0

سلام ماشین‏های ابری!

 
alimoradis
alimoradis
کاربر طلایی2
تاریخ عضویت : آذر 1389 
تعداد پست ها : 7040
محل سکونت : آذربايجان غربي

سلام ماشین‏های ابری!
جمعه 8 بهمن 1389  6:04 PM

سلام ماشین‏های ابری!

باران

 

همه‏ی مردم شهر روی سرشان چیزی گرفته بودند و داشتند می‏دویدند. چند تا کوچولو هم دست‏های‏شان را رو به هوا کرده ‏بودند و می‏خندیدند. من هم خیلی خوشم‏ آمد. یک نفر گفت: «عجب بارانی!»

آن یکی گفت: «الان چه وقت باران است؟ خیس شدم!»

مردی هم به دنبال چترش می‏دوید. عجب چتر بازی‏گوشی داشت!

گفتم: «مامان!باران بازی، چه‏قدر مزه می‏دهد!»

گفت: «نه، نه، سرما می‏خوری!»

مامان چادر‏ش را روی سر من کشید. وای چقدر مزه می‏دهد زیر چادر مامان!

گفتم: «مامان چرا باران می‏بارد؟»

مامان گفت: «باد اینقدر ابرها را این طرف و آن طرف می‏برد که آنها به هم می‏خورند و جرقه می‏زنند و باران می‏بارد.»

گفتم: «نکند از هم خجالت می‏کشند؟»

مامان خندید و گفت: «از خجالت خیس عرق می‏شوند!»

گفتم: « عجب ابرهای! چقدر خجالتی هستند!»

باران

همین‏طور مثل دوش حمام داشت باران می‏آمد.

با مامان بدو بدو رفتیم تا به یک خانه رسیدیم که بالای سرش یک تاقچه داشت. من و مامان رفتیم زیر تاقچه.

مامان گفت: «باید اینجا بمانیم؛ باران خیلی شدید است!»

چند نفر دیگر هم بودند که خیس خیس شده بودند. سرم را از زیر چادر مامان درآوردم. یکهو یک صدای بلند شنیدم: «نق ... بوم ...» و شکستن شیشه. خیلی ترسیدم!

مامان گفت: «عجب تصادفی

یک خانم که آنجا بود گفت: «سر می‏برند!»

یواشکی گفتم: «مامان سر می‏برند یعنی چه؟»

مامان گفت: «یعنی خیلی خیلی تند می‏روند.»

کم‏کم مردم دور ماشین‏ها جمع شدند. سرنارنجی یک تاکسی خورده بود به سر آبی یک ماشین که بزرگ‏تر از خودش بود!

به مامان گفتم: «ماشین نارنجی به ماشین بزرگ‏تر از خودش سلام نداد، ماشین آبی هم سرش را کوبید به او!»

مامان و آن خانم هر دو خندیدند.

باران

مردم کنار رفتند. آقای پلیس آمد. با راننده‏ها حرف زد و بعد یک کاغذ و قلم برداشت و شروع  کرد به نقاشی کردن. با خودم گفتم: «عجب پلیسی! وسط خیابان دارد نقاشی می‏کشد!»

گفتم: «مامان! چرا ماشین‏ها تصادف می‏کنند؟»

مامان گفت: «برای اینکه قانون را رعایت نمی‏کنند.»

از سر یکی از راننده‏ها خون می‏آمد. من باز هم ترسیدم.

مرد پیری گفت: «همه‏اش بی‏احتیاطی! همه‏اش عجله! همه‏اش خودخواهی

گفتم: «مامان خودخواهی یعنی چه؟»

مامان گفت: «یعنی هر کسی فقط و فقط خودش را دوست داشته باشد و فکر کند دیگرن دشمن او هستند.»

گفتم: «مامان! ماشین‏ها که از این فکرها نمی‏کنند؛ هان؟»

مامان گفت: «ماشین‏ها این فکرها را نمی‏کنند، فقط آدم‏ها از این فکرها می‏کنند.»

فکر کنم ماشین‏ها خیلی از هم خجالت کشیدند. صورت‏های هر دوتای‏شان خیلی بدریخت شده بود.

گفتم: «مامان! نمی‏شد ماشین‏ها ابری بودند؟» مامان خندید.

گفتم: «اگر ابری بودند، خیلی خوب می‏شد. همین‏طور که خجالت می‏کشیدند، آب می‏شدند و دوباره جمع می‏شدند؛ می‏شدند یک ماشین نو و تر و تمیز، تر و تمیز

مامان گفت: «به به! تر و تمیز! تر و تمیز.»

گفتم: «اگر ماشین‏ها ایری بودند، دیگر کسی زخمی نمی‏شد، قیافه‏ی ماشین‏ها هم عوض نمی‏شد. آقای پلیس هم ابرهای خوشگلی نقاشی می‏کرد. ماشین‏های ابری، تر و تمیز هستند!»

این بار، هم مادر خندید هم آن آقای پیرو آن خانم.

 

مجید شفیعی

تنظیم:بخش کودک و نوجوان تبيان

تشکرات از این پست
دسترسی سریع به انجمن ها