فطرت انسان‏ها و انسانيت‏آنها تكيه مى‏كند. بهمين جهت است كه اسلام مخاطب خود رامنحصرا محرومان قرار نميدهد مخاطب اسلام همه گروهها و طبقات‏اجتماعى هستند، حتى همان طبقات مرفه و استضعاف‏گر نيز طرف‏خطاب هستند. زيرا از نظر جهان‏بينى اسلامى در درون هر استضعاف‏گرى، در درون هر فرعونى از فرعون‏ها، يك انسان در غل و زنجيرقرار دارد. در منطق اسلام فرعون فقط بنى‏اسرائيل را به زنجيرنكشيده بلكه يك انسان را در درون خودش نيز به زنجير كشيده‏است، انسانى كه داراى فطرت الهى است و ارزشهاى الهى رادرك مى‏كند، اما در زندان اين فرعون بيرونى است. و لهذامى‏بينيم كه پيامبران در آغاز دعوتشان و در شروع مبارزه عليه‏طاغوت‏ها، ابتدا سراغ آن انسان بزنجير كشيده شده در درون‏فرعونها ميروند، با اين نيت كه آن انسان را عليه فرعون حاكم‏برانگيزانند تا باين طريق بتوانند از درون انقلاب ايجاد كنند. البته‏موفقيت در اينجا بآن نسبت كه فردى انسان درونيش در زنجيرنباشد، نيست. قرآن در خصوص اينگونه انقلاب‏هاى درونى‏مى‏فرمايد:
و قال رجل مؤمن من آل فرعون يكتم ايمانه... (28-مؤمن)
مى‏فرمايد انسانى از همان ملاء فرعون، از همانها كه ازنظر امكانات زندگى در رفاه كامل بسر ميبرند و از نظر اين كه درطبقه استثمارگر و در طبقه استضعاف‏گر هستند با حاكم و با فرعون‏همكار و همدست و هم انديشه‏اند، در ميان چنين افرادى، مردى‏پيدا ميشود كه، بموسى ايمان ميآورد و بحمايت از او برميخيزد.
زن فرعون نيز از آن نمونه افرادى است كه در طبقه حاكم‏قرار دارند اما با شنيدن سخن حق وجدانشان بيدار ميشود و به‏نداى حق لبيك ميگويند. زن فرعون با قبول دعوت موسى عليه‏فرعون قيام ميكند، او در ابتدا غل و زنجير را از پاى آن انسانى كه‏در درونش بزنجير كشيده شده پاره كرد و بعد از آزاد كردن خودانسانيش عليه فرعون كه هم شوهرش بود و هم سمبل نظام جورو ظلم، طغيان كرد.
اين قيام، قيام فردى از گروه قبطيان بسود سبطيان بودسبطيها انسانهائى هستند كه از ناحيه انسانهاى ديگر-قبطيهابزنجير كشيده شده‏اند، اما خودشان انسان درون خود را بزنجيرنكشيده و يا آن كه كمتر اسير كرده‏اند. قهرا دعوت موسى در ميان‏ايشان-سبطيها-كه در واقع محرومان جامعه بحساب ميآمدند، داوطلب بيشترى داشت، درست همانطور كه دعوت پيامبر اسلام‏بيشتر از طرف محرومان پذيرفته شد و از طبقات مرفه گروه كمترى بآن‏لبيك گفتند. در زمان ما نيز استقبال محرومين از انقلاب اسلامى‏بيشتر بود زيرا اين انقلاب بسود مستضعفين و در جهت‏خيرمستضعفين يعنى در جهت عدالت است و قهرا چون در جهت استقرارعدالت است لازم است نعمت‏هائى كه در دست عده‏اى احتكار شده‏از آنها گرفته شود و در اختيار آنها كه محرومند قرار بگيرد. طبيعى است كه براى آنكس كه بايد حقش را بگيرد، قضيه هم فال است‏و هم تماشا. يعنى هم پاسخ‏گر بفطرتش است و هم چيزى نصيبش‏شده است. ولى آن كس كه بايد نعمتها را پس بدهد، البته‏بفطرتش پاسخ ميگويد ولى بايد پا روى مطامعش بگذارد. ازاينجهت‏براى اين فرد پذيرفتن نظم تازه بسيار مشكل است و درست‏بهمين دليل، ميزان موفقيت در ميان اين طبقه كم است.
در تفسير و تحليل انقلاب ما، گروهى معتقد به تفسير تك‏عاملى هستند. مى‏گويند تنها يك عامل در ايجاد اين انقلاب‏دخيل بوده است. البته در ميان اين گروه سه نظر مختلف وجود دارد. يك دسته عامل را صرفا مادى و اقتصادى، دسته‏اى ديگر عامل راتنها آزادى خواهى و دسته سوم عامل را فقط اعتقادى و معنوى‏مى‏دانند. در مقابل اين گروه، گروه ديگرى قرار دارند كه معتقدندانقلاب تك عاملى نبوده بلكه در تكوين و ايجاد اين انقلاب هر سه‏عامل بصورت مستقل دخالت داشته‏اند و در آينده، اين انقلاب باهمكارى و ائتلاف اين سه عامل است كه تداوم پيدا مى‏كند وبثمر ميرسد.

تشکرات از این پست
دسترسی سریع به انجمن ها