پاسخ به:روزي جنگي بود 5
جمعه 8 بهمن 1389 1:48 PM
ملاقات بودار ديد و باز ديد بين بچههاي رزمنده صفاي خاصي داشت. آقا موسي با اينكه 15 سال از من بزرگتر بود، اما خيلي با هم صميمي بوديم. موسي به شوق ديدن بچهها از آبادان پياده به شط علي آمده بود. يك ماه در راه بود تا به ما رسيد. منبع: ماهنامه سبزسرخ
آن روز من در سنگر نشسته بودم و مشغول مطالعه. ناگهان متوجه شدم كسي فرياد ميزند و طلب آب ميكند. از جا پريدم و ديدم موسي در حالي كه دو دستش به صورتش است ميدويد و آب ميخواست. سريع آفتابهاي را كه كنار سنگر بود برداشتم، تا دستهايش را كنار برد به صورتش ريختم. ناگهان عصباني شد و فرياد زد: «اين كه نفت است. در اين سنگر آب پيدا نميشود؟!»
تازه متوجه شدم كه موسي براي اينكه بخواهد روبوسي كند، خواسته قبل از آن بچهها را غافلگير كند، اما من هم آفتابهي كنار سنگر را كه براي فتيلهي چراغم از نفت پر كرده بودم به صورتش ريختم.
خلاصه بعد از كلي خنديدن صورتش را شستم و وقتي كه ميخواست برود با نشان دادن آفتابه دوباره به يكديگر لبخند زديم و خداحافظي كرديم. آقا موسي صورتش بوي نفت نميداد، اما بوي بد نفت از لباسهايش به مشام ميرسيد.
راوي: عزيزالله محمدپور