پاسخ به: روزي جنگي بود 4
جمعه 8 بهمن 1389 1:26 PM
قتلگاه مرتضي
مرتضي 15 سال بيشتر نداشت كه يكي از مينها منفجر شد و او مجروح گرديد. وقتي به سيمهاي خاردار رسيديم، پرسيدم: «انبردست را ميدهي؟» سرش را پايين انداخت و با شرم گفت: «حاجي! بر اثر انفجار مين آنها پرت شدند و در تاريكي هوا نتوانستم پيدايشان كنم» اگر اجازه بدهي من روي سيم خاردار بخوابم و بچهها از روي بدنم رد شوند و به عمليات ادامه دهند. گفتم: «اين غير ممكن است من اجازه نميدهم. صدايش در گوشم پيچيد» منبع: كتاب حنجره هاي بي تاب
«حاجي! من سالهاست كه خود را براي چنين لحظهاي آماده كردهام و تشنه و بيقرار شهادتم. خواهش ميكنم اين سعادت را از من مگير»
بدون لحظهاي تأمل اسلحهاش را به بچهها داد و روي سيمهاي خاردار خوابيد. با شرمندگي يكي يكي پا بر روي سينهاش گذاشتيم و از سيمهاي خاردار گذشتيم. با گام هر بسيجي صداي يا حسين (ع)، يا مهدي (عج)، يا زهراي (س) او بود كه دلها را ميسوزاند. 300 نفر از روي سينه او گذاشتند. تمام بدنش غرق خون بود. صورتش را بوسيدم، گفت: «حاجي! نايست، برو، من حالم خوب است، نگران نباشيد.»
پاهايم ميلرزيد. كاش دنيا بر سرم خراب ميشد و اينگونه او را در قتلگاه نميديدم. چند لحظه بعد يكي از بچهها در حاليكه سخت ميگريست در كنارم نشست و گفت: «حاجي! دارم از غصه دق ميكنم» دعا كن ديگر به شهر برنگردم. وقتي از روي سينهي مرتضي رد ميشدم صداي شكستن استخوانهاي او را ميشنيدم. اشك در چشمانم چرخيد، «مرتضي زارع» يكي از عاشقان زهراي اطهر (س) بود، سرانجام بانوي پهلو شكسته او را به زيارت خود دعوت نمود.