0

روزي جنگي بود 4

 
mehdi0014
mehdi0014
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : مرداد 1389 
تعداد پست ها : 287351
محل سکونت : آ.غربی-سولدوز

پاسخ به: روزي جنگي بود 4
جمعه 8 بهمن 1389  1:31 PM

كلاه

كلاه را از روي سرش برداشت. گفتم: اين كار را نكن، ممكن است در عمليات لازمش داشته باشي. با اكراه ذكرش را قطع كرد و گفت: اگر مي‌خواهي تو بگير. كلاه را بر سر گذاشتم. عمليات شروع شد. سرم را از خاكريز بالا آوردم تا پيدايش كنم و كلاه را پس دهم. آتش سنگين بود. تفنگم را پر كردم تا با كمك تك‌تيرانداز كمي اطراف سنگر را هم بگردم. خمپاره‌اي به زمين خورد.
يك تركش اندازه‌ي يك گردو به سرم خورد. چشم‌هايم را كه باز كردم، صداي خنك شدن خمپاره ميان برف‌ها صدايي بود كه خبر از بي‌توفيقي‌ام مي‌داد. بي‌انديشه به راه افتادم. بعد از عمليات توي بهداري پيدايش كردم. يك تركش به اندازه‌ي يك گردو توي سرش خورده بود. نتواستند برايش كاري انجام بدهند.
   

 

 

منبع: مصاحبه بارزمنده اميربهرامي  

 
 
تشکرات از این پست
دسترسی سریع به انجمن ها