پاسخ به: روزي جنگي بود 4
جمعه 8 بهمن 1389 1:30 PM
كربلايي ديگر
8 نفر غواص گردان ياسين بوديم كه سال 1366 براي شناسايي به آب زديم، اما در تاريكي شب راه را گم كرديم. از گردانهاي ديگر هم بودند. مدام خمپارهاي در آب منفجر ميشد. منبع: كتاب حماسه ياسين
يكي از بچههاي گردان نوح مرا پيدا كرد. هر دو شناكنان به سمت ساحل حركت كرديم. هنوز چند متري دور نشده بوديم كه خمپارهاي در كنارمان به زمين اصابت نمود. خمپاره در چند قدمي ما منفجر شد و مرا به روي سيمها انداخت. وقتي دوباره به داخل آب رفتم همراهم را با گلويي پاره در آب ديدم. فرياد كشيدم: «چي شده؟» آرام به سختي نفس كشيد و جان داد. دلم شكست.
در همين چند لحظه پيش بود كه گفت: «اين بار هم راهم ندادند، درهاي شهادت بسته شده». عهد كردم جنازه را با خود ببرم. در آن تاريكي ميان آبهاي درياچه التماسش كردم كه شفاعتم كند. ساعت 2 شب بود كه پيشانياش را بوسيدم و دستي بر گلوي پارهاش كشيدم و او را در ميان آبها رها كردم. 7 ساعت شنا در آب توانم را بريده بود. دلم نميآمد از او جدا شوم. سرم را در آب فرو كردم تا شرمندهاش نباشم. احساس ميكردم كربلا در مقابل چشمانم است.