پاسخ به:روزي جنگي بود 5
جمعه 8 بهمن 1389 1:40 PM
مادرصبور
اوايل جنگ بود و براي جلوگيري از سقوط شهر همگي تلاش ميكرديم. محمدرحيم محسني هم بود و از صبح تا شب مهمات و غذا براي بچهها ميبرد. اما دست تقدير او را نيز به آسمان رساند. وقتي مادر براي تشييع پيكر فرزندش حاضر شد، بچههاي سپاه نميگذاشتند. گفتند: مادرجان! رحيم تو سر ندارد. و مادر استوار و صبور به ما نگاه كرد. پاسخ داد: من سر پسرم را در راه خدا دادم. خدا رحيم را به من داد و دوباره از من گرفت. بسيار خوشحالم كه چون مولايش حسين (ع) سر به تن ندارد. خدايا اين قرباني را از ما بپذير. همهي ما مات و مبهوت به اين مادر نگاه ميكرديم و باورمان نميشد كه اينگونه پارهي جگرش را به خاك بسپارد.
منبع: ماهنامه وصال